بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

تقدیم به :

ساحت أقدس حضرت حجة ابن الحسن العسکری    عجل الله تعالی فرجه الشریف

 

تقدیراز:

استاد راهنما حضرت حجةالاسلام و المسلمین تهرانی و استاد یار افشین عبد اللهی و دست اندرکاران مدرسه علمیه حقانی  و شیعیانی که در تهیه این پژوهش ، دِینی بر گردن حقیر گذاشتند.

 

چکیده:

در این تحقیق تمامی روایات شیعه در مصادر شیعه که مربوط به روایت ((فاطمة (سلام الله علیها) بضعة منّي)) است آورده شده و روایاتی که سند معتبر دارند بررسی سندی شده است و همچنین اقوال لغویون مشهوری که نسبت به معنای ((بضعة)) و ((شجنة)) صحبتی کرده اند آورده شده و نتیجه گیری معنایی شده است.

تحقیق شامل سه بخش است . بخش اول درباره ی شأن صدور روایت ((فاطمة (سلام الله علیها) بضعة منّي)) و امثال آن و بخش دوم درباره ی طرق و اسناد روایات و بخش سوم درباره ی تواتر اين روايات از نظر علماي شيعه است.

در قسمت نتیجه گیری ، نتیجه اعتقادی و فقهی این حدیث گفته خواهد شد.

 

فهرست تحقیق   
مقدمه   
بخش یکم : شأن صدور این حدیث و أمثال آن   
بخش دوم : طرق و اسناد روایات   
بخش سوم : تواتر اين روايات از نظر علماي شيعه   
نتیجه گیری   
فهرست منابع   

 

مقدمه:                                                                                                          

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیر المؤمنین و الأئمة المعصومین(علیهم السلام) و لعنة الله الدائمة علی أعدائهم أجمعین من الأزل إلی قیام یوم الدین.

همان طور که مستحضر هستید موضوع کتاب((آيا حديث (فاطمة (سلام الله علیها) بضعه مني) و أمثال آن ، به تواتر و به سند صحیح در كتب شيعه آمده است؟ )).

سؤال اصلی:

آیا چنین روایتی به صورت متواتر و به سند صحیح در کتب شیعه آمده است یا نه ؟

سؤالات فرعی:

شأن صدور این روایت چیست؟

علماء شیعه نسبت به این روایت چه گفته اند؟

معنای ((بضعة)) چیست؟

معنای ((شجنة)) چیست؟

این روایت شاید ظاهرش یک از فضائل حضرت زهراء (سلام الله علیها) باشد اما باطنش قسمت اعظمی از اعتقادات حقه شیعه و مطلبی فقهی را اثبات می کند  و قسمت اعظمی از اعتقادات أهل جماعت و وهابیت را باطل می کند البته طبق نصوص خود شیعه ولیکن همین اثبات ها طبق نصوص اهل جماعت و وهابیت انشا الله تعالی در تحقیقی دیگر ارائه خواهد شد.فائده اعتقادی مثل:

1.     عدم صحت اصل اعتقادی (( صحابه همگی عادلند )) و إثبات جعلی بودن حدیث (( أصحابی کالنجوم )) (به دلیل آزار رسانیدن عمر و ابوبکر و بعضی دیگر از صحابه نسبت به حضرت زهراء (سلام الله علیها)

2.     عدم صلاحیت تبعیت از آن دو به خاطر ظلمی که به پاره تن حضرت رسول الله (صل الله علیه و آله) کردند و ظاهر الفسق بودنشان.

3.     امامت باید منصبی الهی باشد وگر نه دین دست چنین افرادی می افتد و تحریف می شود.

4.     ناحق و ظالمانه بودن خلافت آن دو و عدم صلاحیت شان برای خلافت

فائده فقهی مثل :

1.     واجب الإطاعة بودن حضرت زهراء (سلام الله علیها) به دلیل پاره ی حقیقی وجود بودن ایشان نسبت به رسول الله (صل الله علیه و آله)

روش تحقیق توصیفی_تحلیلی و کتابخانه ای است.

برای تهیه تحقیق از نرم افزار های جامع الأحادیث 3.6 ، نرم افزار های  مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0 ، جامع فقه أهل بیت (علیهم السلام) 2.0 ، درایة النور 1.2 ، قاموس النور 2.0 ، محدث جزائری ، المکتبة الشاملة 3.61 ، الجامع الکبیر_الإصدار الرابع و فایلهای PDFبرخی کتب مخالف شیعه استفاده شده است.

به جهت دفع شبهه تقطیع تدلیسانه منقولات ، متن منقولات کاملا و بدون کم و زیاد آورده شده است ولیکن به خاطر بیش از حد نشدن حجم تحقیق و مفید و مختصر شدن آن ، فقط قسمت های مُخَطَّط منقولات ترجمه شده است مگر اینکه نیاز به ترجمه کل باشد. البته روایاتی که در صفحاتی قبل ترشان ذکر شده است یا اینکه متن بسیار طولانی دارد به صورت کامل آورده نشده است اما ارجاع به مصدرشان کفایت می کند.

برای اینکه ترجمه ها سلیس و سهیل الفهم باشد سعی شده است که متون عربی به صورت مفهومی ترجمه شود ولیکن طوری مفهومی ترجمه شده است که خیانت در ادای معنی نشود. البته مواردی که متن عربی آن به راحتی قابل فهم است و نیازی به ترجمه ندارد به دلیل پرهیز از حجیم شدن بی ثمره تحقیق ترجمه نشده است.

مخاطب این تحقیق در حقیقت شیعیان أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب (علیه السلام) هستند.به امید اینکه به خواست خداوند عزوجل و با عنایت ائمه أطهار (علیهم السلام) از تحقیق برای فوائد اعتقادی و فقهی آن استفاده کنند و همچنین در برابر علماء مخالف شیعه برای إثبات تواتر و صحت این روایت در کتب شیعه بهره مند شوند.

از تمامی شیعیان مولی الموحدین أمیر المؤمنین (علیه السلام) که دلسوزانه در ترتیب این أثر تلاش کرده اند تشکر می کنیم و دعای عاقبت به خیری برای ایشان از خداوند متعال مسئلت می داریم.

و در آخر حقیر سراپا تقصیر که بارها قلب سبب اتصال بین آسمان و زمین و امام إنس و جان و قطب کون و مکان حضرت  حجة بن الحسن صاحب العصر و الزمان (علیه السلام) را شکسته است دهان گشاده کرده و از خداوند عزوجل مسئلت می دارد که اگر این تحفه ناقابل برخوردار از ثواب است به روح أقدس آن امام غریب (علیه السلام) هدیه شود.

 

التماس دعای فرج، یا علی(علیه السلام) مدد

 

بخش یکم : شأن صدور این حدیث و أمثال آن

توضيح سؤال:

در منابع اهل جماعت روايت (فاطمة (سلام الله علیها) بضعة مني) و أمثال آن از قول رسول خدا صلي الله عليه وآله متواترا نقل شده است؛ اما سؤال ما اين است كه آيا اين روايات در منابع شيعه نيز متواترا نقل شده است يا خير؟ يا بالاتر از آن به صورت متواتر نقل شده است؟

پاسخ اجمالي

طبق يك بررسي كلي كه در منابع شيعه انجام شد، اين روايت در منابع روايي شيعه، سند صحيح دارد.

علاوه بر آن، اين روايت از طرق متعدد نقل شده كه با در نظر داشت اسناد متعدد آن، روايت متواتر است؛ كه در اين صورت نياز به بررسي سند هم ندارد.

نكات توضيحي در باره اين روايت

قبل از بررسي اصل روايت و ارائه اسناد آن، لازم است ابتدا به چند نكته اي كه در توضيح روايت ما را كمك مي كند، اشاره نماييم:

نكته اول: شأن صدور اين روايت از رسول خدا (ص)

بررسي طرق متعدد و اسناد اين روايت نشان مي دهد كه اين فرمايش رسول خدا صلي الله عليه وآله(فاطمة بضعة مني) در باره دخترش فاطمه زهرا سلام الله عليها به مناسبت هاي مختلفي در کتب شیعه بيان شده است.

1.شیخ صدوق در خصال روایت می کند که خود امیر المؤمنین (علیه السلام) فرموده اند که وقتی با فاطمه زهراء (سلام الله علیها) ازدواج کردم و عروسی ما بالای آسمان هفتم عالَم وجود برگزار شد ، پیامبر (صل الله علیه و آله) فرمود علی جان گوارایت باد! همانا خداوند عزوجل تو را به ازواج فاطمه (سلام الله علیها) سرور زنان بهشتی قرار داد و او پاره ی تن من است :

((1- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ السِّنَانِيُّ وَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الدَّقَّاقُ وَ الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُكَتِّبُ‏  وَ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِيبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِيمُ بْنُ بُهْلُولٍ قَالَ حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ حُكَيْمٍ عَنْ ثَوْرِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مَكْحُولٍ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع‏ لَقَدْ عَلِمَ الْمُسْتَحْفَظُونَ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِيِّ مُحَمَّدٍ ص أَنَّهُ لَيْسَ فِيهِمْ رَجُلٌ لَهُ مَنْقَبَةٌ إِلَّا وَ قَدْ شَرِكْتُهُ فِيهَا وَ فَضَلْتُهُ وَ لِي سَبْعُونَ مَنْقَبَةً لَمْ يَشْرَكْنِي فِيهَا أَحَدٌ مِنْهُمْ قُلْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَأَخْبِرْنِي بِهِنَّ فَقَالَ ع إِنَّ أَوَّلَ مَنْقَبَةٍ لِي أَنِّي لَمْ أُشْرِكْ بِاللَّهِ طَرْفَةَ عَيْنٍ وَ لَمْ أَعْبُدِ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ الثَّانِيَةُ أَنِّي لَمْ أَشْرَبِ الْخَمْرَ قَطُّ وَ الثَّالِثَةُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص اسْتَوْهَبَنِي عَنْ أَبِي فِي صِبَائِي وَ كُنْتُ أَكِيلَهُ وَ شَرِيبَهُ وَ مُؤْنِسَهُ وَ مُحَدَّثَهُ وَ الرَّابِعَةُ أَنِّي أَوَّلُ النَّاسِ إِيمَاناً وَ إِسْلَاماً وَ الْخَامِسَةُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لِي يَا عَلِيُّ أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي وَ السَّادِسَةُ أَنِّي كُنْتُ آخِرَ النَّاسِ عَهْداً بِرَسُولِ اللَّهِ وَ دَلَّيْتُهُ فِي حُفْرَتِهِ وَ السَّابِعَةُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَنَامَنِي عَلَى فِرَاشِهِ حَيْثُ ذَهَبَ إِلَى الْغَارِ وَ سَجَّانِي بِبُرْدِهِ فَلَمَّا جَاءَ الْمُشْرِكُونَ ظَنُّونِي مُحَمَّداً ص فَأَيْقَظُونِي وَ قَالُوا مَا فَعَلَ صَاحِبُكَ فَقُلْتُ ذَهَبَ فِي حَاجَتِهِ فَقَالُوا لَوْ كَانَ هَرَبَ لَهَرَبَ هَذَا مَعَهُ وَ أَمَّا الثَّامِنَةُ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص عَلَّمَنِي أَلْفَ بَابٍ مِنَ الْعِلْمِ يَفْتَحُ كُلُّ بَابٍ أَلْفَ بَابٍ وَ لَمْ يُعَلِّمْ ذَلِكَ أَحَداً غَيْرِي وَ أَمَّا التَّاسِعَةُ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لِي يَا عَلِيُّ إِذَا حَشَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ نُصِبَ لِي مِنْبَرٌ فَوْقَ مَنَابِرِ النَّبِيِّينَ وَ نُصِبَ لَكَ مِنْبَرٌ فَوْقَ مَنَابِرِ الْوَصِيِّينَ فَتَرْتَقِي عَلَيْهِ وَ أَمَّا الْعَاشِرَةُ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ يَا عَلِيُّ لَا أُعْطَى فِي الْقِيَامَةِ إِلَّا سَأَلْتُ لَكَ مِثْلَهُ وَ أَمَّا الْحَادِيَةَ عَشْرَةَ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ يَا عَلِيُّ أَنْتَ أَخِي وَ أَنَا أَخُوكَ يَدُكَ فِي يَدِي حَتَّى تَدْخُلَ الْجَنَّةَ وَ أَمَّا الثَّانِيَةَ عَشْرَةَ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ يَا عَلِيُّ مَثَلُكَ فِي أُمَّتِي كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ وَ أَمَّا الثَّالِثَةَ عَشْرَةَ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص عَمَّمَنِي بِعِمَامَةِ نَفْسِهِ بِيَدِهِ وَ دَعَا لِي بِدَعَوَاتِ النَّصْرِ عَلَى أَعْدَاءِ اللَّهِ فَهَزَمْتُهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَمَّا الرَّابِعَةَ عَشْرَةَ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَمَرَنِي أَنْ أَمْسَحَ يَدِي عَلَى ضَرْعِ شَاةٍ قَدْ يَبِسَ ضَرْعُهَا فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ بَلِ امْسَحْ أَنْتَ فَقَالَ يَا عَلِيُّ فِعْلُكَ فِعْلِي فَمَسَحْتُ عَلَيْهَا يَدِي فَدَرَّ عَلَيَّ مِنْ لَبَنِهَا فَسَقَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص شَرْبَةً ثُمَّ أَتَتْ عَجُوزَةٌ فَشَكَتِ الظَّمَأَ فَسَقَيْتُهَا فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنِّي سَأَلْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُبَارِكَ فِي يَدِكَ فَفَعَلَ وَ أَمَّا الْخَامِسَةَ عَشْرَةَ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَوْصَى إِلَيَّ وَ قَالَ يَا عَلِيُّ لَا يَلِيَ غُسْلِي غَيْرُكَ وَ لَا يُوَارِي عَوْرَتِي غَيْرُكَ فَإِنَّهُ إِنْ رَأَى أَحَدٌ عَوْرَتِي غَيْرُكَ تَفَقَّأَتْ عَيْنَاهُ فَقُلْتُ لَهُ كَيْفَ لِي بِتَقْلِيبِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ إِنَّكَ سَتُعَانُ فَوَ اللَّهِ مَا أَرَدْتُ أَنْ أُقَلِّبَ عُضْواً مِنْ أَعْضَائِهِ إِلَّا قُلِّبَ لِي وَ أَمَّا السَّادِسَةَ عَشْرَةَ فَإِنِّي أَرَدْتُ أَنْ أُجَرِّدَهُ فَنُودِيتُ يَا وَصِيَّ مُحَمَّدٍ لَا تُجَرِّدْهُ فَغَسِّلْهُ وَ الْقَمِيصُ عَلَيْهِ فَلَا وَ اللَّهِ الَّذِي أَكْرَمَهُ بِالنُّبُوَّةِ وَ خَصَّهُ بِالرِّسَالَةِ مَا رَأَيْتُ لَهُ عَوْرَةً خَصَّنِي اللَّهُ بِذَلِكَ مِنْ بَيْنِ أَصْحَابِهِ وَ أَمَّا السَّابِعَةَ عَشْرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ زَوَّجَنِي فَاطِمَةَ وَ قَدْ كَانَ خَطَبَهَا أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ فَزَوَّجَنِي اللَّهُ مِنْ فَوْقِ سَبْعِ سَمَاوَاتِهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص هَنِيئاً لَكَ يَا عَلِيُّ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ زَوَّجَكَ فَاطِمَةَ سَيِّدَةَ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ هِيَ‏ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ وَ لَسْتُ مِنْكَ فَقَالَ بَلَى يَا عَلِيُّ وَ أَنْتَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْكَ كَيَمِينِي مِنْ شِمَالِي لَا أَسْتَغْنِي عَنْكَ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ))[1]

ترجمه : ((مكحول گويد على (ع) فرمود حافظين اصحاب پيغمبر (ص) ميدانند كه در ميان آن‏ها كسى نيست كه فضيلتى داشته باشد جز آنكه من با او شريكم و بر او برترى دارم ولى من هفتاد منقبت دارم كه هيچ كدام از آنان را در او شركتى نيست عرض كردم يا امير المؤمنين مرا از آنها آگاه كن فرمود: 1- يك چشم بهم زدن مشرك بخدا نبودم و لات و عزى را نپرستيدم.2- هرگز مى ننوشيدم.3- در كودكى رسول خدا (ص) نگهدارى مرا از پدرم درخواست كرد و من از همان وقت با آن حضرت همخوراك و دمخور و طرف صحبت بودم.4- پيش از همه ايمان و اسلام آوردم.5- رسول خدا بمن فرمود اى على نسبت تو بمن چون نسبت هرون است بموسى جز آنكه پس از من پيغمبرى نباشد.6- من آخرين كسى بودم كه از رسول خدا (ص) جدا شدم و او را در قبرش گذاردم.7- رسول خدا (ص) چون بغار ثور رفت مرا در جاى خود خوابانيد و با پتوى خود پوشانيد چون مشركان بخانه او آمدند گمان بردند من محمدم مرا از خواب بيدار كردند و گفتند رفيقت چه شد؟گفتم دنبال كارى رفت، گفتند اگر گريخته بود اين على هم با او گريخته بود.8- رسول خدا (ص) هزار در دانش بر من گشود كه از هر يك هزار باب گشوده ميشد و يكى از آن‏ها را بديگرى ياد نداد.9- رسول خدا (ص) گفت اى على چون خداوند اولين و آخرين را محشور كند براى من منبرى برتر از منبر پيغمبران گذارد و براى تو منبرى برتر از منبر اوصياى ديگر و تو بر آن بالا ميروى 10- من از رسول خدا شنيدم مى‏فرمود اى على چيزى در قيامت بمن نداده‏اند جز آنكه مانند آن را براى تو درخواست كردم.11- از رسول خدا (ص) شنيدم ميفرمود اى على تو برادر منى و من برادر توام دست تو در دست من است تا ببهشت روى.12- من از رسول خدا (ص) شنيدم ميفرمود اى على تو در امت من همانند كشتى نوحى كه هر كس بر آن سوار شد نجات يافت و هر كس تخلف ورزيد غرق شد.13- رسول خدا (ص) عمامه مبارك خود را با دست مبارك خود بر سر من بست و دعاى پيروزى بر دشمنان خدا را بر من خواند تا بيارى خدا آن‏ها را شكست دادم.14- رسول خدا (ص) بمن فرمود كه بر پستان خشكيده گوسفندى دست بكشم عرض كردم شما دست بكشيد فرمود اى على كردار تو كردار منست من بر آن دست كشيدم و بمن شير داد يك جرعه‏ برسول خدا (ص) دادم سپس پيره زنى آمد و از تشنگى ناليد يك جرعه هم باو دادم رسول خدا (ص) فرمود من از خدا درخواست كردم كه برايم دست ترا بركت دهد و اجابت فرمود.15- رسول خدا (ص) مرا وصى خود كرد و فرمود اى على غير از تو كسى مرا غسل ندهد و بخاك نسپارد زيرا اگر كسى جز تو عورت مرا ببيند ديده‏هايش از كاسه بيرون مى‏آيند عرض كردم من چگونه تنها ميتوانم شما را از دستى بدستى بگردانم فرمود از غيب بتو كمك مى‏شود بخدا نخواستم عضوى از اعضاء او را بگردانم جز آنكه براى من گرديد.16- من خواستم آن حضرت را براى غسل برهنه كنم ندائى رسيد كه اى وصى محمد (ص) او را برهنه مكن منهم از زير پيراهن او را غسل دادم و به خدائى كه او را بلند و گرامى داشت و برسالت برگزيد عورت او را نديدم كه خداوند از ميان اصحاب آن حضرت مرا باين شرافت مخصوص گردانيد.17- با اينكه ابو بكر و عمر از فاطمه (ع) خواستگارى كرده بودند خدا از بالاى هفت آسمان او را بمن تزويج كرد و رسول خدا (ص) فرمود اى على اين نعمت بر تو گوارا باد كه خداوند فاطمه سيده زنان اهل بهشت و پاره تن مرا بتو تزويج كرد عرض كردم يا رسول اللَّه مگر من از تو نيستم؟فرمود اى على چرا تو از منى و من از تو چون دستى نسبت بدست ديگر در دنيا و آخرت از تو مستغنى نيستم.))[2]

2. و از شأن صدور های دیگر ، روایت أمالی شیخ صدوق است : به نقل ابن عباس روزي در حضور اصحاب، امير مؤمنان (عليه السلام) ، فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و حسنين (عليهما السلام) وارد شدند. هنگام ورود هر كدام آنها،چشمان رسول خدا (صل الله عليه و آله) اشكبار مي شد. اصحاب از دليل گريه حضرت سؤال نمودند. حضرت مصيبت هايي را كه بر هر يكي از آنها وارد مي شد، شرح دادند، و در باره فاطمه زهرا سلام الله عليها هم فرمودند:و اما دخترم فاطمه (سلام الله علیها) سرور زنان عالم چه اولین آن ها و چه آخرین آن ها است و او پاره ی تن من است.

((2- حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى الدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِيُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ النَّوْفَلِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ جَالِساً ذَاتَ يَوْمٍ إِذْ أَقْبَلَ الْحَسَنُ ع فَلَمَّا رَآهُ بَكَى ثُمَّ قَالَ إِلَيَّ إِلَيَّ يَا بُنَيَّ فَمَا زَالَ يُدْنِيهِ حَتَّى أَجْلَسَهُ عَلَى فَخِذِهِ الْيُمْنَى ثُمَّ أَقْبَلَ الْحُسَيْنُ ع فَلَمَّا رَآهُ بَكَى ثُمَّ قَالَ إِلَيَّ إِلَيَّ يَا بُنَيَّ فَمَا زَالَ يُدْنِيهِ حَتَّى أَجْلَسَهُ عَلَى فَخِذِهِ الْيُسْرَى ثُمَّ أَقْبَلَتْ فَاطِمَةُ ع فَلَمَّا رَآهَا بَكَى ثُمَّ قَالَ إِلَيَّ إِلَيَّ يَا بُنَيَّةِ فَأَجْلَسَهَا بَيْنَ يَدَيْهِ ثُمَّ أَقْبَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فَلَمَّا رَآهُ بَكَى ثُمَّ قَالَ إِلَيَّ إِلَيَّ يَا أَخِي فَمَا زَالَ يُدْنِيهِ حَتَّى أَجْلَسَهُ إِلَى جَنْبِهِ الْأَيْمَنِ فَقَالَ لَهُ أَصْحَابُهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا تَرَى وَاحِداً مِنْ هَؤُلَاءِ إِلَّا بَكَيْتَ أَ وَ مَا فِيهِمْ مَنْ‏ تُسَرُّ بِرُؤْيَتِهِ فَقَالَ ص وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالنُّبُوَّةِ وَ اصْطَفَانِي عَلَى جَمِيعِ الْبَرِيَّةِ إِنِّي وَ إِيَّاهُمْ لَأَكْرَمُ الْخَلْقِ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَا عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ نَسَمَةٌ أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْهُمْ أَمَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع فَإِنَّهُ أَخِي وَ شَقِيقِي وَ صَاحِبُ الْأَمْرِ بَعْدِي وَ صَاحِبُ لِوَائِي فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ صَاحِبُ حَوْضِي وَ شَفَاعَتِي وَ هُوَ مَوْلَى كُلِّ مُسْلِمٍ وَ إِمَامُ كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ قَائِدُ كُلِّ تَقِيٍّ وَ هُوَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي عَلَى أَهْلِي وَ أُمَّتِي فِي حَيَاتِي وَ بَعْدَ مَوْتِي مُحِبُّهُ مُحِبِّي وَ مُبْغِضُهُ مُبْغِضِي وَ بِوَلَايَتِهِ صَارَتْ أُمَّتِي مَرْحُومَةً وَ بِعَدَاوَتِهِ صَارَتِ الْمُخَالَفَةُ لَهُ مِنْهَا مَلْعُونَةً وَ إِنِّي بَكَيْتُ حِينَ أَقْبَلَ لِأَنِّي ذَكَرْتُ غَدْرَ الْأُمَّةِ بِهِ بَعْدِي حَتَّى إِنَّهُ لَيُزَالُ عَنْ مَقْعَدِي وَ قَدْ جَعَلَهُ اللَّهُ لَهُ بَعْدِي ثُمَّ لَا يَزَالُ الْأَمْرُ بِهِ حَتَّى يُضْرَبَ عَلَى قِرْنِهِ ضَرْبَةً تُخْضَبُ مِنْهَا لِحْيَتُهُ فِي أَفْضَلِ الشُّهُورِ- شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى‏ وَ الْفُرْقانِ‏ وَ أَمَّا ابْنَتِي فَاطِمَةُ فَإِنَّهَا سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ هِيَ‏ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ وَ هِيَ نُورُ عَيْنِي وَ هِيَ ثَمَرَةُ فُؤَادِي وَ هِيَ رُوحِيَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيَّ وَ هِيَ الْحَوْرَاءُ الْإِنْسِيَّةُ مَتَى قَامَتْ فِي مِحْرَابِهَا بَيْنَ يَدَيْ رَبِّهَا جَلَّ جَلَالُهُ ظَهَرَ نُورُهَا لِمَلَائِكَةِ السَّمَاءِ كَمَا يَظْهَرُ نُورُ الْكَوَاكِبِ لِأَهْلِ الْأَرْضِ وَ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِمَلَائِكَتِهِ يَا مَلَائِكَتِي انْظُرُوا إِلَى أَمَتِي فَاطِمَةَ سَيِّدَةِ إِمَائِي قَائِمَةً بَيْنَ يَدَيَّ تَرْتَعِدُ فَرَائِصُهَا مِنْ خِيفَتِي وَ قَدْ أَقْبَلَتْ بِقَلْبِهَا عَلَى عِبَادَتِي أُشْهِدُكُمْ أَنِّي قَدْ آمَنْتُ شِيعَتَهَا مِنَ النَّارِ وَ أَنِّي لَمَّا رَأَيْتُهَا ذَكَرْتُ مَا يُصْنَعُ بِهَا بَعْدِي كَأَنِّي بِهَا وَ قَدْ دَخَلَ الذُّلُّ بَيْتَهَا وَ انْتُهِكَتْ حُرْمَتُهَا وَ غُصِبَتْ حَقَّهَا وَ مُنِعَتْ‏ إِرْثَهَا وَ كُسِرَ جَنْبُهَا [وَ كُسِرَتْ جَنْبَتُهَا] وَ أَسْقَطَتْ جَنِينَهَا وَ هِيَ تُنَادِي يَا مُحَمَّدَاهْ فَلَا تُجَابُ وَ تَسْتَغِيثُ فَلَا تُغَاثُ فَلَا تَزَالُ بَعْدِي مَحْزُونَةً مَكْرُوبَةً بَاكِيَةً تَتَذَكَّرُ انْقِطَاعَ الْوَحْيِ عَنْ بَيْتِهَا مَرَّةً وَ تَتَذَكَّرُ فِرَاقِي أُخْرَى وَ تَسْتَوْحِشُ إِذَا جَنَّهَا اللَّيْلُ لِفَقْدِ صَوْتِيَ الَّذِي كَانَتْ تَسْتَمِعُ إِلَيْهِ إِذَا تَهَجَّدْتُ بِالْقُرْآنِ ثُمَّ تَرَى نَفْسَهَا ذَلِيلَةً بَعْدَ أَنْ كَانَتْ فِي أَيَّامِ أَبِيهَا عَزِيزَةً فَعِنْدَ ذَلِكَ يُؤْنِسُهَا اللَّهُ تَعَالَى ذِكْرُهُ بِالْمَلَائِكَةِ فَنَادَتْهَا بِمَا نَادَتْ بِهِ مَرْيَمَ بِنْتَ عِمْرَانَ فَتَقُولُ يَا فَاطِمَةُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى‏ نِساءِ الْعالَمِينَ‏ يَا فَاطِمَةُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَ اسْجُدِي وَ ارْكَعِي مَعَ الرَّاكِعِينَ‏ ثُمَّ يَبْتَدِئُ بِهَا الْوَجَعُ فَتَمْرَضُ فَيَبْعَثُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهَا مَرْيَمَ بِنْتَ عِمْرَانَ تُمَرِّضُهَا وَ تُؤْنِسُهَا فِي عِلَّتِهَا فَتَقُولُ عِنْدَ ذَلِكَ يَا رَبِّ إِنِّي قَدْ سَئِمْتُ الْحَيَاةَ وَ تَبَرَّمْتُ بِأَهْلِ الدُّنْيَا فَأَلْحِقْنِي بِأَبِي فَيَلْحَقُهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِي فَتَكُونُ أَوَّلَ مَنْ يَلْحَقُنِي مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَتَقْدَمُ عَلَيَّ مَحْزُونَةً مَكْرُوبَةً مَغْمُومَةً مَغْصُوبَةً مَقْتُولَةً فَأَقُولُ عِنْدَ ذَلِكَ اللَّهُمَّ الْعَنْ مَنْ ظَلَمَهَا وَ عَاقِبْ مَنْ غَصَبَهَا وَ ذَلِّلْ مَنْ أَذَلَّهَا وَ خَلِّدْ فِي نَارِكَ مَنْ ضَرَبَ جَنْبَهَا حَتَّى أَلْقَتْ وَلَدَهَا فَتَقُولُ الْمَلَائِكَةُ عِنْدَ ذَلِكَ آمِينَ وَ أَمَّا الْحَسَنُ فَإِنَّهُ ابْنِي وَ وُلْدِي وَ بَضْعَةٌ مِنِّي وَ قُرَّةُ عَيْنِي وَ ضِيَاءُ قَلْبِي وَ ثَمَرَةُ فُؤَادِي وَ هُوَ سَيِّدُ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى الْأُمَّةِ أَمْرُهُ أَمْرِي وَ قَوْلُهُ قَوْلِي مَنْ تَبِعَهُ فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصَاهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ إِنِّي لَمَّا نَظَرْتُ إِلَيْهِ تَذَكَّرْتُ مَا يَجْرِي عَلَيْهِ مِنَ الذُّلِّ بَعْدِي فَلَا يَزَالُ الْأَمْرُ بِهِ حَتَّى يُقْتَلَ بِالسَّمِّ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً فَعِنْدَ ذَلِكَ تَبْكِي الْمَلَائِكَةُ وَ السَّبْعُ‏ الشِّدَادُ لِمَوْتِهِ وَ يَبْكِيهِ كُلُّ شَيْ‏ءٍ حَتَّى الطَّيْرُ فِي جَوِّ السَّمَاءِ وَ الْحِيتَانُ فِي جَوْفِ الْمَاءِ فَمَنْ بَكَاهُ لَمْ تَعْمَ عَيْنُهُ يَوْمَ تَعْمَى الْعُيُونُ وَ مَنْ حَزِنَ عَلَيْهِ لَمْ يَحْزَنْ قَلْبُهُ يَوْمَ تَحْزَنُ الْقُلُوبُ وَ مَنْ زَارَهُ فِي بَقِيعِهِ ثَبَتَتْ قَدَمُهُ عَلَى الصِّرَاطِ يَوْمَ تَزِلُّ فِيهِ الْأَقْدَامُ وَ أَمَّا الْحُسَيْنُ فَإِنَّهُ مِنِّي وَ هُوَ ابْنِي وَ وَلَدِي وَ خَيْرُ الْخَلْقِ بَعْدَ أَخِيهِ وَ هُوَ إِمَامُ الْمُسْلِمِينَ وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ خَلِيفَةُ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ غِيَاثُ الْمُسْتَغِيثِينَ وَ كَهْفُ الْمُسْتَجِيرِينَ وَ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ أَجْمَعِينَ وَ هُوَ سَيِّدُ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ بَابُ نَجَاةِ الْأُمَّةِ أَمْرُهُ أَمْرِي وَ طَاعَتُهُ طَاعَتِي مَنْ تَبِعَهُ فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصَاهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ إِنِّي لَمَّا رَأَيْتُهُ تَذَكَّرْتُ مَا يُصْنَعُ بِهِ بَعْدِي كَأَنِّي بِهِ وَ قَدِ اسْتَجَارَ بِحَرَمِي وَ قُرْبِي فَلَا يُجَارُ فَأَضُمُّهُ فِي مَنَامِهِ إِلَى صَدْرِي وَ آمُرُهُ بِالرِّحْلَةِ عَنْ دَارِ هِجْرَتِي وَ أُبَشِّرُهُ بِالشَّهَادَةِ فَيَرْتَحِلُ عَنْهَا إِلَى أَرْضِ مَقْتَلِهِ وَ مَوْضِعِ مَصْرَعِهِ أَرْضِ كَرْبٍ وَ بَلَاءٍ وَ قَتْلٍ وَ فَنَاءٍ تَنْصُرُهُ عِصَابَةٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أُولَئِكَ مِنْ سَادَةِ شُهَدَاءِ أُمَّتِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِ وَ قَدْ رُمِيَ بِسَهْمٍ فَخَرَّ عَنْ فَرَسِهِ صَرِيعاً ثُمَّ يُذْبَحُ كَمَا يُذْبَحُ الْكَبْشُ مَظْلُوماً ثُمَّ بَكَى رَسُولُ اللَّهِ ص وَ بَكَى مَنْ حَوْلَهُ وَ ارْتَفَعَتْ أَصْوَاتُهُمْ بِالضَّجِيجِ ثُمَّ قَالَ ص وَ هُوَ يَقُولُ اللَّهُمَّ إِنِّي أَشْكُو إِلَيْكَ مَا يَلْقَى أَهْلُ بَيْتِي بَعْدِي ثُمَّ دَخَلَ مَنْزِلَهُ.))[3]

ترجمه : (( (3) 2- ابن عباس گويد روزى رسول خدا «ص» نشسته بود كه حسن آمد و چون او را ديد گريست و سپس فرمود نزد من نزد من اى پسرم و او را بخود نزديك كرد تا بر زانوى راست نشانيد سپس حسين آمد و چون او را ديد گريست و گفت بيا بيا پسر جانم و او را هم نزديك كرد تا بر زانوى چپ خود نشانيد سپس فاطمه آمد و او را هم بخود نزديك كرد و برابر خود نشانيد و سپس امير المؤمنين «ع» آمد او را هم كه ديد گريست و نزديك خود طلبيد و در پهلوى راست خود نشانيد، اصحابش گفتند يا رسول اللَّه هر كدام‏ را ديدى گريستى؟ توى اينها كسى نبود كه از ديدنش شاد شوى؟ فرمود بحق آنكه مرا بنبوت بر انگيخته و بر همه مردم برگزيده من و اينها گرامى‏ترين خلقيم نزد خدا و روى زمين كسى نيست كه از اينها نزد من محبوبتر باشد اما على بن ابى طالب كه برادر من و همكار من و بعد از من صاحب امر است و صاحب لواء منست در دنيا و آخرت و صاحب حوض من و شفاعت منست و سرور هر مسلمانى و امام هر مؤمنى است و پيشواى هر متقى و وصى و خليفه من بر خاندانم و امتم در زندگى و پس از مرگم دوستش دوست من و دشمنش دشمنم به ولايتش امتم مرحومه‏اند و هر كه مخالف او باشد ملعونست و چون آمد گريستم براى آنكه يادم آمد كه پس از من امتم با او دغلى كنند و او را از مسندم بردارند و خدا آن را براى او مقرر كرده پس از من و سپس گرفتارى كشد تا ضربتى بسرش زنند كه ريشش از آن خضاب شود در بهترين ماهى كه ماه رمضانست و خدا در آن قرآن نازل كرده براى هدايت مردم و گواهى بر رهنمائى و فرق حق و باطل، و اما دخترم‏ فاطمه‏ كه بانوى زنان جهانيان است از اولين و آخرين و پاره تن منست و نور ديده منست و ميوه دل منست و روح منست كه درون منست و حوراء انسيه است هر وقت در محراب خود برابر پروردگارش جل جلاله بايستد نورش بفرشتگان آسمان بتابد چنانچه نور اختران بر زمين بتابد و خداى عز و جل بفرشتگانش فرمايد فرشتگانم ببينيد كنيزم فاطمه با وى كنيزانم را برابرم ايستاده و دلش از ترسم ميلرزد و دل بعبادتم داده، گواه باشيد كه شيعيانش را از آتش امان دادم و چون او را ديدم بيادم افتاد آنچه پس از من با وى مى‏شود گويا مى‏بينم خوارى بخانه‏اش راه يافته و حرمتش زير پا رفته و حقش غصب شده و ارتش ممنوع شده و پهلويش‏ شكسته (1) و جنين او سقط شده و فرياد ميزند يا محمداه و جواب نشنود و استغاثه كند و كسى بدادش نرسد و هميشه پس از من غمنده و گرفتار و گريان است يك بار يادآور شود كه وحى از خانه‏اش بريده و بار ديگر ياد جدائى من كند و شب كه آواز مرا نشنود بهراس افتد آوازى كه من با تلاوت قرآن تهجد ميكردم و خود را خوار بيند پس از آنكه در دوران پدر عزيز بوده در اينجا خداى تعالى او را با فرشتگان مأنوس سازد و او را بدان چه بمريم بنت عمران گفتند ندا دهند و گويند اى فاطمه خدايت گزيد و پاك كرد و بر زنان جهانيان برگزيد اى فاطمه قنوت كن بر پروردگارت و سجود و ركوع كن با راكعان سپس بيمارى او آغاز شود و خدا مريم بنت عمران را بفرستد او را پرستارى كند و در بيمارى او انيس او باشد اينجا است كه گويد پروردگارا من از زندگى دلتنگ شدم و از اهل دنيا ملولم مرا بپدرم رسان خداى عز و جل او را بمن رساند و اول كس از خاندانم باشد كه بمن رسد، محزون و گرفتار و غمنده و شهيد بر من وارد شود و من در اينجا بگويم خدايا لعنت كن هر كه باو ظلم كرده و كيفر ده هر كه حقش را غصب كرده و خوار كن هر كه خوارش كرده و در دوزخ مخلد كن هر كه به پهلويش زده تا سقط جنين كرده و ملائكه آمين گويند، اما حسن كه پسرم و فرزندم و پاره تنم و نور ديده‏ام و روشنى دلم و ميوه قلبم هست و او سيد جوانان اهل بهشت است و حجت خداست بر امت امرش امر من است و قولش قول من هم هر كه پيرويش كند از منست و هر كه نافرمانيش كند از من نيست و چون او را ديدم بيادم آمد آنچه از اهانت پس از من بيند و تا آنجا كشد كه با زهر ستم و عدوانش كشند در اينجا فرشتگان هفت آسمان بمرگش بگريند و همه چيز تا پرنده هوا و ماهيان دريا بر او گريند چشم كسى كه بر او بگريد كور نباشد روزى كه چشمها كورند (1) و هر كه بر او محزون شود روزى كه دلها همه محزونند دلش محزون نباشد و هر كه در بقيع او را زيارت كند قدمش بر صراط برجا ماند روزى كه همه قدمها بلغزند- و اما حسين «ع» از من است و فرزند من است و بهترين خلق است، پس از برادرش امام مسلمانان و سرور مؤمنان و خليفه خداوند عالميان است و غياث مستغيثين و پناه امان‏جويان و حجت خدا بر همه خلق و او سيد جوانان اهل بهشت است و باب نجات است امرش امر من است و طاعتش طاعت من، هر كه پيرويش كند از من است و هر كه نافرمانيش كند از من نيست و چون ديدمش بيادم آمد كه بعد از من، باو چه مى‏شود گويا مى نگرم كه بحرم من و قرب من پناهنده شده و او را پناه ندهند در خواب بآغوشش گيرم و بر سينه چسبانمش و باو دستور دهم از خانه هجرتم بكوچد و او را بشهادت بشارت دهم از آنجا بكوچد به زمينى كه قتلگاه او است زمين كرب و بلا و قتل و رنج يك دسته مسلمانان ياريش كنند كه سروران شهداى امتند در روز قيامت گويا مينگرمش كه تيرى خورده و از اسبش بخاك افتاده و چون گوسفند سرش را مظلومانه بريدند سپس رسول خدا «ص» گريست و كسانى كه گردش بودند گريستند و صداى شيون آنها بلند شد و آن حضرت برخاست و ميفرمود خدايا بتو شكايت كنم آنچه را خاندانم پس از من برخورند سپس وارد منزلش شد.))[4]

باز شیخ صدوق در امالی همین روایت را به سند دیگر و متن مختصر تر ، مسندا از ابن عباس نقل می کند. :

((18- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِيُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سَلَمَةَ الْأَهْوَازِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِيُّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُوسَى ابْنِ أُخْتِ الْوَاقِدِيِّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو قَتَادَةَ الْحَرَّانِيُّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْعَلَاءِ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ سَعِيدِ بْنِ الْمُسَيَّبِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ جَالِساً ذَاتَ يَوْمٍ وَ عِنْدَهُ عَلِيٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ع فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّ هَؤُلَاءِ أَهْلُ بَيْتِي وَ أَكْرَمُ النَّاسِ عَلَيَّ فَأَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُمْ وَ أَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُمْ وَ وَالِ مَنْ وَالاهُمْ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُمْ وَ أَعِنْ مَنْ أَعَانَهُمْ وَ اجْعَلْهُمْ مُطَهَّرِينَ مِنْ كُلِّ رِجْسٍ مَعْصُومِينَ مِنْ كُلِّ ذَنْبٍ وَ أَيِّدْهُمْ بِرُوحِ الْقُدُسِ مِنْكَ ثُمَّ قَالَ ص يَا عَلِيُّ أَنْتَ إِمَامُ أُمَّتِي وَ خَلِيفَتِي عَلَيْهَا بَعْدِي وَ أَنْتَ قَائِدُ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى الْجَنَّةِ وَ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى ابْنَتِي فَاطِمَةَ قَدْ أَقْبَلَتْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى نَجِيبٍ مِنْ نُورٍ عَنْ يَمِينِهَا سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ وَ عَنْ يَسَارِهَا سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ وَ بَيْنَ يَدَيْهَا سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ وَ خَلْفَهَا سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ تَقُودُ مُؤْمِنَاتِ أُمَّتِي إِلَى الْجَنَّةِ فَأَيُّمَا امْرَأَةٍ صَلَّتْ فِي الْيَوْمِ وَ اللَّيْلَةِ خَمْسَ صَلَوَاتٍ وَ صَامَتْ شَهْرَ رَمَضَانَ وَ حَجَّتْ بَيْتَ اللَّهِ الْحَرَامَ وَ زَكَّتْ مَالَهَا وَ أَطَاعَتْ زَوْجَهَا وَ وَالَتْ عَلِيّاً بَعْدِي دَخَلَتِ الْجَنَّةَ بِشَفَاعَةِ ابْنَتِي فَاطِمَةَ وَ إِنَّهَا لَسَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ ص أَ هِيَ سَيِّدَةٌ لِنِسَاءِ عَالَمِهَا فَقَالَ ص ذَاكَ‏ لِمَرْيَمَ بِنْتِ عِمْرَانَ فَأَمَّا ابْنَتِي فَاطِمَةُ فَهِيَ سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ إِنَّهَا لَتَقُومُ فِي مِحْرَابِهَا فَيُسَلِّمُ عَلَيْهَا سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ الْمُقَرَّبِينَ وَ يُنَادُونَهَا بِمَا نَادَتْ بِهِ الْمَلَائِكَةُ مَرْيَمَ فَيَقُولُونَ يَا فَاطِمَةُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى‏ نِساءِ الْعالَمِينَ‏ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى عَلِيٍّ ع فَقَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ وَ هِيَ نُورُ عَيْنِي وَ ثَمَرَةُ فُؤَادِي يَسُوؤُنِي مَا سَاءَهَا وَ يَسُرُّنِي مَا سَرَّهَا وَ إِنَّهَا أَوَّلُ مَنْ يَلْحَقُنِي مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَأَحْسِنْ إِلَيْهَا بَعْدِي وَ أَمَّا الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَهُمَا ابْنَايَ وَ رَيْحَانَتَايَ وَ هُمَا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَلْيُكْرَمَا عَلَيْكَ كَسَمْعِكَ وَ بَصَرِكَ ثُمَّ رَفَعَ ص يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي أُشْهِدُكَ أَنِّي مُحِبٌّ لِمَنْ أَحَبَّهُمْ وَ مُبْغِضٌ لِمَنْ أَبْغَضَهُمُ وَ سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَهُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَهُمْ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاهُمْ وَ وَلِيٌّ لِمَنْ وَالاهُمْ.))[5]

ترجمه : (((3) 17- ابن عباس گفت يك روز رسول خدا (ص) نشسته بود و على و فاطمه و حسنين نزد او بودند گفت خدايا تو ميدانى اينان اهل بيت منند و گرامى‏ترين مردم نزد من دوستشان را دوست دار، دشمنشان را دشمن دار مهربانى كن با مهربانان بآنها و بد دار بدخواه آنها را، كمك كن كمك، كار آنها را و آنها را از پليدى پاك كن و معصوم دار از هر گناهى و بروح القدس مؤيد دار اى على تو امام امت منى و بر آنها پس از من خليفه‏اى تو پيشرو اهل بهشتى و گويا من مينگرم دخترم فاطمه را كه روز قيامت بر اسبى از نور سوار است و از طرف راستش هفتاد هزار فرشته و از چپش هفتاد هزار و جلو رو و دنبالش هر كدام هفتاد هزار فرشته باشد و زنان امتم را ببهشت رهبرى كند هر زنى در شبانه روز پنج نماز بخواند و ماه رمضان را روزه دارد و حج خانه خدا كند و زكاة مالش را بپردازد و شوهرش را اطاعت كند و پس از من پيرو على باشد بشفاعت دخترم فاطمه ببهشت‏ رود و او سيده زنان عالميانست عرض شد يا رسول اللَّه او سيده زنان عالم خود است؟ فرمود او مريم دختر عمران بود اما دخترم فاطمه بانوى زنان عالم است از اولين و آخرين و او است كه چون در محرابش بايستد هفتاد هزار فرشته مقرب بر او سلام دهند و ندائى كه بمريم كردند باو كنند و گويند اى فاطمه براستى خدا تو را برگزيد و پاك كرد و برگزيد بر زنان جهانيان سپس رو بعلى كرد و فرمود اى على فاطمه پاره تن من است و نور ديده من و ميوه دلم بد آيدم آنچه او را بد آيد و شادم از شاديش و او اول كس است از خاندانم كه بمن رسد، پس از من با او خوبى كن حسن و حسين دو پسر من و دو ريحان منند و هر دو سيد جوانان اهل بهشتند بايد پيش تو چون گوش و چشمت عزيز باشند سپس دست بآسمان برداشت و گفت بار خدايا گواه باش كه من دوستدار دوست آنها و دشمن دشمن آنها و سازش كار سازش‏كننده آنها و نبرد كن با نبردكننده آنهايم و دشمنم با هر كه بدخواه آنها است و دوستم با هر كه آنها را دوست دارد.))[6]

3. در روايتی از کفایة الأثر خزاز ، ابوذر غفاري مي گويد: در مريضي كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وفات يافت، به دستور آن حضرت، فاطمه (سلام الله عليها) را به حضورش آوردند. پيامبر (صل الله عليه و آله) به ايشان خبر دادندكه تو نخستين فرد از اهل بيت من هستي كه به من ملحق خواهي شد و از مصيبت هايي كه بر ايشان وارد مي شود آگاهي داد، آنگاه حضرت رو به من كردندو فرمودند:ای أباذر او پاره ی وجود من است و هر که او را بیازارد مرا آزرده است .... .

((حَدَّثَنَا الْقَاضِي أَبُو الْفَرَجِ الْمُعَافَى بْنُ زَكَرِيَّا الْبَغْدَادِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامِ بْنِ سُهَيْلٍ الْكَاتِبُ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ مُعَافًى السَّلْمَاسِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ زَاهِرٍ عَنْ عَبْدِ القُدُّوسِ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ حَنَشِ بْنِ الْمُعْتَمِرِ قَالَ قَالَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِيُّ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ‏ دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فِي مَرَضِهِ الَّذِي تُوُفِّيَ فِيهِ فَقَالَ يَا أَبَا ذَرٍّ ايتِنِي بِابْنَتِي فَاطِمَةَ قَالَ فَقُمْتُ وَ دَخَلْتُ عَلَيْهَا وَ قُلْتُ يَا سَيِّدَةَ النِّسْوَانِ أَجِيبِي أَبَاكِ قَالَ فلبت [فَلَبِسَتْ‏] منحلها [جِلْبَابَهَا] وَ أَبْرَزَتْ [اتَّزَرَتْ‏] وَ خَرَجَتْ حَتَّى دَخَلَتْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَلَمَّا رَأَتْ رَسُولَ اللَّهِ ص انْكَبَّتْ عَلَيْهِ وَ بَكَتْ وَ بَكَى رَسُولُ اللَّهِ ص لِبُكَائِهَا وَ ضَمَّهَا إِلَيْهِ ثُمَّ قَالَ يَا فَاطِمَةُ لَا تَبْكِيِنَّ فِدَاكِ أَبُوكِ فَأَنْتِ أَوَّلُ مَنْ تَلْحَقِينَ بِي‏ مَظْلُومَةً مَغْصُوبَةً وَ سَوْفَ يَظْهَرُ بَعْدِي حَسِيكَةُ النِّفَاقِ وَ سَمَلَ جِلْبَابُ الدِّينِ وَ أَنْتِ أَوَّلُ مَنْ يَرِدُ عَلَيَّ الْحَوْضَ قَالَتْ يَا أَبَهْ أَيْنَ أَلْقَاكَ قَالَ تَلْقَيْنِي عِنْدَ الْحَوْضِ وَ أَنَا أَسْقِي شِيعَتَكِ وَ مُحِبِّيكِ وَ أَطْرُدُ أَعْدَاءَكِ وَ مُبْغِضِيكِ قَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَإِنْ لَمْ أَلْقَكَ عِنْدَ الْحَوْضِ قَالَ تَلْقَيْنِي عِنْدَ الْمِيزَانِ قَالَتْ يَا أَبَهْ وَ إِنْ لَمْ أَلْقَكَ عِنْدَ الْمِيزَانِ قَالَ تَلْقَيْنِي عِنْدَ الصِّرَاطِ وَ أَنَا أَقُولُ سَلِّمْ سَلِّمْ شِيعَةَ عَلِيٍّ قَالَ أَبُو ذَرٍّ فَسَكَنَ قَلْبُهَا ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ رَسُولُ اللَّهِ ص فَقَالَ يَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّهَا بَضْعَةٌ مِنِّي‏ فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي أَلَا إِنَّهَا سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ وَ بَعْلَهَا سَيِّدُ الْوَصِيِّينَ وَ ابْنَيْهَا الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ إِنَّهُمْ إِمَامَانِ إِنْ قَامَا أَوْ قَعَدَا وَ أَبُوهُمَا خَيْرٌ مِنْهُمَا وَ سَوْفَ يَخْرُجُ مِنْ صُلْبِ الْحُسَيْنِ تِسْعَةٌ مِنَ الْأَئِمَّةِ مَعْصُومُونَ قَوَّامُونَ بِالْقِسْطِ وَ مِنَّا مَهْدِيُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ قَالَ قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَكَمِ الْأَئِمَّةُ بَعْدَكَ قَالَ عَدَدَ نُقَبَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ.))[7]

ترجمه : ((حبش بن معتمر از أبو ذر غفاري روايت مي كند كه بر رسول خدا صلّي اللَّه عليه و آله در همان مرضي كه به وسيله آن از دنيا رحلت فرمود، وارد شدم. حضرت به من فرمود: اي ابا ذر دخترم فاطمه را نزد من بياور، ابو ذر مي گويد: برخاستم و نزد فاطمه آمده عرض كردم: اي بانوي زنان پدرت رسول خدا را اجابت فرما. حضرت لباس خود را پوشيد و بيرون آمد تا بر آن حضرت وارد شد، چون رسول خدا صلّي اللَّه عليه و آله را (در آن حال) ديد خود را به روي او انداخت و گريست، از گريه او پيغمبر صلّي اللَّه عليه و آله نيز گريست و فاطمه را به خويش چسباند و فرمود: اي فاطمه! پدرت به فدايت، گريه مكن زيرا تو اولين كسي هستي كه در حالي كه به تو ستم شده و حقّت غصب شده و به ناحق گرفته شده به من ملحق شوي، و به همين زودي كينه ها و عداوتهاي نفاق آشكار گردد، و جامه دين را در بر گيرد، پس تو اولين كسي هستي كه نزد حوض (كوثر) بر من وارد شوي، عرض كرد: اي پدر كجا ملاقاتت كنم؟ فرمود: نزد حوض كوثر، و من شيعيان و دوستانت را سيراب كنم و دشمنانت و كساني كه تو را به غضب درآورده اند از حوض دور كنم، عرض كرد: اي رسول خدا اگر نزد حوض ملاقاتت نكردم (كجا ديدارت كنم)؟ فرمود: نزد ميزان. عرض كرد: اگر نزد ميزان ملاقاتت نكردم؟ فرمود: در صراط (ملاقاتم كني) و من به خدا عرض كنم: پروردگارا شيعه علي را (از آتش و عذاب) سالم نگه دار ابو ذر گفت: دل زهرا (از اين كلام) آرام شد، سپس رسول خدا صلّي اللَّه عليه و آله به من توجه فرموده گفت: اي ابا ذر اين (فاطمه) پاره تن من است هر كه او را بيازارد مرا آزرده، هر آينه او بانوي زنان عالميان است، و شوهرش سيّد اوصياء است، و دو فرزندش آقايان اهل بهشتند، و همانا آن دو امام و پيشوايند چه آنكه قيام كنند و چه آنكه در خانه بنشينند، و پدرشان از آن دو بهتر است؛ و به زودي خداوند از صلب حسين نه نفر پيشوايان و امامان امين و معصوم كه به عدل قيام كنند بيرون آورد، و از ما است مهدي اين امّت، ابو ذر گفت: عرض كردم: اي رسول خدا! امامان بعد از شما چند نفرند؟ فرمود: به عدد نقيبان بني اسرائيل.))

4.در روایت دیگر از کفایة الأثر ، جابر بن عبد الله می گوید : در روزی که مریضی رسول الله (صل الله علیه و آله) شدید شد و به خاطر آن ، ایشان وفات یافتند ، حضرت زهراء (سلام الله علیها) پیش حضرتش تشریف آمدند و بلند بلند بر بالین ایشان گریستند و رسول الله (صل الله علیه و آله) رو به فاطمه زهراء (سلام الله علیها) کردند و برای تسلای دل آن بانو (سلام الله علیها) فضائل و اسراری به ایشان فرمودند و یکی از آن فضائل و اسرار این بود : (ای فاطمه (سلام الله علیها) ،) آگاه باش تو پاره ی وجود منی کسی که تو را اذیت کند مرا اذیت کرده است.

((أَخْبَرَنَا أَبُو الْمُفَضَّلِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الشَّيْبَانِيُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ بْنُ سُلَيْمَانَ بْنِ غَالِبٍ الْأَزْدِيُّ بابارح [بِأَرْتَاحَ‏] قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْغَنِيُّ الْحَسَنُ بْنُ مَعَالِي قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَهَّابِ بْنُ هَمَّامٍ الْحِمْيَرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي شَيْبَةَ قَالَ حَدَّثَنَا شَرِيكُ الدِّينِ بْنُ الرَّبِيعِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيِّ قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص فِي الشِّكَايَةِ الَّتِي قُبِضَ فِيهَا فَإِذَا فَاطِمَةُ عِنْدَ رَأْسِهِ قَالَ فَبَكَتْ حَتَّى ارْتَفَعَ صَوْتُهَا فَرَفَعَ‏ رَسُولُ اللَّهِ ص طَرْفَهُ إِلَيْهَا فَقَالَ حَبِيبَتِي فَاطِمَةُ مَا الَّذِي يُبْكِيكِ قَالَتْ أَخْشَى الضَّيْعَةَ مِنْ بَعْدِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ يَا حَبِيبَتِي لَا تَبْكِيِنَّ فَنَحْنُ أَهْلُ بَيْتٍ أَعْطَانَا اللَّهُ سَبْعَ خِصَالٍ لَمْ يُعْطِهَا قَبْلَنَا وَ لَا يُعْطِهَا أَحَداً بَعْدَنَا لَنَا خَاتَمُ النَّبِيِّينَ وَ أَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ أَنَا أَبُوكِ وَ وَصِيِّي خَيْرُ الْأَوْصِيَاءِ وَ أَحَبُّهُمْ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ بَعْلُكِ وَ شَهِيدُنَا خَيْرُ الشُّهَدَاءِ وَ أَحَبُّهُمْ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَمُّكِ وَ مِنَّا مَنْ لَهُ جَنَاحَانِ فِي الْجَنَّةِ يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ وَ هُوَ ابْنُ عَمِّكِ وَ مِنَّا سِبْطَا هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ هُمَا ابْنَاكِ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ سَوْفَ يُخْرِجُ اللَّهُ مِنْ صُلْبِ الْحُسَيْنِ تِسْعَةً مِنَ الْأَئِمَّةِ أُمَنَاءَ مَعْصُومِينَ وَ مِنَّا مَهْدِيُّ هَذِهِ الْأُمَّةِ إِذَا صَارَتِ الدُّنْيَا هَرْجاً وَ مَرْجاً وَ تَظَاهَرَتِ الْفِتَنُ وَ تَقَطَّعَتِ السُّبُلُ وَ أَغَارَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ فَلَا كَبِيرٌ يَرْحَمُ صَغِيراً وَ لَا صَغِيرٌ يُوَقِّرُ كَبِيراً فَيَبْعَثُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عِنْدَ ذَلِكِ مَهْدِيَّنَا التَّاسِعَ مِنْ صُلْبِ الْحُسَيْنِ ع يَفْتَحُ حُصُونَ الضَّلَالَةِ وَ قُلُوباً غُفْلًا يَقُومُ بِالدِّرَّةِ فِي آخِرِ الزَّمَانِ كَمَا قُمْتُ بِهِ فِي أَوَّلِ الزَّمَانِ وَ يَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً يَا فَاطِمَةُ لَا تَحْزَنِي وَ لَا تَبْكِي فَإِنَّ اللَّهَ أَرْحَمُ بِكِ وَ أَرْأَفُ عَلَيْكِ مِنِّي وَ ذَلِكِ لِمَكَانِكِ مِنِّي وَ مَوْضِعِكِ فِي قَلْبِي وَ زَوَّجَكِ اللَّهُ زَوْجاً هُوَ أَشْرَفُ أَهْلِ بَيْتِكِ حَسَباً وَ أَكْرَمُهُمْ نَسَباً وَ أَرْحَمُهُمْ بِالرَّعِيَّةِ وَ أَعْدَلُهُمْ بِالسَّوِيَّةِ وَ أَنْصَرُهُمْ بِالْقَضِيَّةِ وَ قَدْ سَأَلْتُ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ تَكُونِي أَوَّلَ مَنْ يَلْحَقُنِي مِنْ أَهْلِ بَيْتِي أَلَا إِنَّكِ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ مَنْ آذَاكِ فَقَدْ آذَانِي قَالَ جَابِرٌ فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ فَاعْتَلَّتْ فَاطِمَةُ دَخَلَ إِلَيْهَا رَجُلَانِ مِنَ الصَّحَابَةِ فَقَالا لَهَا كَيْفَ أَصْبَحْتِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَتْ اصْدُقَانِي هَلْ سَمِعْتُمَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص يَقُولُ فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي قَالا نَعَمْ قَدْ سَمِعْنَا ذَلِكِ مِنْهُ فَرَفَعَتْ يَدَيْهَا إِلَى السَّمَاءِ وَ قَالَتْ اللَّهُمَّ إِنِّي أُشْهِدُكَ أَنَّهُمَا قَدْ آذَيَانِي وَ غَصَبَا حَقِّي ثُمَّ أَعْرَضَتْ عَنْهُمَا فَلَمْ تُكَلِّمْهُمَا بَعْدَ ذَلِكَ وَ عَاشَتْ بَعْدَ أَبِيهَا خَمْسَةً وَ تِسْعِينَ يَوْماً حَتَّى أَلْحَقَهَا اللَّهُ بِهِ.))[8]

ترجمه : ((جابر بن عبد اللَّه انصاري مي گويد: رسول خدا صلّي اللَّه عليه و اله در مرضي بود كه به آن از دنيا رفت و فاطمه بالاي سرش نشسته و گريه مي كرد تا اين كه صداي گريه اش بلند شد. پس آن حضرت چشم به او دوخته فرمود: اي حبيبه من فاطمه چه چيز تو را گريان كرده؟ عرض كرد: از ضايع شدن (حقم) پس از شما ترسناكم. فرمود: حبيبه من گريه مكن زيرا ما خانداني هستيم كه خداوند هفت خصلت به ما عطا كرده و به احدي پيش از ما نداده و به احدي بعد از ما ندهد، من خاتم پيغمبران و محبوب ترين خلق نزد خداي عز و جل و پدر تو مي باشم، و وصيّ من بهترين اوصياء و محبوب ترين ايشان نزد خدا است و شوهر تو است، و شهيد ما بهترين شهداء و محبوب ترين آنان نزد خدا است و او عموي تو (حمزه) است، و از ما است كسي كه دو بال دارد و با آن دو با فرشتگان در بهشت پرواز كند و او پسر عمويت (جعفر) است، و از ما است دو سبط اين امّت و آن دو پسرانت حسن و حسين هستند؛ و بزودي خداوند از صلب حسين نه تن امامان امين و معصوم را بيرون آورد، و از ما است مهدي اين امّت كه چون دنيا دچار هرج و مرج شود و فتنه ها ظاهر گردد و راهها بريده شود و مردم همديگر را غارت كنند نه بزرگ بر كوچك رحم كند و نه كوچك احترام بزرگ را نگه دارد، در آن هنگام خداي عز و جل مهدي ما نهمين فرزند حسين را برانگيزد، بناهاي محكم و قلعه هاي گمراهي را فتح كند، به دين (خدا) در آخر الزمان قيام كند و زمين را پر از عدل كند چنانچه پر از ستم شده باشد، اي فاطمه گريه مكن و محزون مباش زيرا خداوند به تو رحيم تر و مهربان تر از من است، و اين بخاطر جايگاه تو است نزد من و آن جايي كه در قلب من داري، و خداوند تو را به شريف ترين خاندان من در حسب، و گرامي ترين شان در منصب، و مهربان ترين ايشان به رعيت، و عادل ترينشان در مساوات، و بيناترين ايشان در قضاوت تزويج كرد. و من از خداي خود خواسته ام كه تو اولين نفر از خاندان من باشي كه به من ملحق شوي، آگاه باش كه تو پاره تن مني و هر كه تو را بيازارد مرا آزرده است، جابر گويد: همين كه رسول خدا صلّي اللَّه عليه و اله از دنيا رفت و فاطمه مريض شد، دو نفر از صحابه بر او وارد شدند و به او عرض كردند: اي فاطمه دختر پيغمبر، حال شما چگونه است؟ فرمود: مرا تصديق كنيد كه آيا از پيغمبر صلّي اللَّه عليه و اله شنيديد كه مي فرمود: فاطمه پاره تن من است هر كه او را بيازارد به تحقيق مرا آزرده است؟ گفتند: آري اين را از آن حضرت شنيديم، پس فاطمه دستهايش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا تو را گواه مي گيرم كه اين دو مرا آزرده و حقّم را غصب كردند، سپس رو از ايشان گرداند و ديگر با آن دو حرف نزد، و بعد از پدرش هفتاد و پنج روز، و بعضي گفته اند چهل روز، و بعضي گويند شش ماه زنده بود تا خداوند او را به پدر بزرگوارش ملحق فرمود.))

5. شأن صدور دیگر این روایت ، روایت الجعفریات است : روزی مرد نابينايي با اجازه حضرت زهرا وارد خانه شان شد، فاطمه زهرا سلام الله عليها خودشان را پوشانيدند ، سپس رسول خدا (صل الله علیه و آله) فرمود: او نابيناست چرا خود را پوشاندي؟ فرمود: اگر او مرا نمي بيند من او را مي بینم و او نیز بو را احساس می کند. (در اين جا بود كه) رسول خدا در باره فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: شهادت می دهم تو پاره ای از منی.

((أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِي مُحَمَّدٌ حَدَّثَنِي مُوسَى قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ‏ أَنَّ فَاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ ص اسْتَأْذَنَ عَلَيْهَا أَعْمَى فَحَجَبَتْهُ فَقَالَ لَهَا النَّبِيُّ ص لِمَ حَجَبْتِهِ وَ هُوَ لَا يَرَاكِ فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنْ لَمْ يراني [يَرَنِي‏] فَأَنَا أَرَاهُ وَ هُوَ يَشَمُّ الرِّيحَ فَقَالَ النَّبِيُّ ص أَشْهَدُ أَنَّكِ‏ بَضْعَةٌ مِنِّي.))[9]

ترجمه : ((مرد نابينايي با اجازه حضرت زهرا وارد خانه شان شد، فاطمه زهرا سلام الله عليها خودشان را پوشانيدند ، سپس رسول خدا (صل الله علیه و آله) فرمود: او نابيناست چرا خود را پوشاندي؟ فرمود: اگر او مرا نمي بيند من او را مي بینم و او نیز بو را احساس می کند. سپس رسول خدا (صل الله علیه و آله) درباره فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: شهادت می دهم تو پاره ای از منی.))

این روایت در مناقب علی بن ابیطالب (علیه السلام) ابن مغازلی شافعی که از علمای اهل جماعت است ، مسندا نیز نقل شده است :

((363 - أخبرنا أبو الحسن أحمد بن المظفّر بن أحمد العطّار أخبرنا أبو محمد عبد الله بن محمد بن عثمان المزنيّ الملقّب بابن السّقاء الحافظ أخبرنا محمد بن محمد بن الأشعث قال : حدثني موسى بن إسماعيل حدّثنا أبي عن أبيه عن جدّه جعفر بن محمد عن أبيه عن جدّه عليّ بن الحسين [ عن أبيه عن جدّه علي ( عليه السلام ) ] أنّ فاطمة بنت رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) استأذن عليها أعمى فحَجَبتْهُ فقال لها النبيّ ( صلى الله عليه وآله وسلم ) : لم حَجَبتِيه وهو لا يراك ؟ فقالت : يا رسول الله إن لم يكن يراني فأنا أراه ، وهو يشُمُّ الرّيح . فقال النبيّ ( صلى الله عليه وآله وسلم ) : أشهد أنّك بضعةٌ مِنّي.))[10]

6. کتاب الروضة في فضائل أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليهما السلام برای شاذان بن جبرئیل از ابن عباس روایت می کند که رسول خدا صلي الله عليه وآله پس از بازگشت از حجة الوداع در مسجد در باره اهلبيتش به اصحاب سفارش كرد. و در باره حضرت فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: قطعا فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی وجود من است و دو پسرش دو بازوی من ، و من و شوهرش مانند نور هستیم .

((- يَرْفَعُهُ- بِالْإِسْنَادِ إِلَى ابْنِ عَبَّاسٍ: أَنَّهُ قَالَ: لَمَّا رَجَعْنَا مِنْ حِجَّةِ الْوَدَاعِ، جَلَسْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فِي مَسْجِدِهِ، قَالَ: أَ تَدْرُونَ مَا أَقُولُ لَكُمْ؟ قَالُوا: اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ. قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى مَنَّ عَلَى أَهْلِ الدِّينِ، إِذْ هَدَاهُمْ‏ بِي وَ أَنَا أَمُنُ‏ عَلَى‏ أَهْلِ‏ الدِّينِ‏ إِذْ هَدَاهُمْ بِابْنِ عَمِّي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَبِي ذُرِّيَّتِي، أَلَا وَ مَنِ اهْتَدَى بِهِمْ نَجَا، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُمْ هَوَى. أَيُّهَا النَّاسُ: اللَّهَ اللَّهَ فِي عِتْرَتِي وَ أَهْلِ بَيْتِي. فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي، وَ وَلَدَاهَا عَضُدِي، وَ أَنَا وَ بَعْلُهَا كَالضِّيَاءِ. اللَّهُمَّ وَ ارْحَمْ مَنْ رَحِمَهُمْ، وَ لَا تَغْفِرْ لِمَنْ ظَلَمَهُمْ. ثُمَّ دَمَعَتْ عَيْنَاهُ، وَ قَالَ: وَ كَأَنِّي‏ أَنْظُرُ الْحَالَ))‏[11]

ترجمه : (( ابن عباس گفت : زمانی که از حجّة الوداع بر گشتیم ، با رسول الله (صل الله علیه و آله) در مسجد نشستیم، ایشان فرمودند : آیا می دانید چه می خواهم بگویم؟ گفتند : خدا و رسولش دانا ترند.فرمود : همانا خداوند بر اهل دین منت نهاده است زیرا به وسیله من آنان را هدایت کرد و من نیز بر اهل دین منت نهادم زیرا خداوند آنان را به وسیله پسر عمویم و پدر فرزندانم هدایت کرد[12].آگاه باشید! کسی که به وسیله آن ها طلب کند نجات یافته و کسی که از آنان رویگردان شود گمراه خواهد شد.ای مردم خدا را خدا را درباره ی أهل بیت ام.(یعنی شما را به خدا قسم می دهم که به اهل بیتم تمسک کنید.) فاطمه پاره تن من است و دو فرزندش دو بازوی من ، و من و شوهرش مانند نور هستیم.خداوندا رحم نما کسی را که به آن ها رحم کند و نبخش کسی را که به آنان ظلم کند سپس گریست و فرمود من در این حال دارم می بینم (یعنی من در این حال دارم صحنه های ظلم به آن ها را می بینم).

7. يكي از مناسبت هاي صدور این روايت آنچه است كه محمد بن سلیمان کوفی در مناقب الامام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب نقل می کند : رسول خدا (صلي الله عليه وآله) در جمع اصحاب سؤال مطرح كردند كه چه چیز برای زن ، بهترین چیز است ؟ اصحاب نتوانستند پاسخ دهند، امير مؤمنان (عليه السلام) به خانه آمدند و اين سؤال را با فاطمه زهرا (سلام الله عليها) در ميان گذاشت. حضرت زهراء (سلام الله علیها) فرمود: بهترين چيز براي زن اين است كه نه او مرد نامحرم را ببيند و نه مرد نامحرم او را.وقتي امیر المؤمنین علي عليه السلام پاسخ حضرت زهرا را به رسول خدا (صل الله علیه و آله) عرضه داشت، آن حضرت اين جمله را در باره فاطمه مرضیه (سلام الله علیها) فرمودند.:

 ((680 - [ حدثنا ] أبو أحمد قال : حدثنا غير واحد عن أبي غسان مالك بن إسماعيل منهم علي بن عبد الواحد العسكري قال : حدثنا قيس بن الربيع قال : حدثنا عبد الله بن عمران [ عن علي بن زيد ] بن جدعان عن سعيد بن المسيب : عن علي (ع) قال : قال رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم : أي شئ خير للمرأة ؟ فلم يجبه أحد قال : فرجعت فذكرت ذلك لفاطمة قالت : فما أجابه إنسان ؟ قلت: لا . قالت : ليس شئ خيرا للمرأة [من] أن لا يراها الرجل ولا تراه. قال : [فرجعت إلي النبي] فأخبرته بما قالت فاطمة [ف ] قال : فاطمة بضعة مني أو مضغة مني.))[13]

ترجمه : ((سعید بن مسیب از امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل می کند : رسول خدا (صل الله علیه و آله) فرمود : چه چیز برای زن بهتر است؟ کسی جوابشان را نداد.امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود : بازگشتم و این سؤال را نزد فاطمه (سلام الله علیها) ذکر کردم.فاطمه (سلام الله علیها) فرمود : آیا انسانی جواب رسول خدا (صل الله علیه و آله) را داد؟ گفتم : نه فرمود : هیچ چیز برای زن بهتر از این نیست که او را مرد نبیند و او نیز مرد را نبیند.امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود : پیش پیامبر (صل الله علیه و آله) آمدم و جواب فاطمه (سلام الله علیها) را به ایشان گفتم.سپس حضرت رسول الله (صل الله علیه و آله) فرمودند :فاطمه پاره وجود من است.))

ابن حیون (قرن4) همین روایت را نقل می کند اما با حذف سند :

((793- وَ عَنْ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ قَالَ: قَالَ لَنَا رَسُولُ اللَّهِ ص أَيُّ شَيْ‏ءٍ خَيْرٌ لِلْمَرْأَةِ فَلَمْ يُجِبْهُ أَحَدٌ مِنَّا فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِفَاطِمَةَ ع فَقَالَتْ مَا مِنْ شَيْ‏ءٍ خَيْرٌ لِلْمَرْأَةِ مِنْ أَنْ لَا تَرَى رَجُلًا وَ لَا يَرَاهَا فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِرَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ صَدَقَتْ إِنَّهَا بَضْعَةٌ مِنِّي‏)).[14]

ترجمه : ((امیر المؤمنین علي عليه السلام فرمود: براي ما رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود: چي چيزي براي زن بهتر است؟ هيچ يكي از ما پاسخ ندادیم. من اين سؤال را براي فاطمه ذکر کردم ، گفت: هيچ چيزي براي زن بهتر از اين نيست كه مردي را نبيند و هيچ مردي هم او را نبيند. علي عليه السلام مي گويد: اين سخن فاطمه را به رسول خدا گفتم. سپس حضرت رسول الله (صل الله علیه و آله) فرمود: راست گفته است، فاطمه پاره تن من است.))

شاید سؤالی در ذهن برخی ایجاد شود و آن اینست که آیا واقعا أمیر المؤمنین (علیه السلام)، جواب را نمی دانستند؟

جواب : ابتدائا باید گفت که طبق نص روایت ، امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمودند ((هیچ یک از ما پاسخ ندادیم)) و این تعبیر دلالت بر این نمی کند که حضرت جواب سؤال را نمی دانستند بلکه فقط این را می رساند که حضرت جواب ندادند فلذا حضرت جمع این دو مطلب این می شود که حضرت جواب را می دانستند اما برای اینکه فضیلتی از حضرت زهراء (سلام الله علیها) بیان شود سؤال را از بی بی (سلام الله علیها) پرسیدند و از ایشان جواب گرفتند تا جواب ایشان را پیش رسول خدا (صل الله علیه و آله) ببرند و این فضیلت از فضائل بی کران حضرت زهراء (سلام الله علیها) توسط رسول خدا (صل الله علیه و آله) نقل شود.بر فرض هم اگر این روایت را نپذیریم و وجه دیگری وجود نداشته باشد ، این روایت توان مقابله با روایات متعدده و معتبره علم ما کان و ما یکون أئمه (علیهم السلام) را ندارد فلذا نمی تواند منشأ استنباط باشد و رد علم ما کان و ما یکون ائمه (علیهم السلام) باشد.

در کتب أهل جماعت نیز چهار شأن صدور وارد شده است که یکی از آن ها قطعا جعلی است و مورد بررسی قرار خواهد گرفت :

1.اربلی (عالم شیعه) در کشف الغمة[15]، روایتی طولانی نقل می کند که از متن روایت به وضوح بر می آید که کتابی که اربلی از آن ، این روایت را نقل می کند ، از کتب اهل جماعت بوده است ، زیرا در آن آمده است : ((ابوبکر رضی الله عنه)). همچنین به نظر می رسد کتابی که اربلی از آن نقل می کند ، کتاب مناقب خوارزمی بوده است زیرا اربلی در ابتداء نقل این روایت می نویسد : ((و من المناقب)) و در چند روایت قبل تر می نویسد : ((و من مناقب الخوارزمي))[16]و این قرینه قوی است بر اینکه منظور او از مناقب ، مناقب خوارزمی بوده است.و قرینه ی قوی دیگر اینست که طبق جست و جو در نرم افزار های مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0 و الجامع الکبیر _ الإصدار الرابع معلوم شد تنها کتاب اهل جماعت که این روایت در آن است کتاب مناقب خوارزمی است.فلذا این روایت در قسمت شأن صدور در کتب اهل جماعت آورده شده است و چون کتاب متقدم و اصلی و با سند کامل نسبت به روایت ((فاطمة (سلام الله علیها) بضعة منّی)) همین مناقب خوارزمی است ، متن روایت از آن کتاب نقل می شود.روایت ، روایت بسیار طولانی است ولیکن به خاطر ادا شدن حق مطلب و در جریان کامل بودن مخاطب و عدم تشکیک در ذهن مخاطب به خاطر تقطیع ، تمامی روایت بعلاوه ترجمه آن آورده می شود. لازم به ذکر است ، چون این روایت از منابع اهل جماعت است و منابع آنان آکنده از تحریفات است ، با دیدن برخی الفاظ مضطرب در روایت خواهید دید که این روایت هم کمی دستخوش تحریف شده است.خلاصه روایت نیز این می شود که ابوبکر و عمر خواستگاری حضرت زهراء (سلام الله علیها) رفتند اما رسول خدا (صل الله علیه و آله) آنان را رد کردند تا اینکه امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (علیهما السلام) به خواستگاری آن بانو (سلام الله علیها) رفتند و رسول الله (صل الله علیه و آله) ایشان را به تزویج حضرت زهراء (سلام الله علیها) در آوردند و بعد تزویج به امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمودند : داخل خانه ات شو و با همسرت به مهربانی برخورد کن و در کارها او را همراهی کن زیرا فاطمه (سلام الله علیها) پاره تن من است آنچه او را برنجاند مرا رنجانده و آنچه او را خوشحال کند مرا خوشحال کرده است :

((٣۶۴-و أنبأني مهذب الائمة ابو المظفر عبد الملك بن علي بن محمّد الهمداني -نزيل بغداد-أخبرنا محمّد بن عبد الباقي بن محمّد الأنصاري و ابو القاسم هبة اللّه بن عبد الواحد بن الحصين ، قالا: أخبرنا ابو القاسم علي بن المحسن التنوخى اذنا، أخبرنا ابو بكر أحمد بن إبراهيم بن عبد الصمد بن الحسن بن محمّد بن شاذان البزاز، حدثنا ابو بكر محمّد بن الحسن بن الحسين بن الخطاب بن فرات بن حيان العجلي-قراءة علينا من لفظه و من كتابه- حدثنا الحسن بن محمّد الصفار الضرير، حدثنا عبد الوهاب بن جابر، حدثنا محمّد بن عمير، عن أيوب، عن عاصم الأحول، عن ابن سيرين، عن أم سلمة و سلمان الفارسي و علي بن أبي طالب عليه السّلام قال: لما ادركت فاطمة بنت رسول اللّه مدرك النساء، خطبها اكابر قريش من أهل السابقة و الفضل في الإسلام و الشرف و المال، و كان كلما ذكرها رجل من قريش لرسول اللّه اعرض رسول اللّه عنه بوجهه حتى كان الرجل منهم يظن في نفسه ان رسول اللّه ساخط عليه، أو قد نزل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فيه وحى من السماء، و لقد خطبها من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ابو بكر الصديق فقال له رسول اللّه: يا أبا بكر امرها الى ربها، و خطبها بعد أبي بكر عمر ابن الخطاب فقال له كمقالته لأبي بكر، و ان أبا بكر و عمر كانا ذات يوم جالسين في مسجد رسول اللّه و معهما سعد بن معاذ الأنصاري، ثم الأوسى فتذاكروا أمر فاطمة بنت رسول اللّه فقال ابو بكر: لقد خطبها من رسول اللّه الاشراف فردّهم رسول اللّه و قال: امرها الى ربها ان شاء ان يزوّجها، زوّجها، و ان علي بن أبي طالب لم يخطبها من رسول اللّه و لم يذكرها له و لا أراه يمنعه من ذلك إلا قلة ذات اليد و انه ليقع في نفسي ان اللّه و رسوله إنما يحبسانها عليه، قال ثم اقبل ابو بكر على عمر بن الخطاب و على سعد بن معاذ فقال: هل لكما في القيام الى علي بن أبي طالب حتى تذكرا له هذا، فان منعه منه قلة ذات اليد، واسيناه و اسعفناه، فقال له سعد بن معاذ: وفقك اللّه يا ابا بكر فما زلت موفقا، قوموا بنا على بركة اللّه و يمنه.قال سلمان الفارسي: فخرجوا من المسجد فالتمسوا عليا في منزله فلم يجدوه و كان ينضح ببعير كان له الماء على نخل رجل من الانصار باجرة فانطلقوا نحوه فلما رآهم نظر اليهم علي عليه السّلام، قال: ما وراكم و ما الذي جئتم له؟ فقال له ابو بكر: يا أبا الحسن انه لم يبق خصلة من خصال الخير إلاّ و لك فيها سابقة و فضل و أنت من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بالمكان الذي قد عرفت من القرابة و الصحبة و السابقة و قد خطب الاشراف من قريش الى رسول اللّه ابنته فاطمة فردهم و قال: امرها الى ربها ان شاء ان يزوجها، زوجها، فما يمنعك ان تذكرها لرسول اللّه و تخطبها منه؟ فانى ارجو أن يكون اللّه سبحانه و تعالى و رسوله إنما يحبسانها عليك قال فتغرغرت عينا علي بالدموع و قال:يا أبا بكر لقد هيّجت منى ما كان ساكنا و ايقظتني لأمر كنت عنه غافلا و باللّه ان فاطمة لرغبتي و ما مثلى يقعد عن مثلها غير اني يمنعنى من ذلك قلة ذات اليد، فقال له ابو بكر: لا تقل هذا يا أبا الحسن فان الدنيا و ما فيها عند اللّه تعالى و رسوله كهباء منثور، قال ثم ان علي بن أبي طالب عليه السّلام حل عن ناضحه و اقبل يقوده الى منزله فشده فيه و اخذ نعله و أقبل الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فكان رسول اللّه في منزل زوجته أم سلمة بنت أبي امية بن المغيرة المخزومي، فدق علي بن أبي طالب الباب فقالت أم سلمة: من بالباب؟ فقال لها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله -قبل ان يقول علي، أنا عليّ-قومى يا أم سلمة فافتحى له الباب و مريه بالدخول، فهذا رجل يحبه اللّه و رسوله و يحبهما، قالت أم سلمة: فقلت فداك أبي و أمي و من هذا الذي تذكر فيه هذا و انت لم تره؟ فقال امه يا أم سلمة، هذا رجل ليس بالخرق و لا بالنزق، هذا اخى و ابن عمى و احب الخلق اليّ قالت أم سلمة: فقمت مبادرة، اكاد أن أعثر بمرطى ، ففتحت الباب فاذا انا بعلي بن أبي طالب عليه السّلام، و اللّه ما دخل حين فتحت له حتى علم اني قد رجعت الى خدرى، قالت ثم انه دخل على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: السّلام عليك يا رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته، فقال النبيّ:و عليك السّلام يا ابا الحسن، اجلس، قالت أم سلمة: فجلس علي بن أبي طالب عليه السّلام بين يدى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و جعل يطرق الى الأرض كأنه قصد لحاجة و هو يستحيى ان يبديها لرسول اللّه فهو مطرق الى الارض حياء من رسول اللّه فقالت أم سلمة: فكأن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله علم ما في نفس على فقال له: يا أبا الحسن، إنى أرى انك أتيت لحاجة فقل حاجتك و ابد ما في نفسك، فكل حاجة لك عندي مقضية؟ قال علي ابن أبي طالب: فقلت فداك أبي و امي انك تعلم انك أخذتنى من عمك أبي طالب و من فاطمة بنت أسد و أنا صبي، لا عقل لى فغذيتنى بغذائك و أدبتني بأدبك فكنت لي أفضل من أبي طالب و من فاطمة بنت أسد في البر و الشفقة، و ان اللّه عزّ و جلّ هدانى بك و على يديك و استنقذني ممّا كان عليه آبائي ٢و أعمامى من الحيرة و الشرك و انّك و اللّه يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ذخرى و ذخيرتى في الدنيا و الآخرة يا رسول اللّه فقد أحببت مع ما قد شد اللّه من عضدي بك ان يكون لي بيت و ان تكون لى زوجة اسكن اليها، و قد أتيتك خاطبا راغبا اخطب اليك ابنتك فاطمة فهل أنت مزوجني يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله؟ قالت أم سلمة: فرأيت وجه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يتهلل فرحا و سرورا ثم تبسم في وجه علي عليه السّلام و قال له: يا أبا الحسن فهل معك شيء أزوجك به؟ فقال له علي: فداك أبي و امى، و اللّه ما يخفى عليك من أمرى شيء، أملك سيفى و درعى و ناضحى، ما أملك شيئا غير هذا، فقال له رسول اللّه: يا علي أما سيفك فلا غناء بك عنه. تجاهد به في سبيل اللّه و تقاتل به اعداء اللّه، و ناضحك فتنضح به على نخلك و أهلك و تحمل عليه رحلك في سفرك، و لكنى قد زوجتك بالدرع و رضيت بها منك يا أبا الحسن أ أبشرك؟ قال علي عليه السّلام فقلت: نعم فداك أبي و امي يا رسول اللّه، بشرنى فانك لم تزل ميمون النقيبة مبارك الطائر رشيد الامر صلّى اللّه عليك فقال لي رسول اللّه: أبشر يا ابا الحسن فان اللّه عزّ و جلّ قد زوجكها في السماء من قبل ان ازوجكها في الارض و لقد هبط عليّ في موضعى من قبل ان تاتينى ملك من السماء له وجوه شتى، و اجنحة شتى، لم ار قبله من الملائكة مثله فقال لي:السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته ابشر يا محمّد باجتماع الشمل و طهارة النسل فقلت: و ما ذاك أيها الملك؟ فقال يا محمّد انا سيطائيل الملك الموكل باحدى قوائم العرش سألت ربي عزّ و جلّ ان يأذن لي في بشارتك، و هذا جبرئيل في اثرى يبشرك عن ربك عزّ و جلّ بكرامة اللّه عزّ و جلّ قال النبيّ فما استتم الملك كلامه حتى هبط علي جبرئيل فقال لي: السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته يا نبيّ اللّه ثم انه وضع في يدى حريرة بيضاء من حرير الجنة و فيها سطران مكتوبان بالنور، فقلت: حبيبي جبرئيل ما هذه الحريرة و ما هذه الخطوط؟ فقال جبرئيل: يا محمّد ان اللّه اطلع الى الارض اطلاعة فاختارك من خلقه و ابتعثك برسالاته ثم اطلع الى الارض ثانية فاختار لك منها اخا و وزيرا و صاحبا و ختنا، فزوجه ابنتك فاطمة فقلت حبيبي جبرئيل و من هذا الرجل؟ فقال لي: يا محمّد أخوك في الدين و ابن عمك في النسب علي بن أبي طالب، و ان اللّه اوحى الى الجنان ان تزخرفي فتزخرفت و الى شجرة طوبى ان احملي الحلي و الحلل فحملت شجرة طوبى الحلي و الحلل و تزخرفت الجنان و تزينت الحور العين و امر اللّه الملائكة ان تجتمع في السماء الرابعة عند البيت المعمور، قال فهبطت الملائكة: ملائكة الصفيح الأعلى و ملائكة السماء الخامسة الى السماء الرابعة و زقّت ملائكة السماء الدنيا و ملائكة السماء الثانية و ملائكة السماء الثالثة إلى الرابعة و أمر اللّه عزّ و جلّ رضوان فنصب منبر الكرامة على باب البيت المعمور و هو المنبر الذي خطب فوقه آدم يوم علمه اللّه الاسماء و عرضهم على الملائكة و هو منبر من نور فاوحى اللّه عزّ و جلّ الى ملك من ملائكة حجبه-يقال له راحيل-: ان يعلو ذلك المنبر و ان يحمده بمحامده و ان يمجده بتمجيده و ان يثنى عليه بما هو أهله و ليس في الملائكة كلها احسن منطقا و لا أحلى لغة من راحيل الملك، فعلا الملك راحيل المنبر و حمد ربه و مجده و قدسه و اثنى عليه بما هو أهله فارتجّت السماوات فرحا و سرورا قال جبرئيل: ثم اوحى الىّ: ان اعقد عقدة النكاح فانى قد زوجت امتى فاطمة ابنة حبيبي محمّد من [عبدى]علي بن أبي طالب فعقدت عقدة النكاح و اشهدت على ذلك الملائكة اجمعين و كتبت شهادة الملائكة في هذه الحريرة، و قد امرنى ربى ان اعرضها عليك و ان اختمها بخاتم مسك أبيض و ان ادفعها الى رضوان خازن الجنان و ان اللّه عزّ و جلّ لما ان اشهد على تزويج فاطمة من علي بن أبي طالب عليه السّلام ملائكته امر شجرة طوبى ان تنثر حملها و ما فيها من الحلى و الحلل، فنثرت الشجرة ما فيها و التقطته الملائكة و الحور العين و ان الحور ليتهادينه و يفخرن به الى يوم القيامة، يا محمّد و ان اللّه امرنى ان آمرك أن تزوج عليا في الارض فاطمة و ان تبشرهما بغلامين زكيين نجيبين طيبين طاهرين فاضلين، خيرين في الدنيا و الآخرة، يا أبا الحسن فو اللّه ما خرج ملك من عندى حتى دققت الباب ألا و إني منفذ فيك امر ربى، امض يا أبا الحسن امامى فاني خارج الى المسجد و مزوّجك على رءوس الناس و ذاكر من فضلك ما تقر به عينك و اعين محبيك في الدنيا و الآخرة قال علي بن أبي طالب: فخرجت من عند رسول اللّه مسرعا و انا لا اعقل فرحا و سرورا فاستقبلني ابو بكر و عمر و قالا لي:ما وراءك يا أبا الحسن؟ فقلت زوجنى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ابنته فاطمة و أخبرنى ان اللّه عزّ و جلّ زوجنيها في السماء، و هذا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله خارج في أثرى ليظهر ذلك بحضرة الناس، ففرحا بذلك فرحا شديدا و رجعا معى الى المسجد فو اللّه ما توسطناه حينا، حتى لحق بنا رسول اللّه و ان وجهه ليتهلل سرورا و فرحا.و قال اين بلال بن حمامة؟ فأجابه مسرعا بلال و هو يقول: لبيك، لبيك يا رسول اللّه فقال له رسول اللّه: اجمع لي المهاجرين و الانصار، فانطلق بلال لامر رسول اللّه و جلس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قريبا من منبره حتى اجتمع الناس ثم رقى على درجة من المنبر، فحمد اللّه و اثنى عليه و قال:معاشر المسلمين، ان جبرئيل عليه السّلام اتانى آنفا فاخبرنى عن ربى عزّ و جلّ بانه جمع الملائكة عند البيت المعمور و انه أشهدهم جميعا أنه زوّج امته فاطمة بنت رسوله محمّد، من عبده عليّ بن أبي طالب عليه السّلام و أمرنى ان ازوجه في الارض و اشهدكم على ذلك ثم جلس و قال لعليّ عليه السّلام: قم يا أبا الحسن فاخطب انت لنفسك قال فقام فحمد اللّه و اثنى عليه و صلى على النبي و قال: الحمد للّه شكرا لأنعمه و اياديه و لا إله إلاّ اللّه، شهادة تبلغه و ترضيه و صلّى اللّه على محمّد، صلاة تزلفه و تحظيه، و النكاح ممّا امر اللّه عزّ و جلّ به و رضيه و مجلسنا هذا ممّا قضاه اللّه و رضيه و اذن فيه و قد زوجنى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ابنته فاطمة و جعل صداقها درعى هذا و قد رضيت بذلك فسلوه و اشهدوا فقال المسلمون لرسول اللّه: زوّجته يا رسول اللّه؟ فقال رسول اللّه: نعم، فقال المسلمون: بارك اللّه لهما و عليهما و جمع شملهما، و انصرف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله الى ازواجه فامرهنّ أن يدففن لفاطمة، فضربن ازواج النبيّ صلّى اللّه عليه و آله على رأس فاطمة عليها السّلام بالدفوف: قال عليّ بن أبي طالب: و اقبل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال يا أبا الحسن انطلق الآن فبع درعك و ائتني بثمنه حتى أهيئ لك و لابنتى فاطمة ما يصلحكما، قال علي عليه السّلام: فاخذت درعى فانطلقت به الى السوق فبعته باربعمائة درهم سود هجرية من عثمان بن عفّان فلما ان قبضت الدراهم منه و قبض الدرع مني قال لي: يا أبا الحسن الست اولى بالدرع منك و أنت اولى بالدراهم منى؟ فقلت: نعم قال فان الدرع هدية منى اليك قال فاخذت الدرع و الدراهم و اقبلت الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فطرحت الدرع و الدراهم بين يديه و اخبرته بما كان من امر عثمان فدعا له النبيّ صلّى اللّه عليه و آله بخير و قبض رسول اللّه قبضة و دعا بأبي بكر فدفعها اليه و قال: يا أبا بكر اشتر بهذه الدراهم لابنتى ما يصلح لها في بيتها و بعث معه سلمان الفارسي و بلال بن حمامة ليعيناه على حمل ما يشترى به.قال ابو بكر: و كانت الدراهم التي دفعها الى رسول اللّه ثلاثة و ستين درهما قال: فانطلقت الى السوق فاشتريت فراشا من خيش مصر محشوّا بالصوف و نطعا من أدم و وسادة من أدم محشوّة ليف النخل و عباءة خيبرية و قربة للماء-و قلت هي خادم البيت-و كيزانا و جرارا و مطهرة للماء و ستر صوف رقيق و حملت انا بعضه و سلمان بعضه و بلال بعضه و اقبلنا به فوضعناه بين يدى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فلما نظر اليه بكى و جرت دموعه على لحيته ثم رفع رأسه الى السماء و قال: اللهم بارك لقوم جل آنيتهم الخزف.قال عليّ بن أبي طالب عليه السّلام: و دفع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله باقى ثمن الدرع الى ام سلمة و قال ارفعى هذه الدراهم عندك و مكثت بعد ذلك شهرا، لا اعاود رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في أمر فاطمة بشيء استحياء من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله غير اني اذا خلوت برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، قال لي: يا أبا الحسن ما احسن زوجتك و اجملها. أبشر يا أبا الحسن فقد زوجتك سيدة نساء العالمين. قال عليّ: فلما كان بعد شهر، دخل عليّ أخى عقيل فقال: و اللّه يا اخى، ما فرحت بشيء قط كفرحى بتزويجك فاطمة ابنة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يا اخى، فما بالك لا تسأل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ان يدخلها عليك فتقر أعيننا باجتماع شملكما؟ فقلت: و اللّه يا اخي اني لأحب ذلك و ما يمنعنى أن اسأل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ذلك الاّ حياء منه فقال: اقسمت عليك، إلاّ قمت معى تريد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فلقيتنا في الطريق ام أيمن-مولاة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله-فذكرنا ذلك فقالت: لا تفعل يا أبا الحسن، و دعنا نحن نكلم في هذا، فان كلام النساء في هذا الأمر احسن و أوقع في قلوب الرجال، قال ثم انثنت راجعة فدخلت على ام سلمة بنت أبي امية بن المغيرة زوج النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فأعلمتها بذلك و اعلمت نساء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله جميعا فاجتمعت امهات المؤمنين الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و كان في بيت عائشة بنت أبي بكر فاحدقن به و قلن: فديناك بآبائنا و امهاتنا يا رسول اللّه قد اجتمعنا لأمر لو ان خديجة في الاحياء، لقرت بذلك عينها، قالت ام سلمة: فلما ذكرنا «خديجة» بكى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ثم قال: «خديجة» و اين مثل «خديجة» ، صدقتنى حين كذبنى الناس و آزرتنى على دين اللّه و أعانتنى عليه بمالها، ان اللّه عزّ و جلّ أمرنى ان أبشر خديجة ببيت في الجنة من قصب الزمرد، لا صخب فيه و لا نصب ١قالت ام سلمة: فقلنا فديناك بآبائنا و امهاتنا يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله انك لم تذكر من خديجة أمرا إلاّ و قد كانت كذلك، غير انها قد مضت الى ربها فهنأها اللّه بذلك و جمع بيننا و بينها في درجات جنته و رحمته و رضوانه يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هذا اخوك في الدين و ابن عمك في النسب علي بن أبي طالب عليه السّلام يحب ان تدخل زوجته فاطمة و تجمع بها شمله فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا ام سلمة فما بال عليّ لا يسألني ذلك؟ قلت يمنعه من ذلك الحياء منك يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، قالت ام أيمن: فقال لي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يا ام أيمن: انطلقى الى على فأتينى به فخرجت من عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فاذا انا بعلي ينتظرنى ليسألنى عن جواب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فلما رآنى، قال:ما وراك يا ام أيمن؟ قلت: اجب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، قال على:فدخلت عليه و هو في حجرة عائشة و قمن ازواجه فدخلن البيت و اقبلت فجلست بين يدي رسول اللّه مطرقا نحو الارض، حياء منه، فقال لي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: أ تحبّ ان تدخل عليك زوجتك؟ فقلت-و انا مطرق- نعم فداك أبي و امي، فقال نعم و كرامة يا أبا الحسن ادخلها عليك في ليلتنا هذه أو في ليلة غد ان شاء اللّه، فقمت من عنده فرحا مسرورا و أمر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ازواجه ليزيّن فاطمة و ليطيبنّها و يفرشن لها بيتا حتى يدخلها على بعلها عليّ، ففعلن ذلك و أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من الدراهم التي دفعها الى ام سلمة من ثمن الدرع عشرة دراهم فدفعها الى على ثم قال: اشتر تمرا و سمنا و أقطا، قال علي: فاشتريت بأربعة دراهم تمرا، و بخمسة دراهم سمنا و بدرهم أقطا، و اقبلت به الى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فحسر النبي عن ذراعيه و دعا بسفرة من ادم و جعل يشدخ ١التمر بالسمن و جعل يخلطه بالاقط حتى اتخذه حيسا ٢ثم قال لي: يا على ادع من احببت فخرجت الى المسجد و أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله متوافرون فقلت: أجيبوا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقام القوم بأجمعهم و أقبلوا نحو النبيّ صلّى اللّه عليه و آله فدخلت على رسول اللّه فأخبرته ان القوم كثير، فجلل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله السفرة بمنديل ثم قال: ادخل عليّ عشرة بعد عشرة، ففعلت ذلك فجعلوا يأكلون و يخرجون و السفرة لا ينقص ما عليها، حتى لقد أكل من الحيس تسعمائة رجل و امرأة، كل ذلك ببركة كفّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، قالت ام سلمة: ثم دعا النبيّ بابنته فاطمة و دعا بعلي فأخذ عليا بيمينه و أخذ فاطمة بشماله فجمعهما الى صدره فقبل بين أعينهما و دفع فاطمة الى عليّ عليه السّلام و قال: يا علي نعم الزوجة، زوجتك ثم اقبل على فاطمة فقال لها: يا فاطمة نعم البعل بعلك، ثم قام معهما يمشي بينهما حتى ادخلهما بيتهما الذي هيّأ لهما، ثم خرج من عندهما فأخذ بعضادتى الباب و قال: طهركما اللّه و طهر نسلكما، انا سلم لمن سالمكما و حرب لمن حاربكما، استودعكما اللّه و استخلفه عليكما قال علي عليه السّلام: و مكث رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بعد ذلك ثلاثا لا يدخل علينا، فلما كان في صبيحة اليوم الرابع جاءنا صلّى اللّه عليه و آله ليدخل علينا فصادف في حجرتنا اسماء بنت عميس الخثعمية فقال لها: ما يوقفك هاهنا و في الحجرة رجل؟ فقالت له: فداك أبي و امي ان الفتاة إذا زفت الى زوجها تحتاج الى امرأة تتعهدها و تقوم بحوائجها فاقمت هاهنا لأقضى حوائج فاطمة و اقوم بأمرها فتغرغرت عينا رسول اللّه بالدموع و قال: يا اسماء، قضى اللّه لك حوائج الدنيا و الآخرة قال عليّ عليه السّلام: و كانت غداة قرة و كنت انا و فاطمة تحت العباء، فلما سمعنا كلام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لأسماء، ذهبنا لنقوم فنظر الينا رسول اللّه فقال: سألتكما بحقى عليكما لا تفترقا حتى ادخل عليكما، فرجع كل واحد منا الى صاحبه و دخل علينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقعد عند رءوسنا و ادخل رجليه فيما بيننا فأخذت رجله اليمنى و ضممتها الى صدرى و أخذت فاطمة رجله اليسرى فضمتها الى صدرها و جعلنا ندفئ رجلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من القرحتى اذا دفئت رجله قال لي: يا علي آتنى بكوز من ماء فأتيته بكوز من ماء فتفل فيه ثلاثا و قرأ عليه آيات من كتاب اللّه عزّ و جلّ و قال: يا علي اشربه و اترك منه قليلا ففعلت ذلك، فرشّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله باقي الماء على رأسى و صدرى و قال: اذهب اللّه عنك الرجس يا أبا الحسن و طهرك تطهيرا، ثم قال ائتني بماء جديد فتفل فيه ثلاثا و قرأ عليه آيات من كتاب اللّه عزّ و جلّ و دفعه الى ابنته فاطمة و قال: اشربى هذا الماء و اتركي منه قليلا، ففعلت ذلك فاطمة و رشّ النبيّ صلّى اللّه عليه و آله باقي الماء على رأسها و صدرها و قال أذهب اللّه عنك الرجس و طهرك تطهيرا و أمرنى بالخروج عن البيت و خلا بابنته و قال: كيف أنت يا بنية و كيف رأيت زوجك؟ قالت: يا أبه، خير زوج إلا انه دخل عليّ نساء قريش و قلن لي:زوّجك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله من رجل فقير، لا مال له فقال لها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: ما أبوك بفقير و لا بعلك بفقير، و لقد عرضت علي خزائن الارض من الذهب و الفضة فاخترت ما عند ربي عزّ و جلّ. لو تعلمين ما يعلم ابوك لسمجت الدنيا في عينك و اللّه يا بنية ما آلوتك نصحا ان زوجتك اقدمهم سلما و اكثرهم علما و اعظمهم حلما، يا بنية ان اللّه عزّ و جلّ اطلع الى الأرض اطلاعة فأختار من أهلها رجلين فجعل أحدهما أباك و الآخر بعلك، يا بنية نعم الزوج زوجك لا تعصينّ له أمرا، ثم صاح بي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا عليّ فقلت لبيك يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، قال: ادخل بيتك و الطف بزوجتك و ارفق بها فانّ فاطمة بضعة منى، يؤلمنى ما يؤلمها و يسرّنى ما يسرّها، استودعكما اللّه و استخلفه عليكما، قال علي عليه السّلام: فو اللّه ما اغضبتها و لا اكرهتها من بعد ذلك على امر حتى قبضها اللّه عزّ و جلّ اليه و لا اغضبتنى و لا عصمت لى امرا، و لقد كنت انظر اليها فتكشف عنى الغموم و الاحزان بنظري اليها قال علي عليه السّلام: ثم قام رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله لينصرف فقالت له فاطمة: يا أبه لا طاقة لي بخدمة البيت، فاخدمنى خادما يخدمنى و يعيننى على امر البيت، فقال لها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا فاطمة أيما احب اليك، خادم أو خير من الخادم؟ فقال على: فقلت: قولى خير من الخادم، فقالت: يا أبه خير من الخادم فقال لها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: تكبرين اللّه في كل يوم اربعا و ثلاثين تكبيرة، و تحمدينه ثلاثا و ثلاثين مرة، و تسبحينه ثلاثا و ثلاثين مرة فذلك مائة باللسان و ألف حسنة في الميزان؛ يا فاطمة انك ان قلتها في صبيحة كل يوم، كفاك اللّه ما اهمك من امر الدنيا و الآخرة.))[17]

ترجمه : ((٣۶۴- «ام سلمه» و «سلمان فارسى» و «على بن ابى طالب عليه السّلام» مى‌گويند:هنگامى كه فاطمه عليها السّلام-دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم-به حد زنانگى رسيد، بزرگان قريش، سابقه‌دارها، و صاحبان فضيلت در اسلام و شرافت و مال به خواستگارى وى رفتند.هرگاه مردى از قريش نامى از وى نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى‌برد، چهره‌اش را برمى‌گرداند. تا جايى كه يكى از آنان نزد خود گمان برد كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم از او ناخشنود است؛ يا در رابطه با وى از آسمان وحيى بر حضرت نازل شده است.ابو بكر از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فاطمه عليها السّلام را خواستگارى كرد. حضرت به او فرمود: «اى ابو بكر؛ كارش در دست پروردگارش مى‌باشد.» پس از ابو بكر، عمر بن خطاب به خواستگارى‌اش رفت. حضرت همان سخن را كه به ابو بكر گفته بود به وى نيز فرمود.روزى ابو بكر و عمر به همراه «سعد بن معاذ» در مسجد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بودند. صحبت از فاطمه عليها السّلام-دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم-به ميان آمد.ابو بكر گفت: اشراف او را از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم خواستگارى كردند؛ حضرت آنان را بازگردانده، فرمود: «كارش به دست خداست؛ اگر بخواهد او را به ازدواج دربياورد، اين كار را خواهد كرد.» اما تاكنون على بن ابى طالب عليه السّلام او را از آن حضرت خواستگارى نكرده، سخنى در اين رابطه به ميان نياورده است. گويا تنها مانعش تهى‌دستى اوست.در دلم افتاده كه خداوند و پيامبرش فاطمه عليها السّلام را براى وى نگاه داشتند.آنگاه ابو بكر رو به آن دو كرد و گفت: آيا شما نزد على بن ابى طالب عليه السّلام مى‌رويد تا اين مطلب را با وى در ميان بگذاريد كه اگر مشكلش تهى‌دستى است او را كمك كنيم.سعد بن معاذ گفت: خداوند موفقت سازد اى ابو بكر؛ چرا ايستاده‌اى؟ برخيز با هم برويم كه بركت و ميمنت الهى با ما خواهد بود.سلمان مى‌گويد: آنان از مسجد بيرون رفته، به جستجوى على عليه السّلام پرداختند. او را در منزلش نيافتند. او با شترى كه داشت در برابر مزدى از چاه آب مى‌كشيد و نخل‌هاى يكى از انصار را آبيارى مى‌كرد. آنها سويش به راه افتادند. على عليه السّلام آنها را كه ديد نگاهى به ايشان كرد و گفت: چه كرديد و چه آورديد؟ ابو بكر گفت: اى ابو الحسن؛ هيچ صفت و ويژگى نيكى نيست مگر اين‌كه تو در آن صفت هم از ديگران پيشى گرفته‌اى و هم از همه برترى. جايگاه تو نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم آن است كه خودت مى‌دانى. خويشاوندى، همراهى و سابقه.اشراف قريش نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم دخترش فاطمه عليها السّلام را خواستگارى كردند و جواب منفى شنيده به آنها گفت: «كارش در دست پروردگارش مى‌باشد، اگر بخواهد او را به ازدواج درآورد اين كار را مى‌كند.» چه چيزى مانع تو شده كه ماجرا را با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در ميان بگذارى و فاطمه عليها السّلام را از آن حضرت خواستگارى كنى؟ اميدوارم خداوند سبحان و رسولش، فاطمه عليها السّلام را براى تو كنار گذاشته باشند.اين را كه گفتند، اشك در چشمان على عليه السّلام حلقه زده، گفت: اى ابا بكر، چيزى را در من به جوش‌وخروش آورده‌اى كه آرام گشته بود؛ و مرا براى كارى بيدار ساخته‌اى كه از آن غافل شده بودم.به خدا سوگند كه (ازدواج با) فاطمه عليها السّلام ميل و رغبت من است. آيا كسى چون من از كسى چون او آرام مى‌نشيند؟!ولى مانع من براى اقدام به چنين كارى دست‌تنگ بودن است.ابو بكر گفت: اى ابو الحسن؛ اين را نگو، كه دنيا و آنچه در آن است نزد خداوند متعال و فرستاده‌اش همچون گردوغبار معلق در هواست آنگاه على عليه السّلام شترش را بازكرده، به سوى منزلش برد و در آنجا بست.كفشش را پوشيد و به سوى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم رفت.پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در خانه همسرش ام سلمه بود. على عليه السّلام در زد. ام سلمه گفت:پشت در كيست؟ رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم قبل از اين‌كه على عليه السّلام بگويد: من على‌ام، به همسر گفت: «برخيز اى ام سلمه؛ در را برايش باز كن و به او بگو بيايد. او مردى است كه خدا و رسولش او را دوست دارند وى نيز آن دو را دوست مى‌دارد.» ام سلمه گفت: پدر و مادرم فدايت شوند. او كيست كه درباره‌اش چنين مى‌گويى؟ تو كه او را نديده‌اى!فرمود: «ساكت‌اى ام سلمه؛ او مردى گمنام و نابخرد نيست؛ او برادر و پسر عمويم و محبوب‌ترين فرد نزد من مى‌باشد.» ام سلمه مى‌گويد: من فورا از جايم برخاستم. نزديك بود لباسم مرا بر زمين بزند، در را باز كردم، على بن ابى طالب عليه السّلام بود. به خدا سوگند وقتى در را برايش گشودم وارد نشد تا مطمئن گرديد كه من پشت پرده رفته‌ام.آنگاه نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم رفت و گفت: «السلام عليك يا رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته.» پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «و عليك السلام يا ابا الحسن؛ بنشين.» على بن ابى طالب عليه السّلام در برابر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نشست و شروع به زمين زدن كرد. گويا چيزى مى‌خواهد ولى حيا مى‌كند آن را براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم آشكار سازد. به همين خاطر از شرمسارى بر زمين مى‌زد . پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم گويا مى‌دانست در درون على عليه السّلام چه مى‌گذرد؟ فرمود: «اى ابو الحسن؛ مى‌بينم براى كارى آمده‌اى. كارت را بگو، و آنچه در درون دارى آشكار ساز، كه هرحاجتى داشته باشى نزد من برآورده شدنى است.» على عليه السّلام گفت: پدر و مادرم فدايت؛ تو مى‌دانى كه مرا در كودكى از عمويت ابو طالب و فاطمه بنت اسد-درحالى‌كه چيزى نمى‌دانستم- گرفتى؛ از غذايت به من خوراندى و همچون خودت مرا ادب نمودى. تو براى من از ابو طالب و فاطمه بنت اسد نيكوكارتر و مهربان‌تر بودى. خداوند عزيز و جليل به دست تو مرا هدايت كرد، و از حيرت و ترديدى كه پدران و عموهاى من داشتند بيرون آورد.اى رسول خدا؛ به خدا سوگند تو ذخيره من در دنيا و آخرت مى‌باشى.اى پيامبر حق؛ با اين‌كه خداوند به وسيله تو بازويم را نيرومند ساخت ولى دوست دارم خانه‌يى داشته باشم و همسرى برايم باشد كه كنارش آرام بگيرم.الان جهت خواستگارى با ميل و رغبت نزد تو آمده، دخترت فاطمه عليها السّلام را خواستگارى مى‌كنم. آيا تو مرا به ازدواج او درمى‌آورى؟ ام سلمه مى‌گويد: ديدم چهره رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را شادمانى و سرور فراگرفته، به روى على عليه السّلام تبسّم مى‌كند و مى‌گويد: «اى على؛ آيا چيزى دارى كه با آن تو را به ازدواج درآورم؟.» على عليه السّلام گفت: پدر و مادرم فدايت باد، به خدا سوگند چيزى از كار من بر تو پوشيده نيست. يك شمشير و يك زره و يك شتر آب‌كش دارم. غير از اين چيزى ندارم .رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود: «اى على؛ تو به شمشير نياز دارى؛ با آن در راه خدا جهاد مى‌كنى و دشمنان خدا را به هلاكت مى‌رسانى. شتر آب‌كش نيز براى آبيارى به درخت‌هاى خرما و خانواده‌ات نياز است و وسايل سفر را رويش حمل مى‌كنى. بنابراين تو را در برابر «زره» به ازدواج درمى‌آورم و با همان از تو راضى مى‌گردم.اى ابو الحسن؛ آيا به تو مژده دادم و شادت كرده‌ام؟» على گفت عليه السّلام: آرى، پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا؛ مرا شاد كردى كه تو هميشه از پس امتحان خوب برمى‌آيى، بركت مى‌آورى و كارت درست است. درود خداوند بر تو باد.رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «تو را مژده باد اى ابو الحسن؛ پيش از اين‌كه من در زمين، شما را به ازدواج هم درآورم، خداوند عزيز و جليل در آسمان شما را به ازدواج هم درآورده است. قبل از اين‌كه تو بيايى همين‌جا فرشته‌اى از آسمان آمد كه چند صورت و چند بال داشت. من پيش از او در ميان فرشتگان مانندش را نديده بودم. به من گفت: السلام عليك و رحمة اللّه و بركاته، مژده‌ات باد اى محمد؛ كه پراكنده جمع شد و نسل پاك گرديد.گفتم: مگر چه شده است اى فرشته؟ گفت: اى محمد؛ من «سيطائيل» مى‌باشم. فرشته‌اى كه مأمور يكى از پايه‌هاى عرش است. از پروردگار عزيز و جليلم خواستم به من اجازه بدهد كه مژده را به تو برسانم.اين جبرئيل است كه پشت سر من ايستاده، از جانب پروردگار عزيز و جليلت مژده كرامتى را از جانب خداوند به تو مى‌رساند. آن فرشته هنوز سخنش را پايان نبرده بود كه جبرئيل بر من فرود آمد و گفت: السلام عليك و رحمة اللّه و بركاته؛ اى پيامبر خدا.آنگاه او در دستم حرير سفيدى از حريرهاى بهشت نهاده كه دو سطر نورانى بر آن نوشته شده بود. گفتم: جبرئيل، اى دوست من؛ اين حرير چيست؟ و اين خطها چيستند؟ جبرئيل گفت: اى محمد؛ همانا خداوند توجهى به زمين كرد و از ميان مخلوقاتش تو را برگزيده، براى رسالتش برانگيخت. سپس بار ديگر به زمين توجه كرد و از آن برايت برادر، و وزير، و همراه، و داماد انتخاب كرد. پس دخترت فاطمه عليها السّلام را به ازدواج او دربياور.گفتم: دوستم جبرئيل؛ آن مرد كيست؟ گفت: اى محمد؛ برادرت در دين و پسرعمويت در فاميل: على ابن ابى طالب عليه السّلام همانا خداوند به باغ‌هاى بهشت وحى كرد كه زيبا و زيورآييده شوند و شدند. به درخت طوبا وحى كرد كه زينت‌ها و زيورها را برگيرد، او هم برگرفت. بهشت زيورآرايى شد و حور العين تزيين گرديدند.خداوند به فرشتگان فرمان داد كه در آسمان چهارم نزد «بيت المعمور» جمع گردند. فرشتگان يعنى فرشتگان پهنه بالا و فرشتگان آسمان پنجم به آسمان چهارم پايين آمدند. فرشتگان آسمان دنيا و فرشتگان آسمان دوم و فرشتگان آسمان سوم به آسمان چهارم شتافتند.خداوند عزيز و جليل به «رضوان» فرمان داد كه منبر كرامت را بر سردر بيت المعمور برافرازند. همان منبرى كه آدم بر فرازش خطبه خواند؛ روزى كه خداوند اسماء را به او آموخت و وى آن اسماء را بر ملائكه عرضه كرد.آن منبر از نور است. خداوند عزيز و جليل به فرشته‌يى از فرشتگان حجابش-كه به او «راحيل» مى‌گويند-وحى فرستاد كه بر آن منبر بالا برود و تحميد و تمجيد الهى را به جاى آورده، خداوند را آن‌گونه كه سزاوار است ثنا گويد.در ميان تمامى فرشتگان هيچ‌كدام نطقش گوياتر و شيرين‌لهجه‌تر از راحيل ملك نمى‌باشد. او بر منبر بالا رفته، تحميد و تمجيد و تقديس الهى را به جاى آورد و آن‌گونه كه سزاوار است خدا را ثنا گفت تا جايى كه آسمان‌ها از سرور و شادى به لرزه درآمدند.آنگاه خداوند به من وحى كرد كه عقد نكاح را ببند. چون من خادمم فاطمه عليها السّلام، دختر حبيبم محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به ازدواج بنده‌ام على بن ابى طالب عليه السّلام درآورده‌ام.من نيز عقد نكاح را بستم و تمامى فرشتگان را به گواهى گرفتم. فرشتگان شهادتشان را در اين حرير نوشتند. پروردگارم به من فرمان داد آن را به محضر تو بياورم و با مهرى از مشك سفيد آن را مهر كنم، و آن را به رضوان خازن بهشت بسپارم.پس از آن‌كه خداوند فرشتگان را بر ازدواج فاطمه عليها السّلام و على عليه السّلام گواه گرفت، به درخت طوبا فرمان داد كه زينت‌ها و زيورهايى را كه برداشته، بپاشد. درخت هم هرچه داشت پاشيد. فرشتگان و حور العين هم آنها را گرفته، تا روز قيامت به آن افتخار مى‌كنند و مى‌بالند.اى محمد؛ خداوند به من فرمان داد به تو فرمان بدهم كه در زمين هم على عليه السّلام را به ازدواج فاطمه عليها السّلام دربياورى و به آنها مژده دو پسربچه پاك و نجيب و طيب و طاهر و فاضل و نيكوى در دنيا و آخرت را بدهى.

***اى ابو الحسن؛ به خدا سوگند هنوز فرشته‌يى از نزد من نرفته بود كه تو در زدى.هان! من فرمان پروردگارم را درباره تو تنفيذ مى‌كنم.اى ابو الحسن؛ تو در جلويم حركت كن كه من به سوى مسجد مى‌روم و تو را در ميان مردم به ازدواج (فاطمه عليها السّلام) درمى‌آورم.آن‌قدر فضايلت را يادآور مى‌شوم كه چشم تو و چشم دوست‌دارانت در دنيا و آخرت شاد گردد.» على عليه السّلام مى‌گويد: من با سرعت از نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بيرون رفتم. خوشحالى و شادمانى فكر مرا ربوده بود. ابو بكر و عمر را ديدم، به من گفتند: اى ابو الحسن، چه خبر؟ گفتم: رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مرا به ازدواج دخترش فاطمه عليها السّلام درآورده، به من خبر داد كه خداوند عزيز و جليل نيز در آسمان او را به ازدواج من درآورده است. اين رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم است كه پشت سر من مى‌آيد تا اين مطلب را در حضور مردم علنى سازد.آن دو از اين خبر بسيار خوشحال شده، همراه هم به مسجد آمدند. به خدا سوگند؛ چيزى نگذشت كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم درحالى‌كه چهره‌اش خوشحال و شادمان بود به ما رسيد و فرمود: «بلال كجاست؟» بلال فورى پاسخ داد و گفت: لبيك لبيك يا رسول اللّه.رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود: «مهاجران و انصار را نزدم جمع كن.» بلال به دنبال فرمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به راه افتاد. پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم نزديك منبرش نشست تا مردم جمع شدند. سپس از يك پلّه منبر بالا رفته، حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و گفت: «مردم مسلمان؛ همانا جبرئيل نزدم آمده، از پروردگار عزيز و جليلم خبر آورد كه فرشتگان را در بيت المعمور گرد آورده، آنها را گواه گرفت كه خادمش فاطمه عليها السّلام دختر پيامبرش صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به ازدواج بنده‌اش على بن ابى طالب عليه السّلام درآورده است و به من فرمان داد كه در زمين نيز او را به ازدواجش درآورم.و شما را بر اين كار گواه بگيرم.» آنگاه حضرت نشست و به على عليه السّلام فرمود: «اى ابو الحسن؛ برخيز و براى خودت خطبه بخوان.» على عليه السّلام برخاسته، حمد و ثناى الهى را به جاى آورد. بر پيامبر صلوات فرستاد و چنين گفت: ستايش مخصوص خداست.او را بر نعمت‌هايش سپاس. معبودى جز اللّه نيست، شهادتى كه به خدا برسد و او را خشنود سازد.درود خدا بر محمد؛ درودى كه او را مقرّب و برتر سازد. ازدواج از كارهايى است كه خداوند عزيز و جليل فرمان داده و به آنها راضى است. مجلس ما نيز از مواردى است كه قضاى الهى به آن تعلق گرفته و از آن راضى است و اجازه‌اش را داده است.همانا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم دخترش فاطمه عليها السّلام را به ازدواج من درآورده، اين زره مرا مهريه‌اش قرار داده است. من به چنين چيزى راضى هستم. از او بپرسيد و شاهد باشيد.مسلمانان گفتند: خداوند براى آنان مبارك گرداند و با هم باشند.رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به سوى همسرانش بازگشته به آنها فرمان داد كه براى فاطمه عليها السّلام دف بزنند. آنها نيز بر سر فاطمه عليها السّلام دف زدند.على عليه السّلام مى‌گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بازگشت و گفت: «اى ابو الحسن؛ همين حالا برو زرهت را بفروش و پولش را براى من بياور تا براى تو و دخترم لوازم مفيدى تهيه كنم.» على عليه السّلام مى‌گويد: زرهم را گرفته، به بازار بردم و آن را به «عثمان بن عفان» به بهاى چهار صد درهم سياه هجرى فروختم. وقتى درهم‌ها را از او دريافت كردم و او نيز زره را از من تحويل گرفت، گفت: اى ابو الحسن؛ آيا (هم‌اكنون) من از تو به اين زره سزاوارتر نيستم؟ و تو از من به اين درهم‌ها سزاوارتر نيستى؟ گفتم: آرى.گفت: درهم‌ها هديه من به تو. من زره و درهم‌ها هردو را گرفته به سوى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم روى نمودم.زره و درهم‌ها را در برابرش قرار دادم و ماجرا را برايش تعريف كردم.

پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم نيز برايش دعا كرد.حضرت يك مشت از درهم‌ها را گرفته، ابا بكر را فراخواند؛ درهم‌ها را به او داد و فرمود: «اى ابا بكر؛ با اين درهم‌ها لوازم خانه بخر.» سلمان و بلال را نيز به همراهش فرستاد تا در حمل كالاهاى خريدارى شده او را كمك كنند.ابو بكر مى‌گويد: درهم‌هايى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به من داده بود شصت و سه تا بود. به بازار رفته، اين وسايل را خريدارى كردم.الف) رختخوابى مصرى از جنس كتان كه درونش كرك بود.ب) زيراندازى پوستين.ج) بالشى پوستين كه داخلش ليف خرما بود.د) عبايى خيبرى.ه) مشك آب-كه من گفتم اين خادم خانه است-.و) چند كوزه.ز) سبو.ح) آفتابه.ط) پرده پشمين نازك.بعضى را من برداشتم، بعضى را سلمان، و بعضى را بلال. به سوى حضرت به راه افتاده، آنها را در برابر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نهاديم. وقتى نگاه حضرت به اينها افتاد، گريست و اشكش بر لحيه (مباركش) جارى گشت. آنگاه سرش را به سمت آسمان بالا برد و گفت: «اللّهمّ بارك لقوم جلّ آنيتهم الخزف.» «بار خدايا؛ در زندگى گروهى كه گران‌ترين ظرفشان سفال است، بركت قرار ده.» على عليه السّلام مى‌گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم باقى‌مانده بهاى زره را به ام سلمه داد و فرمود: «اين درهم‌ها را از اين‌جا بردار.» من يك ماه پس از اين واقعه درنگ كردم، از سر شرم و حيا با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم درباره فاطمه عليها السّلام چيزى نمى‌گفتم فقط وقتى با آن حضرت تنها مى‌شدم به من مى‌فرمود: «يا أبا الحسن؛ ما أحسن زوجتك و أجملها! أبشر يا أبا الحسن فقد زوّجتك سيّدة نساء العالمين» «اى ابو الحسن؛ چه همسر خوب و نيكى دارى! به تو مژده باد كه سرور زنان جهانيان را به ازدواجت درآورده‌ام.»

*** پس از يك ماه برادرم «عقيل» نزدم آمد و گفت: برادر؛ به خدا سوگند از هيچ‌چيز به اندازه ازدواج تو با فاطمه عليها السّلام دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم خوشحال نگرديدم. اى برادر؛ چرا از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نمى‌خواهى كه او را نزدت بياورد تا چشممان با اجتماعتان روشن گردد؟ گفتم: برادر؛ به خدا سوگند من چنين چيزى را دوست دارم و چيزى جلوگيرم نمى‌شود كه اين را از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بخواهم، مگر شرم و حيايم از آن حضرت. عقيل گفت: تو را سوگند مى‌دهم كه با من برخيز تا نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم برويم.در راه «ام أيمن» -كنيز رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم-را ديديم. ماجرا را با او در ميان گذاشتيم، گفت: اى ابو الحسن، اين كار را نكن. بگذار ما اين كار را انجام بدهيم؛ كه سخن زنان در چنين موارد بيشتر و بهتر در دل مردان مى‌نشيند.من بازگشته، به سوى «ام سلمه» همسر پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم رفتم و او را از ماجرا باخبر نمودم. همچنين ساير همسران حضرت را نيز خبردار كردم.مادران مؤمنين (يعنى همسران پيامبر) نزد آن حضرت گرد آمدند. حضرت در اتاق عايشه بود. آنها گردش را گرفتند و گفتند: پدران و مادرانمان فدايت اى رسول خدا؛ ما براى كارى اينجا جمع شده‌ايم، كه اگر خديجه زنده بود با اين كار چشمانش روشن مى‌گشت.ام سلمه مى‌گويد: تا ما نام خديجه را برديم، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم گريه كرد و گفت: «خديجه! كجا مانند خديجه يافت مى‌شود؟ ! هنگامى كه مردم مرا تكذيب كردند او مرا تصديق نمود، يارى‌ام كرد، با مالش مرا در راه دين خدا كمك نمود. همانا خداوند عزيز و جليل به من فرمان داد كه به خديجه مژده خانه‌اى را در بهشت از زمرد مرصّع كه هيچ سروصدايى و رنجى در آن نيست، بدهم» .ام سلمه مى‌گويد: ما گفتيم: پدران و مادرانمان به فدايت اى رسول خدا؛ هرچه درباره خديجه بگويى درست است.او به سوى پروردگارش رفت و خداوند هم اين را برايش گوارا گرداند و ما و او را در درجات بهشت و رحمت و رضوانش جمع نمايد. اى رسول خدا؛ اين، برادر دينى و پسرعموى نسبى تو على بن ابى طالب عليه السّلام است؛ دوست دارد همسرش را به خانه‌اش ببرى و زندگى‌شان را سروسامان بدهى.فرمود: «اى ام سلمه؛ چرا على عليه السّلام (خودش) اين را از من نمى‌خواهد؟.» گفتم: شرم و حيايش از محضر شما مانعش مى‌شود.ام ايمن مى‌گويد: حضرت به من فرمود: «اى ام ايمن؛ به سراغ على عليه السّلام رفته، او را نزد من بياور.» من از نزدش بيرون آمده، ديدم على عليه السّلام منتظرم مى‌باشد تا از من پاسخ رسول اللّه را به سؤالش بگيرد. همين‌كه مرا ديد گفت: ام ايمن؛ چه خبر؟ گفتم: نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم برو.على عليه السّلام مى‌گويد: نزد حضرت رفتم. در حجره عايشه بود.همسران حضرت برخاستند و وارد اتاقى گشتند. من وارد شده، در مقابل رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نشستم. از سر حيا سرم را سمت پايين گرفتم. رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به من فرمود: «آيا دوست دارى همسرت نزدت بيايد؟.» من در همان حال كه سرم پايين بود، گفتم: آرى، پدر و مادرم فداى تو باد.فرمود: «باشد اى ابو الحسن. امشب يا فردا شب-ان شاء اللّه-او را محترمانه نزدت مى‌آورم.» من خوشحال و شادمان از نزدش بيرون آمدم. رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به همسرانش فرمان داد فاطمه عليها السّلام را آرايش كنند، خوش‌بويش نمايند و اتاقى را برايش فراهم سازند، تا او را نزد شوهرش على عليه السّلام ببرند. آنها نيز چنين كردند .رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم از آن درهم‌هاى بهاى زره كه به ام سلمه داده بود، ده درهم برداشته به على عليه السّلام داد و فرمود: «خرما و روغن و كشك بخر.» على عليه السّلام مى‌گويد: با چهار درهم خرما خريديم، با پنج درهم روغن، و با يك درهم كشك. آنها را نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بردم. حضرت آستين‌ها را بالا زده، سفره‌اى طلبيد و خرماها را با روغن شكانده، با كشك مخلوط مى‌ساخت تا «حيس» درست كند. آنگاه به من فرمود: «اى على؛ هركه را دوست دارى دعوت كن.» من به مسجد رفته ديدم اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فراوانند.گفتم: رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را اجابت كنيد.همگى برخاسته، حركت كردند و وارد شدند. به حضرت خبر دادم كه مردم زيادند. حضرت حوله‌اى بر سفره گذاشته، فرمود: «ده تا ده تا وارد كن.» من چنين كردم. آنها مى‌خوردند و مى‌رفتند ولى چيزى از سر سفره كم نمى‌آمد. تا جايى كه نهصد مرد و زن از آن «حيس» خوردند كه تمامى‌اش به بركت دستان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود.ام سلمه مى‌گويد: آنگاه پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم دخترش فاطمه عليها السّلام و على عليه السّلام را فراخوانده، على عليه السّلام را با دست راست و فاطمه عليها السّلام را با دست چپش گرفت.آن دو را در آغوش كشيد و ميان دو چشمشان را بوسيد. بعد فاطمه عليها السّلام را به على عليه السّلام سپرد و فرمود: «يا عليّ؛ نعم الزّوجة زوجتك.» سپس رو به فاطمه عليها السّلام كرد و فرمود: «يا فاطمة؛ نعم البعل بعلك.» «اى فاطمه، شوهرت خوب شوهرى است.» آنگاه همراهشان برخاسته، ميانشان به راه افتاد تا وارد اتاقى كه آماده شده بود رفتند. سپس از نزدشان بيرون آمده، دو سمت چهارچوب در را گرفت و اين‌گونه دعا كرد: «طهّركما اللّه و طهّر نسلكما. أنا سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم. أستود عكما اللّه و أستخلفه عليكما.»«خداوند شما و نسل شما را پاك قرار دهد. من در صلح و سلامتى با كسى هستم كه او با شما در صلح و سلامتى باشد، و با كسى در جنگم كه او با شما در جنگ باشد. شما را به خدا مى‌سپارم و او را برشما به جاى خود مى‌گذارم.» على عليه السّلام مى‌گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم سه روز پس از آن درنگ كرده نزدمان نيامد. صبح روز چهارم حضرت خواست نزدمان بيايد كه در حجره‌مان «اسماء بنت عميس» را ديد. به او فرمود: «اينجا چرا ايستاده‌اى؟ ! در حجره مرد هست!.» اسماء گفت: پدر و مادرم فدايت؛ دختر وقتى نزد شوهر به زفاف مى‌رود، نيازمند زنى آشناست كه نيازهايش را برآورد. من اينجا آمده‌ام تا نيازهاى فاطمه عليها السّلام را برطرف سازم و كارهايش را انجام دهم.چشمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم پر از اشك شده، فرمود: «اى اسماء؛ خداوند نيازهاى دنيايى و اخروى‌ات را برآورده سازد.»  «اى على همسرت خوب همسرى است.» على عليه السّلام مى‌گويد: صبح سردى بود. من و فاطمه عليها السّلام زير عبايى بوديم.وقتى صداى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را شنيديم خواستيم برخيزيم كه حضرت نگاهى به ما انداخت و فرمود: «به حقى كه بر شما دارم سوگندتان مى‌دهم كه جدا نشويد تا من نزدتان بيايم.» ما به جايمان بازگشتيم. رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نزدمان آمده بالاى سرمان نشست.دو پايش را ميانمان قرار داد. من پاى راستش را گرفته به سينه چسبانيدم و فاطمه عليها السّلام هم پاى چپش را گرفته به سينه‌اش چسبانيد. ما پاهاى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را كه سرد بود گرم كرديم. وقتى گرم شد فرمود: «اى على؛ كوزه آبى بياور.» من كوزه آبى آوردم. حضرت آن را متبرك كرده، آياتى از كتاب خداوند عزيز و جليل بر آن خواند و به من فرمود: «اى على؛ آن را بنوش و مقدارى را باقى بگذار.» من چنين كردم. آنگاه حضرت باقى‌مانده آب را بر سر و سينه من پاشيده فرمود: «اى ابو الحسن؛ خداوند پليدى را از تو بزدايد، و پاك و پاكيزه‌ات گرداند.» سپس فرمود: «آب ديگرى بياور.» حضرت آن را نيز متبرك كرده، آياتى از قرآن بر آن خواند. آن را به دخترش فاطمه عليها السّلام داد و فرمود: «اين آب را بنوش و قدرى از آن را باقى بگذار.» فاطمه عليها السّلام نيز چنين كرد. پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم باقى‌مانده آب را بر سروصورت وى پاشيد و فرمود: «خداوند از تو پليدى را بزدايد و پاك و پاكيزه‌ات گرداند.» آنگاه به من فرمان داد بيرون روم. حضرت با دخترش خلوت كرد و به او فرمود: «دخترم؛ حالت چطور است؟ شوهرت را چگونه ديده‌اى؟.» فاطمه عليها السّلام گفت: بابا؛ بهترين شوهر است. . . ولى زنان قريش نزد من آمده به من گفتند: رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم تو را به ازدواج مرد فقيرى داد كه مالى ندارد.رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم به او فرمود: «نه پدرت فقير است و نه شوهرت. همانا ذخاير طلا و نقره زمين به من پيشنهاد شد، ولى من تنها آنچه را نزد پروردگار عزيز و جليلم هست برگزيدم.اگر مى‌دانستى پدرت چه مى‌داند، دنيا در چشمت خوار و زشت مى‌آمد.دخترم؛ به خدا سوگند كه من هيچ‌گونه خيرخواهى را از تو فروگذار نكرده‌ام؛ چرا كه تو را به نخستين مسلمان، داناترين و بردبارترينشان شوهر داده‌ام.همانا خداوند عزيز و جليلم توجهى به زمين انداخته، دو مرد را از اهل زمين برگزيد: يكى را پدرت قرار داد و ديگرى را شوهرت.دخترم؛ شوهرت شوهر خوبى است، از فرمانش سرپيچى نكن.» آنگاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مرا صدا زد و فرمود: «يا على.» گفتم: لبيك يا رسول اللّه فرمود: «وارد خانه‌ات شو. با همسرت مهربان باش، و با او مدارا كن كه فاطمه عليها السّلام پاره تن من است. هرچه او را برنجاند مرا مى‌رنجاند، و هرچه او را شاد سازد مرا نيز شاد مى‌سازد.شما دوتا را به خدا سپردم، و خداوند را به جاى خود بر سرتان نهادم.» على عليه السّلام مى‌گويد: به خدا سوگند؛ هرگز فاطمه عليها السّلام را خشمگين نساختم و او را به كارى مجبور نكردم؛ تا زمانى كه خداوند عزيز و جليل او را از من گرفت .او نيز هرگز مرا خشمگين نساخت و از فرمانم سرپيچى نكرد. به او نگاه كه مى‌كردم، با نگاهم به سويش تمامى غم‌ها و اندوه‌ها از من زدوده مى‌شد.آنگاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم برخاست كه برود؛ فاطمه عليها السّلام به او گفت: بابا؛ من توان كار كردن در منزل را ندارم، خادمى برايم فراهم كن تا برايم كار كند، و در كارهاى منزل مرا يارى نمايد.رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «فاطمه؛ كدامين را بيشتر دوست مى‌دارى؛ خادم را يا بهتر از خادم را؟» على عليه السّلام مى‌گويد: من گفتم: بگو: بهتر از خادم را.فاطمه عليها السّلام گفت: بابا، بهتر از خادم را.رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «در هرروز سى و چهار مرتبه «اللّه اكبر» و سى و سه مرتبه «الحمد للّه» و سى و سه مرتبه «سبحان اللّه» بگو. اينها صد ذكر زبانى است ولى هزار حسنه در ميزان به حساب مى‌آيند.فاطمه؛ اگر صبح هرروز اين را بگويى، خداوند تمامى مشكلات دنيايى و اخروى‌ات را حل مى‌كند.»))[18]

2. اربلی (عالم شیعه) در کشف الغمة از کتابی از ابی اسحاق ثعلبی (عالم اهل جماعت) از مجاهد روایت کرده است كه رسول خدا (صلي الله عليه وآله) در يكي از روزها، كه گويا هدفشان تنها معرفي حضرت زهرا (سلام الله عليها) بود، از خانه خارج شد در حالي که دست فاطمه زهرا (سلام الله عليها) در دستشان بود. در حضور مردم فرمود: هر كسي كه فاطمه (سلام الله علیها) را مي شناسد كه مي شناسد، و هر كسي او را نمي شناسد، بداند او فاطمه (سلام الله علیها) دختر پيامبر (صل الله علیه و آله) و پاره تن من قلب من در ميان بدن من است:

 ((وَ نَقَلْتُ مِنْ كِتَابِ لِأَبِي إِسْحَاقَ الثَّعْلَبِيِّ عَنْ مُجَاهِدٍ قَالَ: خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَدْ أَخَذَ بِيَدِ فَاطِمَةَ ع وَ قَالَ مَنْ عَرَفَ هَذِهِ فَقَدْ عَرَفَهَا وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهَا فَهِيَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ هِيَ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ وَ هِيَ قَلْبِي الَّذِي بَيْنَ جَنْبَيَّ فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ.))[19]

ترجمه : ((و از کتابی برای ابی اسحاق ثعلبی نقل می کنم از مجاهد روایت شده است که پیامبر (صل الله علیه و آله) درحالیکه دست فاطمه (سلام الله علیها) را گرفته بودند (از خانه خارج شدند) و فرمود : هر كسي كه فاطمه (سلام الله علیها) را مي شناسد كه مي شناسد، و هر كسي او را نمي شناسد، بداند او فاطمه (سلام الله علیها) دختر پيامبر (صل الله علیه و آله) و پاره تن من و قلب من که بین دو پهلوی من است فلذا کسی که او را بیازارد مرا آزرده و کسی که مرا بیازارد خدا را آزرده است.))

همچنین اربلی روایت دیگری را مانند همین روایت با کمی تفاوت را می آورد ولیکن در ابتداء آن می نویسد : ((و روی عن مجاهد))[20]متن روایت در پاورقی آمده است و همچنین شبلنجی (عالم اهل جماعت) در نور الأبصار همین روایت را نقل می کند :

((روي عن مجاهد قال:«خرج النبي صلّى اللّه عليه و سلم و هو آخذ بيد فاطمة فقال من عرف هذه فقد عرفها و من لم يعرفها فهي فاطمة بنت محمد و هي بضعة مني و هي قلبي و هي روحي التي بين جنبي من آذاها فقد آذاني و من آذاني فقد آذى اللّه».))[21]

3.بنابر نقل مقریزی : سهیلی از علماء أهل جماعت حین استشهاد به روایتی ، شأن صدور ديگري نيز نقل کرده و آن اين كه در جرياني كه ابو لبابه خودش را در پايه مسجد بسته بود، و قسم خورده بود كه اگر رسول خدا او را باز نكند، در همين حال باقي خواهد ماند. حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) آمدند تا او را باز كنند اما وي نخواست. رسول خدا (صل الله علیه و آله) در باره حضرت فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی تن من است.

متن روايت اين است:

((قال ابن دحية في (مرج البحرين): سئل العالم الكبير أبو بكر بن داود بن علي رحمه الله تعالي: من أفضل خديجة أم فاطمة رضي الله عنهما؟ فقال: (ان فاطمة بضعة مني) ولا أعدل ببضعة رسول الله صلي الله عليه وسلم أحدا. وقال السهيلي: وهذا استقراء حسن ويشهد بصحة هذا الاستقراء أن أبا لبابة حين ربط نفسه، وحلف أن لا يحله الا رسول الله صلي الله عليه وسلم فجاءت فاطمة لتحله فأبي لاجل قسمه، فقال رسول الله صلي الله عليه وسلم: (انما فاطمة بضعة مني).))[22]

ترجمه : ((ابن دحيه در مرج البحرين آورده است كه از عالم بزرگ ابو بكر بن داود بن علي سؤال شد كه آيا خديجه افضل است يا فاطمه؟ وي گفت: رسول خدا فرموده: فاطمه پاره تن من است. و عدل پاره تن رسول خدا هيچ كسي نيست. سهيلي گفته است: اين استقراء نيكو است و شاهد صحت اين استقراء داستان ابو لبابه است كه خودش را در پايه مسجد بسته بود و قسم ياد كرده بود كه تا رسول خدا باز نكند، خودش را باز نكند. فاطمه آمد تا او را باز كند؛ ولي وي قبول نكرد به خاطر قسمي كه ياد كرده بود. رسول خدا فرمود: همانا فاطمه پاره تن من است.))

4. روایتی جعلی از مسور بن مخرمه و دیگران در کتب أهل جماعت[23]به عنوان شأن صدور روایت ((فاطمة بضعة منّی)) ذکر شده است که خلاصه آن اینست که حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) دختر أبو جهل را در حال عقد با حضرت زهراء (سلام الله علیها) خواستگاری کردند و این باعث آزار بی بی (سلام الله علیها) شد و ایشان به گوش حضرت رسول الله (صل الله علیه و آله) رساندند و در نتیجه حضرت رسول الله (صل الله علیه و آله) حدیث ((فاطمة بضعة منی  وإني أكره أن يسوءها)) ترجمه : ((فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی تن من است و من دوست ندارم علی (علیه السلام) ، فاطمه (سلام الله علیها) را اذیت کند.)) را در خطاب به امیر المؤمنین (علیه السلام) بیان کردند.(با توجه به روایات نقل شده از کتب شیعه خصوصا روایت خصال شیخ صدوق (رحمة الله علیه) و حتی کتب اهل جماعت خصوصا مناقب خوارزمی ، که در آن دو کتاب روایت شده است که این حدیث در هنگام ازدواج امیر المؤمنین (علیه السلام) با حضرت زهراء (سلام الله علیها) از پیامبر (صل الله علیه و آله) صادر شده ، این احتمال قوت می یابد که جاعل این حدیث قصد داشته است که فضیلتی از امیر المؤمنین (علیه السلام) را تبدیل به رذیلت کند.)

((3523 حدثنا أبو اليمان أخبرنا شعيب عن الزهري قال حدثني علي بن حسين أن المسور بن مخرمة قال إن عليا خطب بنت أبي جهل فسمعت بذلك فاطمة فأتت رسول الله صلى الله عليه وسلم فقالت يزعم قومك أنك لا تغضب لبناتك وهذا علي ناكح بنت أبي جهل فقام رسول الله صلى الله عليه وسلم فسمعته حين تشهد يقول أما بعد أنكحت أبا العاص بن الربيع فحدثني وصدقني وإن فاطمة بضعة مني وإني أكره أن يسوءها والله لا تجتمع بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم وبنت عدو الله عند رجل واحد فترك علي الخطبة))[24]

ترجمه : ((همانا علی (علیه السلام) دختر ابو جهل را خواستگاری کرد پس فاطمه (سلام الله علیها) آن را شنید و سپس پیش رسول خدا (صل الله علیه و آله) آمد و گفت مثل اینکه قومت فکر می کنند به خاطر دخترانت ناراحتی نمی شوی!!! علی (علیه السلام) با دختر ابو جهل ازدواج کرده! پس رسول خدا (صل الله علیه و آله) بلند شد و زمانیکه خطبه خواند گفت به ازدواج در آوردم ابا العاص بن ربیع را و با من صحبت کرد و تصدیق کرد و همانا فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی وجود من است و من دوست ندارم علی (علیه السلام) او را اذیت کند به خدا قسم دختر رسول خدا (صل الله علیه و آله) و دختر دشمن خدا نزد یک مرد جمع نمی شود. فلذا علی (علیه السلام) خطبه را ترک کرد!!!))

این حدیث نسبت به اعتقادات شیعه و روایات اهل بیت (علیهم السلام) تناقض دارد (باید توجه داشت که چون فعلا بحث  طبق مبانی شیعه است فلذا کار به مبانی اهل جماعت نسبت به این قضیه نداریم فلذا حتی روایات أهل جماعت را با مبانی شیعه بررسی می کنیم تا اینکه به بحث بر سر روایاتشان طبق مبانی خودشان برسیم. همچنین اینکه این روایت جعلی اهل جماعت را نقل کردیم به خاطر اینست که اگر چنین روایتی به گوش شیعه ای رسید ، تمامی آن را باور نکند) و دلیل این تناقض اینست :

اولا چنین خواستگاری که باعث ناراحت شدن حضرت زهراء (سلام الله علیها) شود با عصمت و علم ما کان و ما یکون امیر المؤمنین (علیه السلام) (علم به ناراحت شدن حضرت زهراء (سلام الله علیها) اگر خواستگاری صورت گیرد) سازگار نیست. همچنین این طور صحبت کردن حضرت زهراء (سلام الله علیها) نسبت به امیر المؤمنین (علیه السلام) و اینچنین خطاب بی بی (سلام الله علیها) با رسول خدا (صل الله علیه و آله) و اینچنین خطابِ رسول الله (صل الله علیه و آله) با امیر المؤمنین (علیه السلام) و اینچنین ترک کردن منبر رسول خدا (صل الله علیه و آله) توسط امیر المؤمنین (علیه السلام) با عصمت هر سه بزگوار سازگار نیست چرا که نتیجه اش می شود بی احترامی یک معصوم نسبت به معصوم دیگر و چگونه می شود دو فرد معصومی که خطا ندارند با هم به اختلاف برسند؟ مگر طریق راست و درست و واقع یک چیز نیست؟

ثانیا طبق جست و جویی که در نرم افزار های جامع الأحادیث 3.6 و مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0 انجام شد این روایت حتی به یک سند ضعیف هم از اهل بیت (علیهم السلام) نقل نشده و اگر هم در کتب شیعیان امامیه آمده شده با ذکر سند از کتب اهل جماعت بوده و یا اینکه به جهت جعلی خواندن آن آمده فلذا حتی یک کتاب شیعه امامی این روایت را به عنوان یک روایت عادی بیان نکرده و اثری از این روایت در کتب قدمای شیعه امامی مذهب (حتی با ذکر سند از اهل جماعت) دیده نشده (به خاطر این تهمت عظیم) و فقط سید مرتضی در تنزیه الأنبیاء این روایت را برای تکذیب خود روایت آورده است (همچنان که خواهد آمد) . این روایت نه تنها چنین وضعیتی دارد ، بلکه طبق روایات شیعه امامیه از معصومین (علیهم السلام) تکذیب هم شده است. سه روایت موجود است که هر سه عرض می شود اما یکی از آن ها در کتب اهل جماعت موجود بوده و به کتب شیعیان امامیه راه یافته است. روایت اول روایتی مفصل است كه در آن  آمده : امام صادق عليه السلام ، اصل داستان خواستگاري از دختر ابو جهل را ساختگي وجعلي و تهمت از سوي دشمنان امیر المؤمنین (علیه السلام) معرفی می کنند :

((3- حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَيْبَةَ عَنْ حَمْدَانَ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ نُوحِ بْنِ شُعَيْبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ صَالِحٍ عَنْ عَلْقَمَةَ قَالَ: قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع وَ قَدْ قُلْتُ لَهُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَخْبِرْنِي عَمَّنْ تُقْبَلُ شَهَادَتُهُ وَ مَنْ لَا تُقْبَلُ فَقَالَ يَا عَلْقَمَةُ كُلُّ مَنْ كَانَ عَلَى فِطْرَةِ الْإِسْلَامِ جَازَتْ شَهَادَتُهُ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ تُقْبَلُ شَهَادَةُ مُقْتَرِفٍ لِلذُّنُوبِ فَقَالَ يَا عَلْقَمَةُ لَوْ لَمْ تُقْبَلْ شَهَادَةُ الْمُقْتَرِفِينَ لِلذُّنُوبِ لَمَا قُبِلَتْ إِلَّا شَهَادَاتُ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ لِأَنَّهُمْ هُمُ الْمَعْصُومُونَ دُونَ سَائِرِ الْخَلْقِ فَمَنْ لَمْ تَرَهُ بِعَيْنِكَ يَرْتَكِبُ ذَنْباً أَوْ لَمْ يَشْهَدْ عَلَيْهِ بِذَلِكَ شَاهِدَانِ فَهُوَ مِنْ أَهْلِ الْعَدَالَةِ وَ السَّتْرِ- قَالَ عَلْقَمَةُ فَقُلْتُ لِلصَّادِقِ ع يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنَّ النَّاسَ يَنْسُبُونَنَا إِلَى عَظَائِمِ الْأُمُورِ وَ قَدْ ضَاقَتْ بِذَلِكَ صُدُورُنَا فَقَالَ ع يَا عَلْقَمَةُ إِنَّ رِضَا النَّاسِ لَا يُمْلَكُ وَ أَلْسِنَتَهُمْ لَا تُضْبَطُ وَ كَيْفَ تَسْلَمُونَ مِمَّا لَمْ يَسْلَمْ مِنْهُ أَنْبِيَاءُ اللَّهِ وَ رُسُلُهُ وَ حُجَجُ اللَّهِ ع أَ لَمْ يَنْسُبُوا يُوسُفَ ع إِلَى أَنَّهُ هَمَّ بِالزِّنَا أَ لَمْ يَنْسُبُوا أَيُّوبَ ع إِلَى أَنَّهُ ابْتُلِيَ بِذُنُوبِهِ أَ لَمْ يَنْسُبُوا دَاوُدَ إِلَى أَنَّهُ تَبِعَ الطَّيْرَ حَتَّى نَظَرَ إِلَى امْرَأَةِ أُورِيَاءَ فَهَوِيَهَا وَ أَنَّهُ قَدَّمَ زَوْجَهَا أَمَامَ التَّابُوتِ حَتَّى قُتِلَ ثُمَّ تَزَوَّجَ بِهَا أَ لَمْ يَنْسُبُوا مُوسَى إِلَى أَنَّهُ عِنِّينٌ وَ آذَوْهُ حَتَّى بَرَّأَهُ‏ اللَّهُ مِمَّا قالُوا وَ كانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِيهاً أَ لَمْ يَنْسُبُوا جَمِيعَ أَنْبِيَاءِ اللَّهِ إِلَى أَنَّهُمْ سَحَرَةٌ طَلَبَةُ الدُّنْيَا أَ لَمْ يَنْسُبُوا مَرْيَمَ بِنْتَ عِمْرَانَ ع إِلَى أَنَّهَا حَمَلَتْ بِعِيسَى مِنْ رَجُلٍ نَجَّارٍ اسْمُهُ يُوسُفُ أَ لَمْ يَنْسُبُوا نَبِيَّنَا محمد [مُحَمَّداً] ص إِلَى أَنَّهُ شَاعِرٌ مَجْنُونٌ أَ لَمْ يَنْسُبُوهُ إِلَى أَنَّهُ هَوِيَ امْرَأَةَ زَيْدِ بْنِ حَارِثَةَ فَلَمْ يَزَلْ بِهَا حَتَّى اسْتَخْلَصَهَا لِنَفْسِهِ أَ لَمْ يَنْسُبُوهُ يَوْمَ بَدْرٍ إِلَى أَنَّهُ أَخَذَ لِنَفْسِهِ مِنَ الْمَغْنَمِ قَطِيفَةً حَمْرَاءَ حَتَّى أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى الْقَطِيفَةِ وَ بَرَّأَ نَبِيَّهُ ص مِنَ الْخِيَانَةِ وَ أَنْزَلَ بِذَلِكَ فِي كِتَابِهِ- وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ‏ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَ لَمْ يَنْسُبُوهُ إِلَى أَنَّهُ ص يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى فِي ابْنِ عَمِّهِ عَلِيٍّ ع حَتَّى كَذَّبَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ سُبْحَانَهُ‏ وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏. إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏ أَ لَمْ يَنْسُبُوهُ إِلَى الْكَذِبِ فِي قَوْلِهِ إِنَّهُ رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ عَلَيْهِمْ حَتَّى أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ- وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى‏ ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتَّى أَتاهُمْ نَصْرُنا وَ لَقَدْ قَالَ يَوْماً عُرِجَ بِيَ الْبَارِحَةَ إِلَى السَّمَاءِ فَقِيلَ وَ اللَّهِ مَا فَارَقَ فِرَاشَهُ طُولَ لَيْلَتِهِ وَ مَا قَالُوا فِي الْأَوْصِيَاءِ أَكْثَرُ مِنْ ذَلِكَ أَ لَمْ يَنْسُبُوا سَيِّدَ الْأَوْصِيَاءِ ع إِلَى أَنَّهُ كَانَ يَطْلُبُ الدُّنْيَا وَ الْمُلْكَ وَ أَنَّهُ كَانَ يُؤْثِرُ الْفِتْنَةَ عَلَى السُّكُونِ وَ أَنَّهُ يَسْفِكُ دِمَاءَ الْمُسْلِمِينَ بِغَيْرِ حِلِّهَا وَ أَنَّهُ لَوْ كَانَ فِيهِ خَيْرٌ مَا أُمِرَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ بِضَرْبِ عُنُقِهِ أَ لَمْ يَنْسُبُوهُ إِلَى أَنَّهُ ع أَرَادَ أَنْ يَتَزَوَّجَ ابْنَةَ أَبِي‏ جَهْلٍ‏ عَلَى‏ فَاطِمَةَ ع وَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ شَكَاهُ عَلَى الْمِنْبَرِ إِلَى الْمُسْلِمِينَ فَقَالَ إِنَّ عَلِيّاً ع يُرِيدُ أَنْ يَتَزَوَّجَ ابْنَةَ عَدُوِّ اللَّهِ عَلَى ابْنَةِ نَبِيِّ اللَّهِ أَلَا إِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ سَرَّهَا فَقَدْ سَرَّنِي وَ مَنْ غَاظَهَا فَقَدْ غَاظَنِي ثُمَّ قَالَ الصَّادِقُ ع يَا عَلْقَمَةُ مَا أَعْجَبَ أَقَاوِيلَ النَّاسِ فِي عَلِيٍّ ع كَمْ بَيْنَ مَنْ يَقُولُ إِنَّهُ رَبٌّ مَعْبُودٌ وَ بَيْنَ مَنْ يَقُولُ إِنَّهُ عَبْدٌ عَاصٍ لِلْمَعْبُودِ وَ لَقَدْ كَانَ قَوْلُ مَنْ يَنْسُبُهُ إِلَى الْعِصْيَانِ أَهْوَنَ عَلَيْهِ مِنْ قَوْلِ مَنْ يَنْسُبُهُ إِلَى الرُّبُوبِيَّةِ يَا عَلْقَمَةُ أَ لَمْ يَقُولُوا اللَّهُ [لِلَّهِ‏] عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّهُ‏ ثالِثُ ثَلاثَةٍ أَ لَمْ يُشَبِّهُوهُ بِخَلْقِهِ أَ لَمْ يَقُولُوا إِنَّهُ الدَّهْرُ أَ لَمْ يَقُولُوا إِنَّهُ الْفَلَكُ أَ لَمْ يَقُولُوا إِنَّهُ جِسْمٌ أَ لَمْ يَقُولُوا إِنَّهُ صُورَةٌ تَعَالَى اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ عُلُوّاً كَبِيراً يَا عَلْقَمَةُ إِنَّ الْأَلْسِنَةَ الَّتِي تَتَنَاوَلُ ذَاتَ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ بِمَا لَا يَلِيقُ بِذَاتِهِ كَيْفَ تُحْبَسُ عَنْ تَنَاوُلِكُمْ بِمَا تَكْرَهُونَهُ فَ اسْتَعِينُوا بِاللَّهِ وَ اصْبِرُوا إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ‏ فَإِنَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ قَالُوا لِمُوسَى ع‏ أُوذِينا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِيَنا وَ مِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قُلْ لَهُمْ يَا مُوسَى‏ عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ‏.))[25]

ترجمه : (((1) 3- علقمه گويد از امام ششم راجع بكسى كه گواهيش پذيرفته شود يا پذيرفته نشود پرسيدم فرمود اى علقمه هر كس بر فطرت اسلام ما شد گواهيش پذيرفته است، گفتم گواهى گنه‏كاران پذيرفته است فرمود اگر گواهى گنه‏كار پذيرفته نباشد بايد جز گواهى انبياء و اوصياء كه معصومند نپذيرند هر كه بديده‏ خود نديدى گناه كند يا دو تن بگناه او گواهى داده باشند از اهل عدالت و آبرومنديست و گواهيش پذيرفته است و گرچه پيش خود گنهكار باشد و هر كه او را غيبت كند بگناهى كه دارد از خدا بريده و با شيطان پيوسته است پدرم از پدرانش براى من باز گفت كه رسول خدا «ص» فرمود هر كه مؤمنى را بدان چه در او است غيبت كند خدا ميان آن دو در بهشت جمع نكند هرگز و هر كه بدى بمؤمنى بندد كه در او نباشد عصمت ميان آنها بريده شود و آن غيبت كن در دوزخ مخلد گردد كه چه بد انجامى است، علقمه گفت يا ابن رسول اللَّه مردم ما را بگناهان بزرگى نسبت دهند و ما از اين دلتنگ هستيم فرمود اى علقمه پسند مردم را نتوان بدست آورد و زبانشان را نتوان ضبط كرد شما چطور سالم مانيد از آنچه پيغمبران خدا سالم نماندند و نه رسولان او و نه حجتهاى او، يوسف را بزنا متهم نكردند، ايوب را بگرفتارى گناه خود متهم نكردند، داود را متهم نكردند كه دنبال پرنده‏اى رفت تا زن اوريا را ديد و عاشق او شد و شوهرش را جلو تابوت فرستاد تا كشته شد و آن زن را گرفت، موسى را متهم نكردند كه عنين است (مردى ندارد) و او را آزردند تا خدا تبرئه‏اش كرد از آنچه گفتند و نزد خداوند آبرومند بود همه انبياء را متهم نكردند كه جادوگرند و دنيا طلب، مريم دختر عمران را متهم نكردند كه از مرد نجارى بنام يوسف آبستن شده پيغمبر ما را متهم نكردند كه شاعر و ديوانه است متهمش نكردند كه عاشق زن زيد بن حارثه شده و كوشيد تا او را بدست آورد، در روز بدر متهمش نكردند كه يك پتوى سرخ براى خود از غنيمت برگرفت تا خدا آن قطيفه را عيان كرد و او را تبرئه نمود از خيانت (1) و در قرآن نازل كرد (آل عمران 161) پيغمبرى نباشد كه از غنيمت بدزدد، هر كه از غنيمت بدزدد روز قيامت در بند وى باشد متهمش نكردند كه در باره پسر عمش على از روى هوى سخن ميگويد تا خداى عز و جل آنها را تكذيب كرد و فرمود (نجم) از هوى سخن نكند همانا وحى است كه به وى رسد، او را متهم نكردند كه بدروغ خود را رسول خدا ميداند تا خدا باو فرستاد (انعام 24) پيش از تو رسولانى تكذيب شدند و صبر كردند بر تكذيب خود و آزرده شدند تا يارى خدايشان آمد روزى فرمود مرا ديشب بآسمان بردند، گفته شد بخدا همه شب از بسترش جدا نشده و آنچه در باره اوصياء گفتند بيش از اينست، سيد اوصياء را متهم نكردند كه دنيا جو و سلطنت طلب است و آشوب را بر راحت برمى‏گزيند و خون مردم را مى‏ريزد و اگر مرد خوبى بود خالد بن وليد مامور نميشد گردنش را بزند، او را متهم نكردند كه ميخواست دختر ابى جهل را بر سر فاطمه «ع» بگيرد و رسول خدا «ص» سر منبر از او بمسلمانان شكايت كرد و فرمود على ميخواهد دختر دشمن‏ خدا را بر سر دختر پيغمبر خدا بزنى گيرد هلا فاطمه پاره تن منست و هر كه او را آزارد مرا آزرده و هر كه او را شاد كند مرا شاد كرده و هر كه او را خشمناك سازد مرا خشمناك ساخته سپس امام صادق فرمود اى علقمه چه گفتار عجيبى مردم در باره على «ع» دارند يكى او را معبود داند و ديگرى عاصى معبود پندارد و آنكه او را متهم بمعصيت كند بر او سهل‏تر است از آنكه متهم به ربوبيت نمايد اى علقمه مگر نگفتند خداى عز و جل سومى سه تاست مگر او را مانند خلقش ندانستند مگر نگفتند كه او دهر است؟ نگفتند كه او چرخ است؟ مگر نگفتند كه جسم است نگفتند كه صورتست، تعالى اللَّه عن ذلك علوا كبيرا اى علقمه آن زبانها كه خدا را بنالايق ستايند چگونه از نكوهش شما بدان چه بد داريد باز ايستند از خدا يارى خواهيد و شكيبا باشيد، به راستى زمين از آن خداست و او را بارث هر كه از بندگانش خواهد بسپارد و عاقبت از آن متقيانست بنى اسرائيل هم بموسى گفتند پيش از آنكه تو بيائى در آزار بوديم و پس از آنهم كه آمدى در آزاريم خداى عز و جل فرمود بگو اى موسى اميد است كه پروردگارتان دشمنان را نابود كند و شما را در زمين بجاى او نهد و بنگرد چه كار خواهيد كرد.))[26]

همچنین روایت مسنده مناقب خوارزمی که به طور مرسله در کشف الغمة آمده متناقض این روایت صحیح بخاری است :

((... قال علي عليه السّلام: فو اللّه ما اغضبتها و لا اكرهتها من بعد ذلك على امر حتى قبضها اللّه عزّ و جلّ اليه و لا اغضبتنى و لا عصمت لى امرا... ))[27]

ترجمه : ((على عليه السّلام مى‌گويد: به خدا سوگند؛ هرگز فاطمه عليها السّلام را خشمگين نساختم و او را به كارى مجبور نكردم؛ تا زمانى كه خداوند عزيز و جليل او را از من گرفت . او نيز هرگز مرا خشمگين نساخت و از فرمانم سرپيچى نكرد.))[28]

همچنین روایت مرسله روضة الواعظین نیز متناقض آن روایت است (چون این روایت قبلا ذکر نشده ، به صورت کامل عرض می شود اما موضع حاجت با خط مشخص می شود :

((وَ رُوِيَ‏ أَنَّ فَاطِمَةَ ع لَا زَالَتْ بَعْدَ النَّبِيِّ مُعَصَّبَةَ الرَّأْسِ نَاحِلَةَ الْجِسْمِ مُنْهَدَّةَ الرُّكْنِ مِنَ الْمُصِيبَةِ بِمَوْتِ النَّبِيِّ ص وَ هِيَ مَهْمُومَةٌ مَغْمُومَةٌ مَحْزُونَةٌ مَكْرُوبَةٌ كَئِيبَةٌ حَزِينَةٌ بَاكِيَةُ الْعَيْنِ مُحْتَرِقَةُ الْقَلْبِ يُغْشَى عَلَيْهَا سَاعَةً بَعْدَ سَاعَةٍ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَ حِينَ تَذْكُرُهُ وَ تَذْكُرُ السَّاعَاتِ الَّتِي كَانَ يَدْخُلُ فِيهَا عَلَيْهَا فَيَعْظُمُ حُزْنُهَا وَ تَنْظُرُ مَرَّةً إِلَى الْحَسَنِ وَ مَرَّةً إِلَى الْحُسَيْنِ وَ هُمَا بَيْنَ يَدَيْهَا ع فَتَقُولُ أَيْنَ أَبُوكُمْا الَّذِي كَانَ يُكْرِمُكُمَا وَ يَحْمِلُكُمَا مَرَّةً بَعْدَ مَرَّةٍ أَيْنَ أَبُوكُمَا الَّذِي كَانَ أَشَدَّ النَّاسِ شَفَقَةً عَلَيْكُمَا فَلَا يَدَعُكُمَا تَمْشِيَان عَلَى الْأَرْضِ فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏ فُقِدَ وَ اللَّهِ جَدُّكُمَا وَ حَبِيبُ قَلْبِي وَ لَا أَرَاهُ يَفْتَحُ هَذَا الْبَابَ أَبَداً وَ لَا يَحْمِلُكُمَا عَلَى عَاتِقِهِ كَمَا لَمْ يَزَلْ يَفْعَلُ بِكُمَا ثُمَّ مَرِضَتْ مَرَضاً شَدِيداً وَ مَكَثَتْ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً فِي مَرَضِهَا إِلَى أَنْ تُوُفِّيَتْ ص فَلَمَّا نُعِيَتْ إِلَيْهَا نَفْسُهَا دَعَتْ أُمَّ أَيْمَنَ وَ أَسْمَاءَ بِنْتَ عُمَيْسٍ وَ وَجَّهَتْ خَلْفَ عَلِيٍّ وَ أَحْضَرَتْهُ فَقَالَتْ يَا ابْنَ عَمِّ إِنَّهُ قَدْ نُعِيَتْ إِلَيَّ نَفْسِي وَ إِنَّنِي لَأَرَى مَا بِي لَا أَشُكُّ إِلَّا أَنَّنِي لَاحِقَةٌ بِأَبِي سَاعَةً بَعْدَ سَاعَةٍ وَ أَنَا أُوصِيكَ بِأَشْيَاءَ فِي قَلْبِي قَالَ لَهَا عَلِيٌّ أَوْصِينِي بِمَا أَحْبَبْتِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ فَجَلَسَ عِنْدَ رَأْسِهَا وَ أَخْرَجَ مَنْ كَانَ فِي الْبَيْتِ ثُمَّ قَالَتْ يَا ابْنَ عَمِّ مَا عَهِدْتَنِي كَاذِبَةً وَ لَا خَائِنَةً وَ لَا خَالَفْتُكَ مُنْذُ عَاشَرْتَنِي فَقَالَ ع مَعَاذَ اللَّهِ أَنْتِ أَعْلَمُ بِاللَّهِ وَ أَبَرُّ وَ أَتْقَى وَ أَكْرَمُ وَ أَشَدُّ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ أَنْ أُوَبِّخَكِ غَداً بِمُخَالَفَتِي فَقَدْ عَزَّ عَلَيَّ بِمُفَارَقَتِكِ وَ بِفَقْدِكِ إِلَّا أَنَّهُ أَمْرٌ لَا بُدَّ مِنْهُ وَ اللَّهُ جَدَّدَ عَلَيَّ مُصِيبَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَدْ عَظُمَتْ وَفَاتُكَ وَ فَقْدُكَ فَإِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ مِنْ مُصِيبَةٍ مَا أَفْجَعَهَا وَ آلَمَهَا وَ أَمَضَّهَا وَ أَحْزَنَهَا هَذِهِ وَ اللَّهِ مُصِيبَةٌ لَا عَزَاءَ عَنْهَا وَ رَزِيَّةٌ لَا خَلَفَ لَهَا ثُمَّ بَكَيَا جَمِيعاً سَاعَةً وَ أَخَذَ عَلِيٌّ رَأْسَهَا وَ ضَمَّهَا إِلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ أَوْصِينِي بِمَا شِئْتِ فَإِنَّكِ تَجِدِينِي وَفِيّاً أُمْضِي كُلَّ مَا أَمَرْتِنِي بِهِ وَ أَخْتَارُ أَمْرَكِ عَلَى أَمْرِي ثُمَّ قَالَتْ جَزَاكَ اللَّهُ عَنِّي خَيْرَ الْجَزَاءِ يَا ابْنَ عَمِّ أُوصِيكَ أَوَّلًا أَنْ تَتَزَوَّجَ بَعْدِي بِابْنَةِ أُمَامَةَ فَإِنَّهَا تَكُونُ لِوُلْدِي مِثْلِي فَإِنَّ الرِّجَالَ لَا بُدَّ لَهُمْ مِنَ النِّسَاءِ قَالَ فَمِنْ أَجْلِ ذَلِكَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع أَرْبَعَةٌ لَيْسَ إِلَى فِرَاقِهِنَّ سَبِيلٌ بِنْتُ أُمَامَةَ أَوْصَتْنِي بِهَا فَاطِمَةُ ثُمَّ قَالَتْ أُوصِيكَ يَا ابْنَ عَمِّ أَنْ تَتَّخِذَ لِي نَعْشاً فَقَدْ رَأَيْتُ الْمَلَائِكَةَ صَوَّرُوا صُورَتَهُ فَقَالَ لَهَا صِفِيهِ إِلَيَّ فَوَصَفَتْهُ فَاتَّخَذَهُ لَهَا فَأَوَّلُ نَعْشٍ عُمِلَ فِي وَجْهِ الْأَرْضِ ذَلِكَ وَ مَا رَأَى أَحَدٌ قَبْلَهُ وَ لَا عَمِلَ أَحَدٌ ثُمَّ قَالَتْ أُوصِيكَ أَنْ لَا يَشْهَدَ أَحَدٌ جِنَازَتِي مِنْ هَؤُلَاءِ الَّذِينَ ظَلَمُونِي وَ أَخَذُوا حَقِّي فَإِنَّهُمْ أَعْدَائِي وَ أَعْدَاءُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَنْ لَا يُصَلِّيَ عَلَيَّ أَحَدٌ مِنْهُمْ وَ لَا مِنْ أَتْبَاعِهِمْ وَ ادْفِنِّي فِي اللَّيْلِ إِذَا هَدَأَتِ الْعُيُونُ وَ نَامَتِ الْأَبْصَارُ ثُمَّ تُوُفِّيَتْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهَا وَ عَلَى أَبِيهَا وَ بَعْلِهَا وَ بَنِيهَا فَصَاحَتْ أَهْلُ الْمَدِينَةِ صَيْحَةً وَاحِدَةً وَ اجْتَمَعَتْ نِسَاءُ بَنِي هَاشِمٍ فِي دَارِهَا فَصَرَخْنَ صَرْخَةً وَاحِدَةً كَادَتِ الْمَدِينَةُ أَنْ تَزَعْزَعَ مِنْ صُرَاخِهِنَّ وَ هُنَّ يَقُلْنَ يَا سَيِّدَتَاهْ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَقْبَلَ النَّاسُ مِثْلَ عُرْفِ الْفَرَسِ إِلَى عَلِيٍّ وَ هُوَ جَالِسٌ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ع بَيْنَ يَدَيْهِ يَبْكِيَانِ‏ فَبَكَى النَّاسُ لِبُكَائِهِمَا وَ خَرَجَتْ أُمُّ كُلْثُومٍ وَ عَلَيْهَا بُرْقُعَةٌ وَ تَجُرُّ ذَيْلَهَا مُتَجَلِّلَةً بِرِدَاءٍ عَلَيْهَا تَسْحَبُهَا وَ هِيَ تَقُولُ يَا أَبَتَاهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ الْآنَ حَقّاً فَقَدْنَاكَ فَقْدًا لَا لِقَاءَ بَعْدَهُ أَبَداً وَ اجْتَمَعَ النَّاسُ فَجَلَسُوا وَ هُمْ يَرْجُونَ وَ يَنْظُرُونَ أَنْ تُخْرَجَ الْجِنَازَةُ فَيُصَلُّونَ عَلَيْهَا وَ خَرَجَ أَبُو ذَرٍّ فَقَالَ انْصَرِفُوا فَإِنَّ ابْنَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص قَدْ أُخِّرَ إِخْرَاجُهَا فِي هَذِهِ الْعَشِيَّةِ فَقَامَ النَّاسُ وَ انْصَرَفُوا فَلَمَّا أَنْ هَدَأَتِ الْعُيُونُ وَ مَضَى مِنَ اللَّيْلِ أَخْرَجَهَا عَلِيٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ع وَ عَمَّارٌ وَ الْمِقْدَادُ وَ عَقِيلٌ وَ الزُّبَيْرُ وَ أَبُو ذَرٍّ وَ سَلْمَانُ وَ بُرَيْدَةُ وَ نَفَرٌ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ وَ خَوَاصِّهِ صَلُّوا عَلَيْهَا وَ دَفَنُوهَا فِي جَوْفِ اللَّيْلِ وَ سَوَّى عَلِيٌّ حَوَالَيْهَا قُبُوراً مُزَوَّرَةً مِقْدَارَ سَبْعَةٍ حَتَّى لَا يُعْرَفَ قَبْرُهَا.))[29]

ترجمه : ((و روايت شده است كه پس از رحلت پيامبر (ص) همواره بر سر فاطمه (ع) از شدت درد دستار بسته بود و از آن مصيبت، سخت ناتوان و نزار و اندوهگين و دل گرفته و شكسته بال و همواره گريان و با دلى سوزان بود. گاه گاه از خود، بى‏خود مى‏شد. مخصوصا هر گاه پيامبر (ص) را به خاطر مى‏آورد و از ساعاتى ياد مى‏كرد كه پيامبر به ديدن او مى‏آمدند و در آن هنگام اندوهش بيشتر مى‏شد. گاه به حسن و گاه به حسين كه كنارش نشسته بودند مى‏نگريست و مى‏فرمود: آن پدرى كه شما را گرامى مى‏داشت و مكرر بر دوش خود مى‏كشيد و از همگان بر شما بيشتر محبت داشت و اجازه نمى‏داد كه پياده بر روى زمين حركت كنيد كجاست؟ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ‏ راجعون، به خدا سوگند پدر بزرگ شما كه حبيب دل من بود از دست رفت و ديگر او را نمى‏بينم كه اين در را بگشايد و شما را بر دوش كشد و حال آنكه اين كار را همواره مى‏كرد. سپس فاطمه (ع) سخت بيمار شد و چهل روز بيمارى ادامه يافت تا رحلت فرمود، درودهاى خدا بر او باد. و چون احساس به فرا رسيدن مرگ خويش كرد، ام ايمن و اسماء بنت عميس را احضار فرمود و كسى دنبال على (ع) فرستاد و چون على (ع) آمد، به او گفت: اى پسر عمو! احساس مى‏كنم كه مرگ من فرا رسيده است و چنانم كه ترديد ندارم به اينكه هر ساعت به پيوستن به پدرم نزديك‏تر مى‏شوم و اكنون به چيزهايى كه در دل دارم ترا وصيت مى‏كنم. على (ع) گفت: اى دختر رسول خدا! به آنچه مى‏خواهى وصيت كن، و كنار بالين او نشست و هر كه را در خانه بود، از خانه بيرون كرد. سپس فرمود: اى پسر عمو! مى‏دانى كه هرگز دروغ نگفته‏ام و از هنگامى كه با يك ديگر زندگى مشترك داريم با تو مخالفتى نكرده‏ام. على فرمود: پناه بر خدا كه تو به احكام خدا داناتر و پرهيزكارتر و بهتر از آنى و بيشتر از آن از خدا مى‏ترسى كه من فرداى قيامت بتوانم بگويم كه مخالفتى با من روا داشته‏اى و مفارقت و از دست دادن تو بر من سخت گران است، ولى افسوس كه از اين جدايى چاره نيست و به خدا سوگند با مرگ تو مصيبت از دست دادن پيامبر (ص) بر من تازه مى‏شود و مرگ تو و از دست دادن تو مصيبتى بسيار بزرگ است، ولى همگان از خداييم و همگان به سوى او باز گردنده‏ايم و اين مصيبت چه سخت و درد انگيز و دشوار و اندوه افزاست. و اين اندوهى است كه چيزى مايه تسكين آن نيست و هيچ چيز آن را جبران نمى‏كند، و ساعتى هر دو گريستند و على (ع) سر فاطمه (ع) را بر سينه نهاد و گفت: به آنچه مى‏خواهى وصيت كن كه به هر چه وصيت كنى رفتار خواهم كرد و فرمان ترا بر خواسته خود ترجيح مى‏دهم. فاطمه (ع) فرمود: خدايت پاداش نيكو دهاد و از سوى من هم بهترين پاداش را به تو ارزانى فرمايد. اكنون اى پسر عمو! به تو وصيت مى‏كنم كه پس از من با دختر امامه ازدواج كنى كه او براى فرزندان من همچون خود من است و براى مردان از داشتن زن چاره نيست. على‏ مى‏فرمود: چهار چيز است كه مرا از انجام آن چاره نيست. يكى ازدواج با دختر امامه است كه فاطمه (ع) مرا به آن وصيت كرده است. فاطمه (ع) سپس گفت: و وصيت مى‏كنم براى حمل جسد من تابوتى بسازى كه تصوير آن را ديدم و فرشتگان نشانم دادند. على گفت: چگونگى آن را توصيف كن، و فاطمه براى او توصيف كرد و على چنان تابوت و سريرى فراهم كرد، و اين نخست تابوتى بود كه ساخته شد و پيش از آن كسى چنان فراهم نساخته بود. فاطمه (ع) سپس فرمود: به تو وصيت مى‏كنم كه هيچ يك از اين كسان كه بر من ستم روا داشتند و حق مرا گرفتند، در تشييع جنازه‏ام حاضر نشوند كه آنان دشمنان من و دشمنان رسول خدايند و اجازه مده كه هيچ يك از پيروان ايشان هم شركت كنند و چون چشمهاى مردم به خواب رفت و آرام گرفت، مرا در نيمه شب به خاك بسپار. و در اين هنگام فاطمه كه درودهاى خداوند بر او و پدرش و شوهرش و فرزندانش باد رحلت كرد. همه مردم مدينه بانگ شيون برداشتند و زنان مدينه در خانه فاطمه جمع شدند و چنان بانگ شيون برداشتند كه نزديك بود مدينه به لرزه درآيد، و مى‏گفتند: اى بانوى ما، اى دختر رسول خدا! و مردان هم همچون موهاى يال اسب كه بر گردن آن جمع است به حضور على رسيدند كه نشسته بود و حسن و حسين هم جلو پدر نشسته بودند و مى‏گريستند و مردم از گريه آن دو مى‏گريستند. در اين هنگام ام كلثوم در حالى كه روبند بر چهره افكنده بود و ردايى بر خود پوشانده و دامن آن بر خاك كشيده مى‏شد بيرون آمد و مى‏گفت: اى پدر بزرگ جان، اى رسول خدا! اكنون ما ديگر ترا چنان از دست داديم كه هرگز پس از آن ديدارى نخواهد بود. مردم جمع شدند و نشستند و منتظر بودند كه جنازه را بيرون آورند و بر آن نماز بگزارند. ابو ذر از درون خانه بيرون آمد و گفت: برويد كه بيرون آوردن جنازه دختر رسول خدا (ص) به تأخير افتاد. مردم برخاستند و رفتند و چون شهر آرام گرفت و پاسى از شب گذشت، على و حسن و حسين عليهم السلام و عمار و مقداد و عقيل و زبير و ابو ذر و سلمان و بريده و تنى چند از بنى هاشم و خواص دوستان على (ع) جنازه را بيرون آوردند و بر آن نماز گزاردند و در دل شب به خاك سپردند و على (ع) اطراف آرامگاه فاطمه (ع) صورت هفت گور ديگر هم پديد آورد تا آرامگاه آن حضرت شناخته نشود.))[30]

فلذا باید بگوییم خود لفظ ((إنما فاطمة بضعة منی فمن أغضبها أغضبني)) درست است ولیکن داستانی که به همراه آن آمده است جعلی است. این هم که آن لفظ را فقط قبول می کنیم به خاطر اینست که فقط آن لفظ است که تناقضی با عقائد شیعه ندارد و بلکه علاوه بر آن مطابقت با روایات متواتره شیعه دارد.

اگر هم فرض کنیم مسور و عبد الله بن زبیر و شعبی که روات آن روایت هستند دروغ گو نبوده اند و بخواهیم روایت را با عقائد شیعه و روایت امام صادق (علیه السلام) جمع کنیم باید بگوییم که یک عده افراد ناشناخته که اسمشان در تاریخ ثبت نشده است قضیه خواستگاری را جعل کرده و آن را در آن زمان شایع کرده اند و اینان نیز تحت تأثیر این شایعه قرار گرفته و بدون تحقیق نقل کرده اند تا اینکه رسول خدا (صل الله علیه و آله) متوجه شده و جواب آنان را در خطبه خود می فرمایند و به آنان گوشزد می کنند که این قدر شایعه پراکنی نکنند که موجب ناراحتی حضرت زهراء (سلام الله علیها) می شود.

جالب اینست که همین جمع بین این دو مطلب دقیقا در روایت دیگری از امام صادق (علیه السلام) موجود است که در علل الشرائع شیخ صدوق آمده است.اما قبل از نقل کامل روایت ، باید به چند نکته اشاره کرد :

اولا سند این روایت مجهول و به تبع ، ضعیف است زیرا دارای افرادی مجهول الهویة است مانند علی بن احمد بن محمد بن طاهر بن أبی جید و زیاد بن عبد الله ، هر چند که بقیه رجال سند دارای هیچ توثیق خاص یا عام نیستند البته عمرو بن أبی المقدام دارای یک روایت ممدوحه است ولیکن روایتش سند معتبر ندارد[31]و همچنین رجال ابن غضائری درباره ی او نوشته است ((ضعیف جدا))[32].

ثانیا گذشته از بحث سند ، این روایت درست است که نوعی وجه جمع می توان باشد اما الفاظ و افعال تندی که از معصومی نسبت به معصوم دیگر در قسمت خواستگاری روایت آمده است ، احتمال تقیه ای بودن روایت را بالا می برد اما ادامه روایت که حضور ابوبکر و عمر پیش بی بی (سلام الله علیها) و تصریح به اسم آن دو و غضب آن بانو (سلام الله علیها) نسبت به آن دو را مطرح می کند ، احتمال تقیه ای بودن روایت را پایین می آورد اما چون ممکن است روایت با عصمت رسول الله (صل الله علیه و آله) و امیر المؤمنین (علیه السلام) و حضرت زهراء (سلام الله علیها) ناسازگار تلقی شود ، یا باید روایت را کنار گذاشت یا اینکه به وجهی تفسیر کرد که با عصمت ناسازگار نباشد. فلذا دو صورت باقی می ماند یک صورت اینکه این روایت امام صادق (علیه السلام) از روی تقیه صادر شده که دو حالت دارد ، یا  امام صادق (علیه السلام) اصل جریان را از روی تقیه مطرح کرده اند یعنی اصل جریان وجود خارجی و حقیقی نداشته و حضرت آن را از روی تقیه به خاطر  اشاعه بین اهل جماعتِ آن دوران مطرح کرده اند یا اینکه اصل جریان وجود خارجی و حقیقی داشته اما الفاظ و افعال تند در آن جریان از روی تقیه صادر شده است تا غرض تقیه حاصل شود و صورت دوم نیز دو حالت دارد یا اینکه این روایت از روی تقیه نبوده و واقعا جریانش وجود خارجی و حقیقی داشته است اما این الفاظ و افعال تند برای جلب توجه مردم و سپس ریشه کن کردن کامل این تهمت بوده تا این خبر ( یعنی تکذیب این تهمت توسط رسول خدا (صل الله علیه و آله) و امیر المؤمنین (علیه السلام) ) به عنوان یک خبر داغ و مهم پخش شود یا اینکه مانند حالت قبل بوده با فرق اینکه حضرت زهراء (سلام الله علیها) و رسول الله (صل الله علیه و آله) از باب مأمور به ظاهر بودن اینچنین رفتار کرده اند. (که البته هر دو حالت این صورت دوم ، بعید است زیرا پیامبری که در شأن او نازل شده است {إِنَّكَ‏ لَعَلى‏ خُلُقٍ‏ عَظِيم} استبعاد شدید دارد که حتی برای دفع تهمت یا مأمور به ظاهر بودن ، اینچنین تندی کند و آبروی وصی خود را ببرد و همچنین مانند ایشان پاره ی وجود ایشان حضرت زهراء أطهر (سلام الله علیها)‏)

((2 حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ وَ زِيَادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالا أَتَى رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ يَرْحَمُكَ اللَّهُ هَلْ تُشَيَّعُ الْجَنَازَةُ بِنَارٍ وَ يُمْشَى مَعَهَا بِمِجْمَرَةٍ أَوْ قِنْدِيلٍ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يُضَاءُ بِهِ قَالَ فَتَغَيَّرَ لَوْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مِنْ ذَلِكَ وَ اسْتَوَى جَالِساً ثُمَّ قَالَ إِنَّهُ جَاءَ شَقِيٌّ مِنَ الْأَشْقِيَاءِ إِلَى فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ لَهَا أَ مَا عَلِمْتِ أَنَّ عَلِيّاً قَدْ خَطَبَ بِنْتَ أَبِي جَهْلٍ فَقَالَتْ حَقّاً مَا تَقُولُ فَقَالَ حَقّاً مَا أَقُولُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَدَخَلَهَا مِنَ الْغَيْرَةِ مَا لَا تَمْلِكُ نَفْسَهَا وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى كَتَبَ عَلَى النِّسَاءِ غَيْرَةً وَ كَتَبَ عَلَى الرِّجَالِ جِهَاداً وَ جَعَلَ لِلْمُحْتَسِبَةِ الصَّابِرَةِ مِنْهُنَّ مِنَ الْأَجْرِ مَا جَعَلَ لِلْمُرَابِطِ الْمُهَاجِرِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قَالَ فَاشْتَدَّ غَمُّ فَاطِمَةَ مِنْ ذَلِكَ وَ بَقِيَتْ مُتَفَكِّرَةً هِيَ حَتَّى أَمْسَتْ وَ جَاءَ اللَّيْلُ حَمَلَتِ الْحَسَنَ عَلَى عَاتِقِهَا الْأَيْمَنِ وَ الْحُسَيْنَ عَلَى عَاتِقِهَا الْأَيْسَرِ وَ أَخَذَتْ بِيَدِ أُمِّ كُلْثُومٍ الْيُسْرَى بِيَدِهَا الْيُمْنَى ثُمَّ تَحَوَّلَتْ إِلَى حُجْرَةِ أَبِيهَا فَجَاءَ عَلِيٌّ فَدَخَلَ حُجْرَتَهُ فَلَمْ يَرَ فَاطِمَةَ فَاشْتَدَّ لِذَلِكَ غَمُّهُ وَ عَظُمَ عَلَيْهِ وَ لَمْ يَعْلَمِ الْقِصَّةَ مَا هِيَ فَاسْتَحَى أَنْ يَدْعُوَهَا مِنْ مَنْزِلِ أَبِيهَا فَخَرَجَ إِلَى الْمَسْجِدِ يُصَلِّي فِيهِ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ جَمَعَ شَيْئاً مِنْ كَثِيبِ الْمَسْجِدِ وَ اتَّكَأَ عَلَيْهِ فَلَمَّا رَأَى النَّبِيُّ ص مَا بِفَاطِمَةَ مِنَ الْحُزْنِ أَفَاضَ عَلَيْهَا مِنَ الْمَاءِ ثُمَّ لَبِسَ ثَوْبَهُ وَ دَخَلَ الْمَسْجِدَ فَلَمْ يَزَلْ يُصَلِّي بَيْنَ رَاكِعٍ وَ سَاجِدٍ وَ كُلَّمَا صَلَّى رَكْعَتَيْنِ دَعَا اللَّهَ أَنْ يُذْهِبَ مَا بِفَاطِمَةَ مِنَ الْحُزْنِ وَ الْغَمِّ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ خَرَجَ مِنْ عِنْدِهَا وَ هِيَ تَتَقَلَّبُ وَ تَتَنَفَّسُ الصُّعَدَاءَ فَلَمَّا رَآهَا النَّبِيُّ ص أَنَّهَا لَا يُهَنِّيهَا النَّوْمُ وَ لَيْسَ لَهَا قَرَارٌ قَالَ لَهَا قُومِي يَا بُنَيَّةِ فَقَامَتْ فَحَمَلَ النَّبِيُّ ص الْحَسَنَ وَ حَمَلَتْ فَاطِمَةُ الْحُسَيْنَ وَ أَخَذَتْ بِيَدِ أُمِّ كُلْثُومٍ فَانْتَهَى إِلَى عَلِيٍّ ع وَ هُوَ نَائِمٌ فَوَضَعَ النَّبِيُّ ص رِجْلَهُ عَلَى رِجْلِ عَلِيٍّ فَغَمَزَهُ وَ قَالَ قُمْ يَا أَبَا تُرَابٍ فَكَمْ سَاكِنٍ أَزْعَجْتَهُ ادْعُ لِي أَبَا بَكْرٍ مِنْ دَارِهِ وَ عُمَرَ مِنْ مَجْلِسِهِ وَ طَلْحَةَ فَخَرَجَ عَلِيٌّ فَاسْتَخْرَجَهُمَا مِنْ مَنْزِلِهِمَا وَ اجْتَمَعُوا عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَا عَلِيُّ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ وَ أَنَا مِنْهَا فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ وَ مَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي كَانَ كَمَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي وَ مَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي كَانَ كَمَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي قَالَ فَقَالَ عَلِيٌّ بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ فَمَا دَعَاكَ إِلَى مَا صَنَعْتَ فَقَالَ عَلِيٌّ وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ نَبِيّاً مَا كَانَ مِنِّي مِمَّا بَلَغَهَا شَيْ‏ءٌ وَ لَا حَدَّثَتْ بِهَا نَفْسِي فَقَالَ النَّبِيُّ صَدَقْتَ وَ صَدَقَتْ فَفَرِحَتْ فَاطِمَةُ ع بِذَلِكَ وَ تَبَسَّمَتْ حَتَّى رُئِيَ ثَغْرُهَا فَقَالَ أَحَدُهُمَا لِصَاحِبِهِ إِنَّهُ لَعَجَبٌ لِحِينِهِ مَا دَعَاهُ إِلَى مَا دَعَانَا هَذِهِ السَّاعَةَ قَالَ ثُمَّ أَخَذَ النَّبِيُّ ص بِيَدِ عَلِيٍّ فَشَبَّكَ أَصَابِعَهُ بِأَصَابِعِهِ فَحَمَلَ النَّبِيُّ ص الْحَسَنَ وَ حَمَلَ الْحُسَيْنَ عَلِيٌّ وَ حَمَلَتْ فَاطِمَةُ أُمَّ كُلْثُومٍ وَ أَدْخَلَهُمُ النَّبِيُّ بَيْتَهُمْ وَ وَضَعَ عَلَيْهِمْ قَطِيفَةً وَ اسْتَوْدَعَهُمُ اللَّهَ ثُمَّ خَرَجَ وَ صَلَّى بَقِيَّةَ اللَّيْلِ فَلَمَّا مَرِضَتْ فَاطِمَةُ مَرَضَهَا الَّذِي مَاتَتْ فِيهِ أَتَيَاهَا عَائِدَيْنِ وَ اسْتَأْذَنَا عَلَيْهَا فَأَبَتْ أَنْ تَأْذَنَ لَهُمَا فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ أَبُو بَكْرٍ أَعْطَى اللَّهَ عَهْداً أَنْ لَا يُظِلَّهُ سَقْفُ بَيْتٍ حَتَّى يَدْخُلَ عَلَى فَاطِمَةَ وَ يَتَرَاضَاهَا فَبَاتَ لَيْلَةً فِي الْبَقِيعِ مَا يُظِلُّهُ شَيْ‏ءٌ ثُمَّ إِنَّ عُمَرَ أَتَى عَلِيّاً ع فَقَالَ لَهُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ شَيْخٌ رَقِيقُ الْقَلْبِ وَ قَدْ كَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص فِي الْغَارِ فَلَهُ صُحْبَةٌ وَ قَدْ أَتَيْنَاهَا غَيْرَ هَذِهِ الْمَرَّةِ مِرَاراً نُرِيدُ الْإِذْنَ عَلَيْهَا وَ هِيَ تَأْبَى أَنْ تَأْذَنَ لَنَا حَتَّى نَدْخُلَ عَلَيْهَا فَنَتَرَاضَى فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ تَسْتَأْذِنَ لَنَا عَلَيْهَا فَافْعَلْ قَالَ نَعَمْ فَدَخَلَ عَلِيٌّ عَلَى فَاطِمَةَ ع فَقَالَ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ ص قَدْ كَانَ مِنْ هَذَيْنِ الرَّجُلَيْنِ مَا قَدْ رَأَيْتِ وَ قَدْ تَرَدَّدَ مِرَاراً كَثِيرَةً وَ رَدَدْتِهِمَا وَ لَمْ تَأْذَنِي لَهُمَا وَ قَدْ سَأَلَانِي أَنْ أَسْتَأْذِنَ لَهُمَا عَلَيْكِ فَقَالَتْ وَ اللَّهِ لَا آذَنُ لَهُمَا وَ لَا أُكَلِّمُهُمَا كَلِمَةً مِنْ رَأْسِي حَتَّى أَلْقَى أَبِي فَأَشْكُوَهُمَا إِلَيْهِ بِمَا صَنَعَاهُ وَ ارْتَكَبَاهُ مِنِّي. فَقَالَ عَلِيٌّ ع فَإِنِّي ضَمِنْتُ لَهُمَا ذَلِكِ قَالَتْ إِنْ كُنْتَ قَدْ ضَمِنْتَ لَهُمَا شَيْئاً فَالْبَيْتُ بَيْتُكَ وَ النِّسَاءُ تَتَّبِعُ الرِّجَالَ لَا أُخَالِفُ عَلَيْكَ بِشَيْ‏ءٍ فَأْذَنْ لِمَنْ أَحْبَبْتَ فَخَرَجَ عَلِيٌّ ع فَأَذِنَ لَهُمَا فَلَمَّا وَقَعَ بَصَرُهُمَا عَلَى فَاطِمَةَ ع سَلَّمَا عَلَيْهَا فَلَمْ تَرُدَّ عَلَيْهِمَا وَ حَوَّلَتْ وَجْهَهَا عَنْهُمَا فَتَحَوَّلَا وَ اسْتَقْبَلَا وَجْهَهَا حَتَّى فَعَلَتْ مِرَاراً وَ قَالَتْ يَا عَلِيُّ جَافِ الثَّوْبَ وَ قَالَتْ لِنِسْوَةٍ حَوْلَهَا حَوِّلْنَ وَجْهِي فَلَمَّا حَوَّلْنَ وَجْهَهَا حَوَّلَا إِلَيْهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ إِنَّمَا أَتَيْنَاكِ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِكِ وَ اجْتِنَابَ سَخَطِكِ نَسْأَلُكِ أَنْ تَغْفِرِي لَنَا وَ تَصْفَحِي عَمَّا كَانَ مِنَّا إِلَيْكِ قَالَتْ لَا أُكَلِّمُكُمَا مِنْ رَأْسِي كَلِمَةً وَاحِدَةً أَبَداً حَتَّى أَلْقَى أَبِي وَ أَشْكُوَكُمَا إِلَيْهِ وَ أَشْكُوَ صَنِيعَكُمَا وَ فِعَالَكُمَا وَ مَا ارْتَكَبْتُمَا مِنِّي قَالا إِنَّا جِئْنَا مُعْتَذِرَيْنِ مبتغين [مُبْتَغِيَيْنِ‏] مَرْضَاتَكِ فَاغْفِرِي وَ اصْفَحِي عَنَّا وَ لَا تُؤَاخِذِينَا بِمَا كَانَ مِنَّا فَالْتَفَتَتْ إِلَى عَلِيٍّ ع وَ قَالَتْ إِنِّي لَا أُكَلِّمُهُمَا مِنْ رَأْسِي كَلِمَةً حَتَّى أَسْأَلَهُمَا عَنْ شَيْ‏ءٍ سَمِعَاهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ فَإِنْ صَدَّقَانِي رَأَيْتُ رَأْيِي قَالا اللَّهُمَّ ذَلِكَ لَهَا وَ إِنَّا لَا نَقُولُ إِلَّا حَقّاً وَ لَا نَشْهَدُ إِلَّا صِدْقاً فَقَالَتْ أَنْشُدُكُمَا اللَّهَ أَ تَذْكُرَانِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص اسْتَخْرَجَكُمَا فِي جَوْفِ اللَّيْلِ لِشَيْ‏ءٍ كَانَ حَدَثَ مِنْ أَمْرِ عَلِيٍّ فَقَالا اللَّهُمَّ نَعَمْ فَقَالَتْ أَنْشُدُكُمَا بِاللَّهِ هَلْ سَمِعْتُمَا النَّبِيَّ ص يَقُولُ فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهَا مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ وَ مَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي فَكَانَ كَمَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي وَ مَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي كَانَ كَمَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي قَالا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَتِ الْحَمْدُ لِلَّهِ ثُمَّ قَالَتِ اللَّهُمَّ إِنِّي أُشْهِدُكَ فَاشْهَدُوا يَا مَنْ حَضَرَنِي أَنَّهُمَا قَدْ آذَيَانِي فِي حَيَاتِي وَ عِنْدَ مَوْتِي وَ اللَّهِ لَا أُكَلِّمُكُمَا مِنْ رَأْسِي كَلِمَةً حَتَّى أَلْقَى رَبِّي فَأَشْكُوَكُمَا بِمَا صَنَعْتُمَا بِي وَ ارْتَكَبْتُمَا مِنِّي فَدَعَا أَبُو بَكْرٍ بِالْوَيْلِ وَ الثُّبُورِ وَ قَالَ لَيْتَ أُمِّي لَمْ تَلِدْنِي فَقَالَ عُمَرُ عَجَباً لِلنَّاسِ كَيْفَ وَلَّوْكَ أُمُورَهُمْ وَ أَنْتَ شَيْخٌ قَدْ خَرِفْتَ تَجْزَعُ لِغَضَبِ امْرَأَةٍ وَ تَفْرَحُ بِرِضَاهَا وَ مَا لِمَنْ أَغْضَبَ امْرَأَةً وَ قَامَا وَ خَرَجَا قَالَ فَلَمَّا نُعِيَ إِلَى فَاطِمَةَ نَفْسُهَا أَرْسَلَتْ إِلَى أُمِّ أَيْمَنَ وَ كَانَتْ أَوْثَقَ نِسَائِهَا عِنْدَهَا وَ فِي نَفْسِهَا فَقَالَتْ لَهَا يَا أُمَّ أَيْمَنَ إِنَّ نَفْسِي نُعِيَتْ إِلَيَّ فَادْعِي لِي عَلِيّاً فَدَعَتْهُ لَهَا فَلَمَّا دَخَلَ عَلَيْهَا قَالَتْ لَهُ يَا ابْنَ الْعَمِّ أُرِيدُ أَنْ أُوصِيَكَ‏ بِأَشْيَاءَ فَاحْفَظْهَا عَلَيَّ فَقَالَ لَهَا قُولِي مَا أَحْبَبْتِ قَالَتْ لَهُ تَزَوَّجْ فُلَانَةَ تَكُونُ لِوُلْدِي مُرَبِّيَةً مِنْ بَعْدِي مِثْلِي وَ اعْمَلْ نَعْشاً رَأَيْتُ الْمَلَائِكَةَ قَدْ صَوَّرَتْهُ لِي فَقَالَ لَهَا عَلِيٌّ أَرِينِي كَيْفَ صُورَتُهُ فَأَرَتْهُ ذَلِكَ كَمَا وصفت له [وُصِفَ لَهَا] وَ كَمَا أُمِرَتْ بِهِ ثُمَّ قَالَتْ فَإِذَا أَنَا قَضَيْتُ نَحْبِي فَأَخْرِجْنِي مِنْ سَاعَتِكَ أَيَّ سَاعَةٍ كَانَتْ مِنْ لَيْلٍ أَوْ نَهَارٍ وَ لَا يَحْضُرَنَّ مِنْ أَعْدَاءِ اللَّهِ وَ أَعْدَاءِ رَسُولِهِ لِلصَّلَاةِ عَلَيَّ أَحَدٌ قَالَ عَلِيٌّ ع أَفْعَلُ فَلَمَّا قَضَتْ نَحْبَهَا ص وَ هُمْ فِي ذَلِكَ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ أَخَذَ عَلِيٌّ فِي جَهَازِهَا مِنْ سَاعَتِهِ كَمَا أَوْصَتْهُ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ جَهَازِهَا أَخْرَجَ عَلَى الْجَنَازَةِ وَ أَشْعَلَ النَّارَ فِي جَرِيدِ النَّخْلِ وَ مَشَى مَعَ الْجَنَازَةِ بِالنَّارِ حَتَّى صَلَّى عَلَيْهَا وَ دَفَنَهَا لَيْلًا فَلَمَّا أَصْبَحَ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ عَاوَدَا عَائِدَيْنِ لِفَاطِمَةَ فَلَقِيَا رَجُلًا مِنْ قُرَيْشٍ فَقَالا لَهُ مِنْ أَيْنَ أَقْبَلْتَ قَالَ عَزَّيْتُ عَلِيّاً بِفَاطِمَةَ قَالا وَ قَدْ مَاتَتْ قَالَ نَعَمْ وَ دُفِنَتْ فِي جَوْفِ اللَّيْلِ فَجَزَعَا جَزَعاً شَدِيداً ثُمَّ أَقْبَلَا إِلَى عَلِيٍّ ع فَلَقِيَاهُ وَ قَالا لَهُ وَ اللَّهِ مَا تَرَكْتَ شَيْئاً مِنْ غَوَائِلِنَا وَ مَسَاءَتِنَا وَ مَا هَذَا إِلَّا مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي صَدْرِكَ عَلَيْنَا هَلْ هَذَا إِلَّا كَمَا غَسَّلْتَ رَسُولَ اللَّهِ ص دُونَنَا وَ لَمْ تُدْخِلْنَا مَعَكَ وَ كَمَا عَلَّمْتَ ابْنَكَ أَنْ يَصِيحَ بِأَبِي بَكْرٍ أَنِ انْزِلْ عَنْ مِنْبَرِ أَبِي فَقَالَ لَهُمَا عَلِيٌّ ع أَ تُصَدِّقَانِي إِنْ حَلَفْتُ لَكُمَا قَالا نَعَمْ فَحَلَفَ فَأَدْخَلَهُمَا عَلَى الْمَسْجِدِ فَقَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص لَقَدْ أَوْصَانِي وَ تَقَدَّمَ إِلَيَّ أَنَّهُ لَا يَطَّلِعُ عَلَى عَوْرَتِهِ أَحَدٌ إِلَّا ابْنُ عَمِّهِ فَكُنْتُ أُغَسِّلُهُ وَ الْمَلَائِكَةُ تُقَلِّبُهُ وَ الْفَضْلُ بْنُ الْعَبَّاسِ يُنَاوِلُنِي الْمَاءَ وَ هُوَ مَرْبُوطُ الْعَيْنَيْنِ بِالْخِرْقَةِ وَ لَقَدْ أَرَدْتُ [أَنْ‏] أَنْزِعَ الْقَمِيصَ فَصَاحَ بِي صَائِحٌ مِنَ الْبَيْتِ سَمِعْتُ الصَّوْتَ وَ لَمْ أَرَ الصُّورَةَ لَا تَنْزِعْ قَمِيصَ رَسُولِ اللَّهِ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ الصَّوْتَ يُكَرِّرُهُ عَلَيَّ فَأَدْخَلْتُ يَدِي مِنْ بَيْنِ الْقَمِيصِ فَغَسَّلْتُهُ ثُمَّ قُدِّمَ إِلَيَّ الْكَفَنُ فَكَفَّنْتُهُ ثُمَّ نَزَعْتُ الْقَمِيصَ بَعْدَ مَا كَفَّنْتُهُ وَ أَمَّا الْحَسَنُ ابْنِي فَقَدْ تَعْلَمَانِ وَ يَعْلَمُ أَهْلُ الْمَدِينَةِ أَنَّهُ يَتَخَطَّى الصُّفُوفَ حَتَّى يَأْتِيَ النَّبِيَّ ص وَ هُوَ سَاجِدٌ فَيَرْكَبَ ظَهْرَهُ فَيَقُومُ النَّبِيُّ ص وَ يَدُهُ عَلَى ظَهْرِ الْحَسَنِ وَ الْأُخْرَى عَلَى رُكْبَتِهِ حَتَّى يُتِمَّ الصَّلَاةَ قَالا نَعَمْ قَدْ عَلِمْنَا ذَلِكَ ثُمَّ قَالَ تَعْلَمَانِ وَ يَعْلَمُ أَهْلُ الْمَدِينَةِ أَنَّ الْحَسَنَ كَانَ يَسْعَى إِلَى النَّبِيِّ وَ يَرْكَبُ عَلَى رَقَبَتِهِ وَ يُدْلِي‏ الْحَسَنُ رِجْلَيْهِ عَلَى صَدْرِ النَّبِيِّ ص حَتَّى يُرَى بَرِيقُ خَلْخَالَيْهِ مِنْ أَقْصَى الْمَسْجِدِ وَ النَّبِيُّ ص يَخْطُبُ وَ لَا يَزَالُ عَلَى رَقَبَتِهِ حَتَّى يَفْرُغَ النَّبِيُّ ص مِنْ خُطْبَتِهِ وَ الْحَسَنُ عَلَى رَقَبَتِهِ فَلَمَّا رَأَى الصَّبِيُّ عَلَى مِنْبَرِ أَبِيهِ غَيْرَهُ شَقَّ عَلَيْهِ ذَلِكَ وَ اللَّهِ مَا أَمَرْتُهُ بِذَلِكَ وَ لَا فَعَلَهُ عَنْ أَمْرِي وَ أَمَّا فَاطِمَةُ فَهِيَ الْمَرْأَةُ الَّتِي اسْتَأْذَنْتُ لَكُمَا عَلَيْهَا فَقَدْ رَأَيْتُمَا مَا كَانَ مِنْ كَلَامِهَا لَكُمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ أَوْصَتْنِي أَنْ لَا تَحْضُرَا جَنَازَتَهَا وَ لَا الصَّلَاةَ عَلَيْهَا وَ مَا كُنْتُ الَّذِي أُخَالِفُ أَمْرَهَا وَ وَصِيَّتَهَا إِلَيَّ فِيكُمَا وَ قَالَ عُمَرُ دَعْ عَنْكَ هَذِهِ الْهَمْهَمَةَ أَنَا أَمْضِي إِلَى الْمَقَابِرِ فَأَنْبُشُهَا حَتَّى أُصَلِّيَ عَلَيْهَا فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ ع وَ اللَّهِ لَوْ ذَهَبْتَ تَرُومُ مِنْ ذَلِكَ شَيْئاً وَ عَلِمْتُ أَنَّكَ لَا تَصِلُ إِلَى ذَلِكَ حَتَّى يَنْدُرَ عَنْكَ الَّذِي فِيهِ عَيْنَاكَ فَإِنِّي كُنْتُ لَا أُعَامِلُكَ إِلَّا بِالسَّيْفِ قَبْلَ أَنْ تَصِلَ إِلَى شَيْ‏ءٍ مِنْ ذَلِكَ فَوَقَعَ بَيْنَ عَلِيٍّ وَ عُمَرَ كَلَامٌ حَتَّى تَلَاحَيَا وَ اسْتَبَّا وَ اجْتَمَعَ الْمُهَاجِرُونَ وَ الْأَنْصَارُ فَقَالُوا وَ اللَّهِ مَا نَرْضَى بِهَذَا أَنْ يُقَالَ فِي ابْنِ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَخِيهِ وَ وَصِيِّهِ وَ كَادَتْ أَنْ تَقَعَ فِتْنَةٌ فَتَفَرَّقَا.))[33]

ترجمه : ((حديث (2) حديث كرد ما را على بن احمد، گفت: حديث كرد ما را ابو العباس احمد بن محمّد بن يحيى از عمرو بن مقدام و زياد بن عبد اللَّه، گفتند: مردى خدمت امام صادق عليه السّلام آمد و به او گفت: خدا رحمت كند، آيا مى‏شود جنازه را در نور آتش تشييع كرد و يا با آتش و قنديل و يا چيز ديگرى كه روشنايى مى‏دهد، همراه جنازه رفت؟ گفت: رنگ امام صادق عليه السّلام از اين سخن دگرگون شد و مرتّب نشست، و سپس گفت: شقيّى از اشقيا به نزد فاطمه دختر پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله آمد و به او گفت: آيا مى‏دانى كه على عليه السّلام از دختر ابو جهل خواستگارى كرده است؟ فاطمه گفت: حقيقت را مى‏گويى؟ آن مرد سه بار گفت: آنچه مى‏گويم حقيقت است. پس غيرت فاطمه تحريك شد به طورى كه نتوانست مالك احساسات خود شود و اين بدان جهت بود كه خداوند براى زنان غيرت و براى مردان جهاد را نوشته است و براى زنانى كه خويشتن دارى و صبر كنند پاداش كسى را كه نگهبان مرزها و مهاجر در راه خدا باشد نوشته است. گفت: اندوه فاطمه از اين جريان بيشتر شد و او در انديشه بود، تا اينكه شب شد و او شبانه حسن را در شانه راست و حسين را در شانه چپ خود قرار داد و دست چپ ام كلثوم را به دست خود گرفت و به خانه پدرش رفت، و پس على عليه السّلام آمد و وارد خانه شد و فاطمه عليها السّلام را نديد و از اين جهت به شدّت اندوهگين شد و بر او گران آمد، در حالى كه نمى‏دانست كه قضيّه از چه قرار است. او از اينكه فاطمه را از خانه پدرش صدا بزند، خجالت مى‏كشيد، پس به مسجد در آمد و به تعدادى كه خدا مى‏خواست نماز خواند و پس از آن مقدارى از ريگ‏هاى مسجد را جمع كرد و بر آن تكيه داد. چون پيامبر اندوه فاطمه را ديد قدرى آب به او داد، سپس لباسش را پوشيد و وارد مسجد شد، او همچنان نماز مى‏خواند و در حال ركوع و سجود بود و هر گاه كه‏ دو ركعت نماز مى‏خواند، از خدا مى‏خواست كه اندوه فاطمه را برطرف كند، چون وقتى از پيش او بيرون آمد او بسيار ناراحت بود. زيرا پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فاطمه را ديد كه خواب به چشمش نمى‏رود و آرام و قرار ندارد، به او گفت: دخترم برخيز و او برخاست و پيامبر حسن را برداشت و فاطمه حسين را برداشت و دست ام كلثوم را گرفت تا اينكه نزد على عليه السّلام رسيدند، پيامبر پاى خود را روى پاى على گذاشت و او را بيدار كرده و گفت: برخيز اى ابو تراب كه دل آرامى را بى‏قرار ساخته‏اى. ابو بكر را از خانه‏اش و عمر را از مجلسش و نيز طلحه را صدا بزن، على (ع) بيرون رفت و آنها را از منزل‏هايشان صدا زد و همگى نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله گرد آمدند. پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله گفت: اى على! آيا نمى‏دانى كه فاطمه پاره تن من است و من از او هستم؟ هر كس او را اذيّت كند مرا اذيّت كرده و هر كس مرا اذيّت كند خدا را اذيّت كرده و هر كس او را پس از مرگ من اذيّت كند مانند اين است كه در حال حيات من اذيّت كرده است و هر كس او را در حال حيات من اذيّت كند مانند اين است كه او را پس از مرگ من اذيّت كرده است. مى‏گويد: على عليه السّلام گفت: آرى، اى پيامبر خدا. پيامبر گفت: پس چه چيزى باعث شد كه آن كار را كردى؟ على گفت: سوگند به كسى كه تو را به حقّ به پيامبرى برگزيد آنچه به او رسيده، هرگز از من واقع نشده است و حتى فكر آن را هم به خود راه نداده‏ام. پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: راست گفتى، راست گفتى. پس فاطمه عليها السّلام خوشحال شد و تبسّمى كرد، به طورى كه دندان‏هايش ديده شد. پس يكى از آن دو نفر به رفيقش گفت: جاى تعجّب است، ما را در اين وقت براى چه خواسته بود؟ سپس پيامبر دست على را گرفت و انگشتانش را به انگشتان او چسبانيد و پيامبر حسن را برداشت و على حسين را و فاطمه ام كلثوم را و پيامبر آنها را به خانه خود آورد و قطيفه‏اى انداخت و آنها را به خدا سپرد و بيرون آمد و بقيه شب را به نماز ايستاد. پس چون فاطمه عليها السّلام مريض شد در آن بيمارى كه با آن از دنيا رفت، آن دو نفر به عنوان عيادت آمدند و از او اجازه خواستند و او اجازه نداد، وقتى ابو بكر چنين ديد، با خدا پيمان بست كه زير هيچ سقفى نرود مگر اينكه نزد فاطمه برود و او را از خود راضى كند. يك شب در بقيع بيتوته كرد و هيچ سقفى بالاى سرش نبود. عمر نزد على عليه السّلام آمد و به او گفت: ابو بكر پيرمردى نازك دل است و يار غار پيامبر بود و ما به طور مكرّر آمديم و از فاطمه اجازه خواستيم و او مانع از آن شد كه ما نزد وى آييم و رضايت او را جلب كنيم، اگر تو مى‏توانى براى ما از او اجازه ملاقات بگيرى اين كار را بكن، على عليه السّلام گفت: آرى. پس نزد فاطمه رفت و گفت: اى دختر پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله تو خود ديدى كه اين دو مرد چه كردند، اينها بارها آمده‏اند و تو آنها را نپذيرفته‏اى و به آنها اجازه نداده‏اى، اكنون از من خواسته‏اند كه از تو اجازه بگيرم. فاطمه گفت: به خدا سوگند كه به آنها اجازه نمى‏دهم و با آنها هرگز سخن نمى‏گويم تا وقتى كه با پدرم ملاقات كنم و از كارى كه با من كرده‏اند به او شكايت برم. على عليه السّلام گفت: من براى اين كار ضامن آنها شده‏ام. فاطمه گفت: اگر تو ضمانت كرده‏اى، خانه، خانه توست و زنان تابع مردان هستند و من با تو هيچ مخالفتى نمى‏كنم، به هر كس كه خواستى اجازه بده. على عليه السّلام بيرون آمد و به آن دو نفر اجازه ورود داد، وقتى چشم آنها به فاطمه افتاد، به او سلام كردند و او جواب سلام نداد و صورت خود را برگردانيد و آنها به‏ آن طرف كه صورت فاطمه بود رفتند. باز فاطمه صورت خود را برگردانيد و چندين بار اين كار تكرار شد و فاطمه گفت: يا على! روى من لباس بكش و به زنانى كه اطراف او بودند گفت: صورت مرا برگردانيد و چون صورت او را برگردانيدند و آن دو نفر هم به سوى او برگشتند، ابو بكر گفت: اى دختر رسول خدا، ما براى جلب رضايت تو و دورى از خشم تو نزد تو آمده‏ايم، از تو درخواست مى‏كنيم كه ما را ببخشى و از چيزى كه از جانب ما در باره تو واقع شده درگذرى. فاطمه گفت: من هرگز با شما حتى يك كلمه سخن نمى‏گويم تا وقتى كه با پدرم ملاقات كنم و از شما و كارهايى كه در باره من كرديد به او شكايت كنم. گفتند: ما آمده‏ايم و از تو معذرت مى‏خواهيم و در طلب خوشنودى تو هستيم، ما را ببخش و از ما درگذر و ما را به سبب كارهايى كه كرده‏ايم مؤاخذه مكن. فاطمه به سوى على (ع) متوجّه شد و گفت: من هرگز با آنان سخن نخواهم گفت مگر اينكه از آنها راجع به سخنى كه از پيامبر خدا شنيده‏اند بپرسم، اگر تصديق كردند آن وقت نظر خودم را اظهار خواهم كرد. گفتند: اشكالى ندارد و ما جز حق نخواهيم گفت و جز به راستى شهادت نخواهيم داد. فاطمه عليها السّلام گفت: شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا به ياد داريد كه پيامبر خدا در دل شب شما را به سبب كارى كه از على عليه السّلام صادر شده بود دعوت كرد؟ گفتند: آرى. گفت: شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا شما از پيامبر شنيديد كه گفت: فاطمه پاره تن من است و من از او هستم، هر كس او را اذيّت كند مرا اذيّت كرده و هر كس مرا اذيّت كند خدا را اذيّت كرده و هر كس او را پس از مرگ من اذيّت كند، مانند آن است كه مرا در حال حياتم اذيّت كرده است و هر كس او را در حال حيات من اذيّت كند مانند آن است كه مرا پس از مرگم اذيّت كرده است؟ گفتند: آرى. فاطمه گفت: سپاس خدا را. سپس گفت: خدايا من تو را گواه مى‏گيرم و اى كسانى كه در اينجا حضور داريد شما هم گواه باشيد كه اين دو نفر مرا در زندگى و در حال مرگ اذيّت كردند و به خدا سوگند كه هيچ سخنى با شما نخواهم گفت تا پروردگارم را ملاقات كنم و از شما به سبب كارهايى كه كرده‏ايد شكايت كنم. در اين هنگام ابو بكر گفت: واى بر من، هلاك شدم و گفت: اى كاش مادرم مرا نزاييده بود، عمر گفت: تعجّب از مردم است كه چگونه تو را به خلافت انتخاب كردند و تو پيرمرد خرفتى هستى كه به‏ سبب خشم يك زن داد و فرياد مى‏كنى و با خوشنودى او شاد مى‏شوى و براى كسى كه زنى را خشمناك كرده چيزى نيست. آنها برخاستند و بيرون رفتند. مى‏گويد: چون فاطمه عليها السّلام آثار مرگ را در خود ديد، كسى را نزد امّ ايمن فرستاد و او مطمئن‏ترين زن نزد وى و در نظر وى بود. به او گفت: اى امّ ايمن من در حال مرگ هستم، على را نزد من بخوان، او على را خواند، پس چون على وارد شد، فاطمه به او گفت: اى پسر عمو، مى‏خواهم چند چيز را به تو وصيّت كنم، آنها را در حقّ من رعايت كن. على گفت: آنچه دوست دارى بگو. گفت: با فلانى ازدواج كن تا پس از من بچه‏هايم را مانند خودم تربيت كند و براى من تابوتى بساز به شكلى كه فرشتگان براى من تصوير كرده‏اند. على گفت: شكل آن را به من نشان بده، پس فاطمه شكل آن را همان گونه كه توصيف كرده بود و به او فرمان داده بود نشان داد، سپس گفت: وقتى من از دنيا رفتم، مرا همان ساعت در هر ساعتى از روز يا شب باشد بيرون كن و كسى از دشمنان خدا و رسول خدا در نماز من شركت نكند. على گفت: چنين مى‏كنم. وقتى فاطمه از دنيا رفت و مردم شب را سپرى مى‏كردند، على همان گونه كه فاطمه وصيّت كرده بود، در همان ساعت به تجهيز او پرداخت و چون از تجهيز او فارغ شد جنازه را بر روى تابوت بيرون كرد و در يك شاخه درخت خرما آتش روشن كرد و جنازه را با آن حركت داد تا اينكه به آن نماز خواند و شبانه دفن كرد. چون صبح شد ابو بكر و عمر مجدّدا به ديدار فاطمه شتافتند و با مردى از قريش ملاقات كردند و به او گفتند: از كجا مى‏آيى؟ گفت: مرگ فاطمه را به على تسليت گفتم. گفتند: مگر فاطمه از دنيا رفته؟ گفت: آرى، و شبانه هم دفن شده است. آنها به شدّت ناراحت شدند، سپس نزد على عليه السّلام رفتند و با او ملاقات كردند و گفتند: چيزى را در هلاك نمودن ما و بدى كردن به ما فروگذار نكردى و اين كار جز براى آن ناراحتى نبود كه در سينه تو نسبت به ما وجود دارد، همان گونه كه پيامبر خدا را بدون حضور ما غسل دادى و ما را با خودت همراه نكردى و پسرت را وادار نمودى كه به ابو بكر داد بزند كه از منبر پدرم پايين بيا. على عليه السّلام به آنها گفت: آيا براى شما سوگند بخورم باور مى‏كنيد؟ گفتند: آرى. پس‏ سوگند خورد و آنها را به مسجد برد و گفت: همانا پيامبر خدا به من وصيت كرده بود كه هيچ كس جز پسر عمويش بر عورت او آگاه نشود و من غسل مى‏دادم و فرشتگان او را حركت مى‏دادند و فضل بن عباس آب مى‏ريخت در حالى كه دو چشم خود را با پارچه‏اى بسته بود. وقتى من خواستم پيراهن او را بكنم، فريادى از خانه شنيدم كه مى‏گفت: پيراهن پيامبر را نكن. و من صدا را مى‏شنيدم ولى كسى را نمى‏ديدم و اين صدا اين سخن را تكرار مى‏كرد، پس من دستم را از ميان پيراهن وارد كردم و او را غسل دادم و سپس كفنى به من داده شد و من پيامبر را كفن كردم و از زير آن، پيراهن او را درآوردم. و امّا فرزندم حسن، شما دو نفر مى‏دانيد و اهل مدينه مى‏دانند كه او ميان صف‏ها مى‏رفت تا به پيامبر مى‏رسيد در حالى كه او در سجده بود و سوار پشت او مى‏شد و پيامبر از سجده برمى‏خاست در حالى كه دست او بر پشت حسن بود و دست ديگرش بر زانوى او بود تا نماز تمام مى‏شد. گفتند: آرى اين را مى‏دانيم. سپس على گفت: شما مى‏دانيد و اهل مدينه مى‏دانند كه حسن به طرف پيامبر مى‏رفت و بر گردن او سوار مى‏شد و پاهايش را بر سينه پيامبر مى‏انداخت به گونه‏اى كه برق خلخال‏هايش از آخر مسجد ديده مى‏شد و پيامبر خطبه مى‏خواند در حالى كه او همچنان بر گردن پيامبر بود تا اينكه پيامبر از خطبه فارغ مى‏شد و حسن با او بود. اكنون كه اين كودك كس ديگرى را بر منبر پدرش مى‏بيند، اين كار براى او گران مى‏آيد و به خدا سوگند كه من به او دستور نداده‏ام و آن كار را به دستور من انجام نداده است. و امّا فاطمه عليه السّلام، او بانويى است كه من براى شما از او اجازه ملاقات گرفتم و شما ديديد كه او چه سخنى به شما گفت: به خدا سوگند كه به من وصيّت كرد كه شما دو نفر بر جنازه و نماز او حاضر نشويد و من نمى‏توانستم با وصيّت او در باره شما مخالفت كنم. عمر گفت: اين سخنان را رها كن، من به قبرستان مى‏روم و قبر او را نبش مى‏كنم و بر او نماز مى‏خوانم. على به او گفت: به خدا سوگند كه اگر به سوى آن بروى، مى‏دانى كه به آن دست نخواهى يافت مگر اينكه سرت از تنت جدا شود و من پيش‏ از آنكه تو به آنجا برسى جز با شمشير با تو مقابله نخواهم كرد. پس ميان على و عمر سخنانى ردّ و بدل شد و با هم ستيز كردند و مهاجرين و انصار جمع شدند و گفتند: به خدا سوگند كه ما به اين راضى نمى‏شويم كه در باره پسر عمو و برادر و وصىّ پيامبر خدا چيزى گفته شود. و نزديك بود فتنه‏اى واقع شود ولى متفرّق شدند.))[34]

طبق روایت نقل شده معلوم می شود که شقی من الأشقیاء این تهمت را به گوش حضرت زهراء (سلام الله علیها) رسانده و بی بی (سلام الله علیها) از این تهمت ناراحت شده و آن را به گوش رسول خدا (صل الله علیه و آله) رسانده و رسول خدا (صل الله علیه و آله) برای اینکه این تهمت را از ریشه برکند ، به مسجد رفته و نزد امیر المؤمنین (علیه السلام) آمده و این جریان را مطرح کرده و امیر المؤمنین (علیه السلام) نیز به خداوند متعال قسم یاد کرده که این خواستگاری را انجام نداده و حتی فکر آن هم نکرده است فلذا رسول خدا (صل الله علیه و آله) و حضرت زهراء اطهر (سلام الله علیها) به خاطر این حرف امیر المؤمنین (علیه السلام) و ریشه کن شدن این تهمت ، راضی و خشنود شدند.(اگر غیر از این تفسیر ، روایت تفسیر شود یا باید گفت که قسمت ماجرای خبر خواستگاری از روی تقیه صادر شده و یا باید گفت جعلی بوده است.)

اینکه این همه توجیه نسبت به این روایت آورده شد به خاطر ابهام در روایت بود زیرا در متن آن آمده است : ((فَاشْتَدَّ غَمُّ فَاطِمَةَ مِنْ ذَلِكَ)) ترجمه : ((پس حزن فاطمه (سلام الله علیها) بیشتر شد به خاطر آن)) و معلوم نیست که اسم اشاره ((ذلک)) آیا می خواهد بگوید که حضرت زهراء (سلام الله علیها) از این تهمت آن شقی ناراحت شدند یا از اینکه چنین خواستگاری (به دروغ) توسط امیر المؤمنین (علیه السلام) انجام شده (به ظاهر) ناراحت شدند.

این را هم باید اضافه کرد که بحث ما و وجوهی که مطرح شد ، فقط درباره ی همین روایت علل الشرائع شیخ صدوق است نه روایات کتب اهل جماعت و وهابیون زیرا روایات آنان روایات آنان از ائمه اطهار (علیهم السلام) و به سند معتبر نیست که حداقل احتمال تقیه بدهیم و روایت را جعلی نخوانیم بلکه راویان حدیث آنان آکنده از مبغضین امیر المؤمنین (علیه السلام) است فلذا هر روایت آنان که با عقائد مذهب شیعه امامیه ناسازگار بود و وجه جمع مناسبی نداشت قطعا جعلی است.

ثالثا علماء شیعه از قدیم تا به حال به جعلی بودن خواستگاری امیر المؤمنین (علیه السلام) از دختر أبوجهل تصریح کرده و ادله خود را مطرح کرده اند :

سید مرتضی

در تنزیه الأنبیاء در پاسخ به این جریان و روایت آن می نویسد :

((فإن قيل أ ليس‏ قد روي‏ أن أمير المؤمنين ع خطب بنت‏ أبي‏ جهل‏ بن هشام في حياة الرسول ص حتى بلغ ذلك فاطمة ع و شكته إلى النبي ص فقام على المنبر قائلا إن عليا ع آذاني يخطب بنت‏ أبي‏ جهل‏ بن هشام ليجمع بينها و بين فاطمة و لن يستقيم الجمع بين بنت ولي الله و بين بنت عدوه أ ما علمتم معشر الناس أن من آذى فاطمة فقد آذاني و من آذاني فقد آذى الله تعالى. فما الوجه في ذلك الجواب قلنا هذا خبر باطل موضوع غير معروف و لا ثابت عند أهل النقل و إنما ذكره الكرابيسي طاعنا به على أمير المؤمنين ص و معارضا بذكره لبعض ما يذكره شيعته من الأخبار في أعدائه و هيهات أن يشبه الحق بالباطل و لو لم يكن في ضعفه إلا رواية الكرابيسي له و اعتماده عليه و هو من العداوة لأهل البيت ع و المناصبة لهم و الإزراء على فضائلهم و مآثرهم على ما هو مشهور لكفى على أن هذا الخبر قد تضمن ما يشهد ببطلانه و يقضي على كذبه من حيث ادعى فيه أن النبي ص ذم هذا الفعل و خطب بإنكاره على المنابر و معلوم أن أمير المؤمنين ع لو كان فعل على ما حكى لما كان فاعلا لمحظور في الشريعة لأن نكاح الأربع حلال على لسان نبينا محمد ص و المباح لا ينكره الرسول ص و يصرح بذمه و بأنه متأذ به و قد رفعه الله عن هذه المنزلة و أعلاه عن كل منقصة و مذمة و لو كان ع نافرا من الجمع بين بنته و بين غيرها بالطباع التي تنفر من الحسن و القبيح لما جاز أن ينكره بلسانه ثم ما جاز أن يبالغ في الإنكار و يعلن به على المنابر و فوق رءوس الأشهاد و لو بلغ من إيلامه لقلبه كل مبلغ فما هو اختص به ع من الحلم و الكظم و وصفه الله به من جميل الأخلاق و كريم الآداب ينافي ذلك و يحيله و يمنع من إضافته إليه و تصديقه عليه و أكثر ما يفعله مثله ع في هذا الأمر إذا ثقل عليه أن يعاتب سرا و يتكلم في العدول عنه خفيا على وجه جميل و بقول لطيف و هذا المأمون الذي لا قياس بينه و بين الرسول ص و قد أنكح أبا جعفر محمد بن علي ع بنته و نقلها معه إلى مدينة الرسول ص لما ورد كتابها عليه تذكر أنه قد تزوج عليها أو تسرى يقول مجيبا لها و منكرا عليها إنا ما أنكحناه لنحظر عليه ما أباحه الله تعالى. و المأمون أولى بالامتعاض من غيره بنته و حاله أجمل للمنع من هذا الباب و الإنكار له فو الله إن الطعن على النبي ص بما تضمنه هذا الخبر الخبيث أعظم من الطعن على أمير المؤمنين ع و ما صنع هذا الخبر إلا ملحد قاصد للطعن عليهما أو ناصب معاند لا يبالي أن يشفي غيظه بما يرجع على أصوله بالقدح و الهدم على أنه لا خلاف بين أهل النقل‏أن الله تعالى هو الذي اختار أمير المؤمنين ع لنكاح سيدة النساء صلوات الله و سلامه عليها و أن النبي ص رد عنها جلة أصحابه و قد خطبوها و قال ص إني لم أزوج فاطمة عليا ع حتى زوجها الله إياه في سمائه و نحن نعلم أن الله سبحانه لا يختار لها من بين الخلائق من يغيرها و يؤذيها و يغمها فإن ذلك من أدل دليل على كذب الراوي لهذا الخبر و بعد فإن الشي‏ء إنما يحمل على نظائره و يلحق بأمثاله و قد علم كل من سمع الأخبار أنه لم يعهد من أمير المؤمنين ع خلاف على الرسول ص و لا كان قط بحيث يكره على اختلاف الأحوال و تقلب الأزمان و طول الصحبة و لا عاتبه ع على شي‏ء من أفعاله مع أن أحدا من أصحابه لم يخل من عتاب على هفوة و نكير لأجل زلة فكيف خرق بهذا الفعل عادته و فارق سجيته و سنته لو لا تخرص الأعداء و تعديهم و بعد فأين كان أعداؤه ع من بني أمية و شيعتهم عن هذه الفرصة المنتهزة و كيف لم يجعلوها عنوانا لما يتخرصونه من العيوب و القروف و كيف تمحلوا الكذب و عدلوا عن الحق و في علمنا بأن أحدا من الأعداء متقدما لم يذكر ذلك دليل على أنه باطل موضوع))‏[35]

ترجمه : ((سؤال:آيا نقل نشده است كه امير مؤمنان عليه السّلام از«دختر ابو جهل بن هشام»در زمان زنده بودن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خواستگارى كرد و اين خبر به فاطمه(س)رسيده،و آن حضرت نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از على عليه السّلام لب به شكوه گشود؟ پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بر فراز منبر رفته،فرمود:إنّ عليّا آذاني يخطب بنت أبي جهل بن هشام ليجمع بينها و بين ابنتي فاطمة يعنى:على مرا آزرد.او از دختر ابو جهل بن هشام خواستگارى مى‌كند تا او و دخترم فاطمه را در يك‌جا جمع كند.و اين درحالى است كه قرار دادن دختر ولىّ خدا و دختر دشمن خدا در كنار يكديگر درست نيست.اى مردم!آيا نمى‌دانيد[پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم]من آذى فاطمة فقد آذاني و من آذاني فقد آذى اللّه تعالى يعنى:هركه فاطمه را بيازارد،مرا آزرده است و هركه مرا بيازارد خداوند متعال را آزرده است.پاسخ:اين روايت،نادرست،جعلى،ناشناخته و نزد محدّثان بى‌اعتبار است.تنها «كرابيسى» از سر طعن بر امير مؤمنان عليه السّلام و به قصد مقابله با آنچه شيعيان در مورد دشمنان امام خود نقل مى‌كنند،چنين روايتى را شناخته است.و چه دور است كه حق به باطل تشبيه شود.و اگر در ضعيف بودن اين روايت،جز اين نبود كه«كرابيسى»،روايتگر آن بوده،در كتابها به او ارجاع مى‌دهند،در نادرستى آن دليل كافى وجود داشت.زيرا او به دشمنى با خاندان پيامبر(ص)و اظهار حقد خود نسبت به آنان،و تلاش در پوشاندن فضيلتها و افتخارات ايشان،زبانزد همگان است.به‌علاوه اين روايت به ساختگى و دروغ بودن خود گواهى مى‌دهد.زيرا در آن آمده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اين كار[امير مؤمنان عليه السّلام]را نكوهش و آن را بر فراز منبر تقبيح كرد.چه اين‌كه با فرض انجام اين كار،امير مؤمنان عليه السّلام كار ممنوع و حرامى را انجام نداده بود.و اختيار چهار همسر بنا به گفتۀ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حلال است و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مباحى را زشت نشمرده،آشكارا لب به مذمّت آن نگشوده‌اند و چنانچه حضرتش در دل از اين كار امير مؤمنان عليه السّلام[با فرض انجام] منزجر شده بودند،روا نبود كه با فرض زشتى و ناپسندى،آن را بر منبر و در مقابل مردم تقبيح كنند.به‌علاوه آراسته بودن حضرتش به بردبارى و فرو خوردن خشم و بهره‌مندى از همۀ صفات خوب اخلاقى نفى‌كنندۀ چنين كارى از سوى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و راست دانستن آن است.و بيشترين چيزى كه در صورت گران آمدن اين كار بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم احتمال رخ دادن و انجامش بود،اين است كه آن حضرت را به صورت پنهانى مورد نكوهش قرار داده،از او به شكلى پسنديده و با زبانى نرم بخواهد كه از ادامۀ كار بازايستد.امام جواد،ابو جعفر،محمد بن على عليه السّلام با دختر«مأمون»-كه قابل مقايسه با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نيست-ازدواج كرد و همسر خود را به مدينه برد.پس از مدّتى مأمون،نامه‌اى از دختر خود دريافت كرد كه در آن نوشته بود او با زن ديگرى ازدواج كرده است،مأمون از سر توبيخ در پاسخ او نوشت:ما دختر خود را به ازدواج او درنياورديم كه آنچه را خداوند براى او مباح دانسته است،بر وى ممنوع كنيم.و اين در حالى است كه مأمون سزاوار بود كه به‌خاطر دخترش خشم گيرد،و وضع او براى بازداشتن امام از اين كار و تقبيح كار آن حضرت،مناسبتر مى‌نمود.و به خدا سوگند؛نكوهش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه اين روايت[ساختگى]متضمّن آن است، بزرگتر از طعن بر امير مؤمنان عليه السّلام مى‌باشد و[بى‌شكّ]جز بى‌دينى كه قصد طعنه زدن بر هردو را داشته است،يا دشمن لجوجى كه به آنچه خشم درونش را فرونشاند،باكى ندارد؛اگر اصول مورد قبول را مورد اهانت خود قرار دهد،آن را جعل نكرده است ضمن آن‌كه بى‌هيچ اختلافى در ميان محدّثان،خداوند متعال،امير مؤمنان عليه السّلام را براى ازدواج با سرور زنان،حضرت فاطمه عليها السّلام برگزيد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم،خواستگاران سرشناسى از ميان اصحاب خود را به‌خاطر امير مؤمنان عليه السّلام با پاسخ منفى خود مواجه ساخت و فرمود:إنّي لم أزوّج فاطمة عليّا عليه السّلام حتّى زوّجها اللّه إيّاه في سمائه(من فاطمه را به ازدواج على درنياوردم تا اين‌كه خداوند او را در آسمانش به ازدواج وى درآورد.)و ما مى‌دانيم كه خداوند پاك از ميان مردم،كسى را براى همسرى فاطمه(س)برنگزيد تا او را به غيرت آورده،آزارى رساند،يا اندوهگين كند و اين محكمترين دليل در ثابت‌كردن دروغ سازندۀ اين روايت است.به‌علاوه،هرچيزى به همانند خود حمل مى‌شود.و هرآن‌كه با حديث آشنا بوده،تاريخ زندگى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و امير مؤمنان عليه السّلام را شنيده باشد،از امير مؤمنان عليه السّلام،مخالفتى با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سراغ ندارد.حضرتش هرگز و با وجود طول زمان مصاحبت،حوادث مختلف و تغيير شرايط، به‌گونه‌اى نبوده است كه كارى برخلاف ميل پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم انجام داده يا به‌خاطر عملى مورد عتاب و نكوهش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قرار گرفته باشد.در حالى كه هيچ‌يك از اصحاب نبوده‌اند كه به‌خاطر لغزش يا خطايى با توبيخ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مواجه نشده باشند.بنابراين چگونه ممكن است كه آن حضرت با اين كار،برخلاف عادت خود عمل كرده،خوى و روش خود را ترك گفته باشد.مگر بدگمانى و پرده‌درى دشمنان آن حضرت نباشد.ديگر آن‌كه،دشمنان امير مؤمنان عليه السّلام نظير بنى اميّه و پيروان آنان،كجا بودند كه اين فرصت را غنيمت شمرند؟چگونه اين نسبت ناروا را در رديف دروغپردازيها،عيبها و ستمهايشان نسبت به آن حضرت قرار ندادند؟چگونه اين دروغ را تحمّل كرده،از حقّى روى گرداندند در حالى كه مى‌دانيم هيچ‌يك از دشمنان،قبل از او(كرابيسى)چنين نقلى را ننموده است و ما كه اين عدم نقل را مى‌دانيم،نشانه‌اى بر باطل و ساختگى بودن آن است.))[36]

ابن شهر آشوب مازندرانی :

در مقدمه کتابش می نویسد که دیدم احادیث زیادی در کتب اهل جماعت دیدم که از دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) روایت شده به جهت خاموش کردن نور خدا و سپس امثله ای از این قبیل می آورد و یکی از این امثله ، همین روایت خوستگاری امیر المؤمنین (علیه السلام) از دختر ابوجهل است :

((قال محمد بن علي بن شهرآشوب المازندراني لما رأيت كفر العداة و الشراة بأمير المؤمنين ع و وجدت الشيعة و السنة في إمامته مختلفين و أكثر الناس عن ولاء أهل البيت ناكصين‏ و عن ذكرهم هاربين و في علومهم طاعنين و لمحبتهم كارهين انتبهت من نومة الغافلين و صار لي ذلك لطفا إلى كشف الأحوال و النظر في اختلاف الأقوال فإذا هو مما روته العامة من أحاديث مختلفة و أخبار مضطربة عن الناكثين و القاسطين و المارقين و الخاذلين و الواقفين و الضعفاء و المجروحين و الخوارج و الشاكين‏

و ما آفة الأخبار إلا رواتها

 

فإذا هم مجتمعون على إطفاء نور الله تعالى‏ ... و إِنَّ النَّبِيَّ ص قَالَ: إِنَّ بَنِي هِشَامِ بْنِ الْمُغِيرَةِ اسْتَأْذَنُونِي أَنْ يُنْكِحُوا ابْنَتَهُمْ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ فَلَا آذَنُ لَهُمْ إِلَّا أَنْ يُرِيدَ ابْنُ أَبِي طَالِبٍ أَنْ يُطَلِّقَ ابْنَتِي وَ يَنْكِحَ ابْنَتَهُم‏ ... .))[37]

ترجمه : ((محمد بن علي بن شهرآشوب مازندراني می گوید : زمانی که کفر خوارج و دشمنان امیر المؤمنین (علیه السلام) را دیدم و اختلاف شیعه و سنی را در امامت ایشان و رویگردانی اکثر مردم از ولایت اهل بیت (علیهم السلام) و فرار مردم از ذکر اهل بیت (علیهم السلام) و طعن آنان بر علوم ایشان و اکراه آنان از محبت ایشان را یافتم ، از خواب غفلت بیدار شدم و این موضوع لطفی شد تا که احوال و اختلاف اقوال را ببینم و در آن زمان (دیدم) احادیثی مختلفی که اهل جماعت نقل کرده اند و اخباری پر لغزش که از ناكثين و قاسطين و مارقين و خاذلين و واقفين و ضعفاء و مجروحين و خوارج و شاكين‏ نقل کرده اند

و آفاتی از اخبار نماند که آنان نقلش نکرده باشند

دیدم که برای خاموش کردن نور خداوند متعال جمع شده اند ... (و از جمله آن اخبار این بود که) پیامبر (صل الله علیه و آله) فرمود : پسران بنی هشام بن مغیره از من اجازه خواستند که دخترشان را به نکاح علی (علیه السلام) در آورند پس به آنان اذن نخواهم داد مگر اینکه علی بن ابیطالب (علیه السلام) دخترم را طلاق دهد و با دختر آنان نکاح کند... .))

علامه محمد تقی مجلسی :

بعد از نقل این جریان می نویسد :

(( (فمحض كذب و افتراء) ))[38]

ترجمه : ((کذب و تهمت محض است.))

علامه سید مهدی بحر العلوم :

محقق کتاب الفوائد الرجالیة سید مهدی بحر العلوم قصیده ای از بحر العلوم نقل می کند که دلالت بر کذب این ماجرا دارد (این شعر در جواب شعر مروان بن أبی حفصة شاعر رشید سروده است) :

((بذلك فاعلم جهل قوم تحدثوا * " بخطبته بنت اللعين ( أبي جهل )))[39]

ترجمه : ((به همین خاطر بدان جهل قومی را که حدیث خواستگاری امیر المؤمنین (علیه السلام) از دختر ابی جهل ملعون را می گویند.))

محقق این کتاب وقتی فراز هایی از این شعر ارزشمند را نقل می کند ، می نویسد :

((والقصيدة تناهز الثلاثمائة بيت يستوعب فيها عامة فضائل علي عليه السلام وفظائع أعدائهم . . . . توجد في ديوانه المخطوط لدينا .))[40]

ترجمه : ((و این قصیده سید مهدی بحر العلوم به 300 بیت می رسد که در آن فضائل امیر المؤمنین علی (علیه السلام) و رذایل دشمنان ایشان نوشته شده است ... این قصیده در دیوان سید مهدی بحر العلوم که خطی است و نزد ماست موجود است.))

سید محمد قلی کنتوری لکهنوی :

او پدر مرحوم میر حامد حسین هندی صاحب عبقات الأنوار است. کتابی دارد به نام تشیید المطاعن لکشف الضغائن در رد باب دهم کتاب تحفه اثنا عشریه و در این کتاب اصل این جریان را با استناد به نقلی که شرح نقل نهج البلاغة ابن ابی الحدید از ابو جعفر اسکافی  آورده ، از جعلیات نواصب و خوارج و حکومت معاویه مطرح می کند :

(( اما آنچه گفته : و غضب حضرت زهرا [ ( عليها السلام ) ] بر حضرت امير ( رضي الله عنه ) [ ( عليه السلام ) ] در مقدمات خانگى بارها به وقوع آمده ، از آن جمله وقتى كه خطبه بنت ابى جهل براى خود نمودند . . . الى آخر . پس جوابش آنكه : حديث خطبه بنت ابى جهل از موضوعات نواصب و خوارج است كه به پاس خاطر معاويه و اخذ اجرت و جعاله از او اين چنين احاديث را وضع كردند ! چنانچه ابن ابى الحديد در “ شرح نهج البلاغه “ از شيخ ابوجعفر اسكافى نقل كرده كه او گفته : إن معاوية وضع قوماً من الصحابة وقوماً من التابعين على رواية أخبار قبيحة في علي [ ( عليه السلام ) ] تقتضي الطعن فيه والبراءة منه ، وجعل لهم على ذلك جعلا يرغب في مثله ، فاختلقوا ما أرضاه ، منهم : أبو هريرة ، وعمرو بن العاص ، والمغيرة بن شعبة ، و من التابعين عروة بن الزبير .))[41]

اصل نقل شرح نقل نهج البلاغة ابن ابی الحدید :

((وذكر شيخنا أبو جعفر الإسكافي - رحمه الله تعالى - وكان من المتحققين بموالاة علي عليه السلام ، والمبالغين في تفضيله ؛ وإن كان القول بالتفضيل عاما شائعا في البغداديين من أصحابنا كافة ، إلا أن أبا جعفر أشدهم في ذلك قولا ، وأخلصهم فيه اعتقادا - أن معاوية وضع قوما من الصحابة وقوما من التابعين على رواية أخبار قبيحة في علي عليه السلام ، تقتضي الطعن فيه والبراءة منه ؛ وجعل لهم على ذلك جعلا يرغب في مثله ؛ فاختلقوا ما أرضاه ، منهم أبو هريرة وعمرو بن العاص والمغيرة بن شعبة ، ومن التابعين عروة بن الزبير . روى الزهري أن عروة بن الزبير حدثه ، قال : حدثتني عائشة ، قالت : كنت عند رسول الله إذ أقبل العباس وعلي ، فقال : يا عائشة إن هذين يموتان على غير ملتي - أو قال ديني . وروى عبد الرزاق عن معمر ، قال : كان عند الزهري حديثان عن عروة عن عائشة في علي عليه السلام ؛ فسألته عنهما يوما ، فقال : ما تصنع بهما وبحديثهما الله أعلم بهما ؛ إني لأتهمهما في بني هاشم .قال : فأما الحديث الأول ، فقد ذكرناه ؛ وأما الحديث الثاني فهو أن عروة زعم أن عائشة حدثته ، قالت : كنت عند النبي صلى الله عليه وسلم إذ أقبل العباس وعلي ، فقال : ' يا عائشة ؛ إن سرك أن تنظري إلى رجلين من أهل النار فانظري إلى هذين قد طلعا ' ، فنظرت ، فإذا العباس وعلي ابن أبي طالب .  وأما عمرو بن العاص ، فروي عنه الحديث الذي أخرجه البخاري ومسلم في صحيحيهما مسندا متصلا بعمرو بن العاص ، قال : سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول : ' إن آل أبي طالب ليسوا لي بأولياء إنما وليي الله وصالح المؤمنين ' .  وأما أبو هريرة ، فروي عنه الحديث الذي معناه أن عليا عليه السلام خطب ابنة أبي جهل في حياة رسول الله صلى الله عليه وسلم ، فأسخطه ، فخطب على المنبر ، وقال : ' لاها الله لا تجتمع ابنة ولي الله وابنة عدو الله أبي جهل إن فاطمة بضعة مني يؤذيني ما يؤذيها ؛ فإن كان علي يريد ابنة أبي جهل فليفارق ابنتي ، وليفعل ما يريد ' ، أو كلاما هذا معناه ، والحديث مشهور من رواية الكرابيسي . قلت : هذا الحديث أيضا مخرج في صحيحي مسلم والبخاري عن المسور بن مخرمة الزهري ، وقد ذكره المرتضى في كتابه المسمى تنزيه الأنبياء والأئمة ، وذكر أنه رواية حسين الكرابيسي ، وأنه مشهور بالإنحراف عن أهل البيت عليهم السلام ، وعداوتهم والمناصبة لهم ، فلا تقبل روايته . ))[42]

ترجمه قسمت مخطط: ((شیخ ما ابوجعفر اسکافی _که خدا رحمتش کند_ از محققین ولایت علی (علیه السلام) و از مبالغه کنندگان در بالابردن مقام علی (علیه السلام) (از خلفاء اربعه) بود ، اگر چه هم اعتقاد به بالابردن علی (علیه السلام) (از خلفاء اربعه) در اصحاب بغدادیمان جمیعا شایع است ولیکن ابوجعفر اسکافی در این اعتقاد ، شدید تر از دیگران بود و نسبت به این اعتقاد خالص تر بود.او گفته است : معاویه گروهی از صحابه و گروهی از تابعین را قرار داد تا اخبار قبیح نسبت به علی (علیه السلام) روایت کنند به طوری که اقتضای طعن و برائت از علی (علیه السلام) داشته باشد و کاری کرد که آنان به روایت چنین اخبار قبیح تمایل پیدا کنند ؛ فلذا هر آنچه معاویه خواست ، آنان جعل کردند و از آن صحابه افرادی مانند ابوهریره و عمرو بن عاص و مغیرة بن شعبة و از آن تابعین افرادی مانند عروة بن زبیر هستند. ... و اما ابوهریره ، از او حدیثی روایت شده که معنای آن اینست که علی (علیه السلام) در زمان حیات رسول الله (صل الله علیه و آله) از دختر ابوجهل خواستگاری کرد فلذا رسول الله (صل الله علیه و آله) را ناراحت کرده و رسول الله (صل الله علیه و آله) بر روی منبر رفته و فرموده به خدا قسم دختر ولی خدا و دختر دشمن خدا ابوجهل جمع نمی شوند همانا فاطمه پاره ی وجود من است آنچه او را اذیت کند مرا اذیت کرده است. اگر علی می خواهد دختر ابوجهل را بگیرد پس باید از دخترم جدا شود و سپس هر چه خواهد بکند یا هر آنچه این معنا را دارد و حدیث مشهور است که از روایت کرابیسی است.گویم : این حدیث در صحیحین بخاری و مسلم از مسور بن مخرمه زهری آمده و سید مرتضی در کتابش به نام تنزیه الأنبیاء و الأئمة آن را ذکر کرده و گفته است که این حدیث روایت حسین کرابیسی است و او مشهور است به عداوت و دشمنی اهل بیت (علیهم السلام) و فلذا روایتش قبول نمی شود.))

شیخ الشریعة اصفهانی :

در اول فصل این روایت می نویسد :

((حديث : خِطبة بنت أبي جهل

ومنها : أعني من رواياته الموضوعة ما يتضمن قصة خطبة بنت أبي جهل ...))[43]

((عنوان باب : حدیث خواستگاری دختر ابوجهل

و از روایات آن یعنی روایات جعلی آن ، آن چیزی است که متضمن قصه خواستگاری دختر ابوجهل است ...))

سپس روایت صحیح بخاری در این موضوع را می آورد.

علامه سید محسن أمین :

ایشان در اوائل أعیان الشیعة ابتدائا درباره ی جعل حدیث بنی امیه و بنی عباس صحبت می کند و سپس به عنوان مثال برای حدیث جعلی ، استشهاد به روایت خواستگاری می کند :

((فقد اجتهد الأمويون والعباسيون في اختلاق الأحاديث عن النبي ص في ذم علي واتباعه وبذلوا على ذلك الأموال الطائلة وولوا الولايات الجليلة لمن يسمونهم صحابة ولغيرهم حتى رووا لهم أن آية والذي إذا تولى سعي في الأرض ليفسد فيها ويهلك الحرث والنسل نزلت في حق علي بن أبي طالب . وإن حديث فاطمة بضعة مني من أغضبها فقد أغضبني ورد في علي لما أراد أن يتزوج بنت أبي جهل إلى غير ذلك وحتى منعوا أن يسمي أحد باسمه أو يكني بكنيته ...))[44]

ترجمه : ((همانا امویون و عباسیون در جعل احادیث نادرست از پیامبر (صل الله علیه و آله) در مذمت علی (علیه السلام) کوشیدند و پولهای زیادی به خاطر آن خرج کردند و ولایت مداری بزرگی نسبت به آنان که صحابه می نامیدندشان و غیر آنان کردند حتی روایت کرده اند که آیه {و چون برگردد [يا رياستى يابد] كوشش مى‏كند كه در زمين فساد نمايد و كشت و نسل را نابود سازد}[45]درباره ی علی (علیه السلام) نازل شده (العیاذ بالله) و حدیث فاطمه پاره ی وجود من است کسی که او را غضبناک کند مرا غضبناک کرده درباره ی علی (علیه السلام) زمانی که می خواست با دختر ابوجهل ازدواج کند وارد شده و ... و حتی ممنوع کردند که کسی اسمش علی باشد یا کنیه علی (علیه السلام) را داشته باشد ... .))

علامه قاینی خراسانی :

در کتاب مفتاح السعادة في شرح نهج البلاغة به نکته جالبی اشاره می کند :

((فيقال لكم ا ليس حرق بيت فاطمة وضربها وغصب حقّها ممّا توجب ايذاء النّبى ( ص ) فان قلتم نعم فنقول لم لا يوجب ايذاء النّبى في هذا المقام جواز الطَّعن على أبى بكر وعمر وأوجب جوازه في حقّه ( ع ) مع انّ ايذاء النّبى ( ص ) بخطبة بنت أبى جهل لو صحّت فهو أسهل من ايذاء عمر وأبى بكر ايّاه ( ص ) بضرب ابنته وحرق بيتها بمراتب كثيرة))[46]

ترجمه : ((گفته می شود به شما (اهل جماعت) آیا سوزاندن خانه فاطمه (سلام الله علیها) و زدنش و غصب حق او موجب اذیت کردن پیامبر (صل الله علیه و آله) نمی شود؟ پس اگر بگویید بله ، می گوییم آیا اذیت کردن پیامبر (صل الله علیه و آله) در این جا موجب جواز طعن بر ابوبکر و عمر نمی شود؟ و (آیا) اذیت کردن پیامبر (صل الله علیه و آله) ، (فقط) جواز طعن بر علی بن ابی طالب (علیه السلام) را می آورد با اینکه اذیت کردن پیامبر (صل الله علیه و آله) به واسطه خواستگاری دختر ابوجهل اگر صحت داشته باشد ، کم تر از اذیت کردن پیامبر (صل الله علیه و آله) توسط ابوبکر و عمر به خاطر زدن دخترش و سوزاندن خانه دخترش آن هم چند مرتبه است؟))

می بینیم که ایشان وقتی ماجرای خواستگاری را نقل می کند ، می نویسد : ((لو صحت)) و ((لو)) ظهور در امتناع دارد یعنی این امر ممتنع است اما بر فرض که قبول کنیم ... .فلذا ایشان نیز قائل به ممتنع بودن این قضیه است.

علامه طباطبائی :

بعد از ذکر حدیث مورد بحث ، می نویسد :

((و الإمعان في التأمل فيما يتضمنه الحديث يوجب سوء الظن به فإن فيه طعنا صريحا في النبي ص فلو كان ما يتضمنه حقا كانت السخطة منه ص نزعة جاهلية من غير مجوز يجوزها له فبما ذا كان يسخط عليه؟ أ بقوله تعالى: «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ» الآية، و هو عام لم ينسخ و لم يخصص بآية أخرى خاصة بها؟ أم بشي‏ء من السنة يخصص الآية بفاطمة ع و يشرع فيها خاصة حكما شخصيا بالتحريم فلم يثبت و لم يبلغ قبل ذلك، و في لفظ «2» الحديث دلالة على ذلك أم أن نفس هذا القول بيان و تبليغ فلم يبين و لم يبلغ قبل ذلك و لا بأس بمخالفة الحكم قبل بلوغه و لا معصية فيها، فما معنى سخطه ص على من لم يأت بمعصية و لا عزم عليها، و ساحته ص منزهة من هذه الشيم الجاهلية، و كأن بعض رواة الحديث أراد به الطعن في علي ع فطعن في النبي ص من حيث لا يشعر.على أنه يناقض الروايات القطعية الدالة على نزاهة ساحة علي ع من المعصية كخبر الثقلين و خبر المنزلة و خبر علي مع الحق و الحق مع علي، إلى غير ذلك.))[47]

((و اگر در مضمون اين حديث دقت كنيم قطعا سوء ظن به آن پيدا مى‏كنيم براى اينكه در اين حديث رسما لكه‏اى به رسول خدا (ص) چسبانده‏اند براى اينكه اگر راستى رسول خدا (ص) از اين عمل على (ع) عصبانى شده باشد معلوم مى‏شود خود او هم گرفتار تعصبات جاهليت بوده و بدون هيچ مجوزى عصبانى شده (از تراشنده اين حديث مى‏پرسيم): رسول خدا (ص) به چه دليل بر على خشم گرفت؟ آيا به دليل آيه قرآن كه مى‏فرمايد:" فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى‏ وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ- هر زنى را كه دوست مى‏داريد بگيريد دو تا سه تا چهار تا ..."؟ با اينكه حكمى است عمومى و دختر رسول خدا (ص) از آن استثنا نشده و به آيه ديگرى تخصيص نخورده، نسخ هم نشده؟ و يا دليلى از سنت، فاطمه (ع) را به حكمى جداگانه اختصاص داده و تا آن روز اين حكم ثابت ابلاغ نشده بوده و يا خود حديث متكفل بيان آن تخصيص است؟ و حال آنكه در نقلى ديگر از همين مسور آمده كه رسول خدا (ص) فرمود: من نمى‏خواهم و نمى‏توانم حلالى را حرام و يا حرامى را حلال كنم و ليكن به خدا سوگند دختر رسول خدا (ص) با دختر دشمنش يك جا جمع نمى‏شود. و اگر كسى بگويد همين حديث بيان كننده تخصيص است چيزى كه هست رسول خدا (ص) تا آن روز ابلاغش نكرده بود مى‏گوييم در اين صورت على (ع) قبل از رسيدن حكم، رفتارى مخالف آن كرده بود و با اين حال ديگر چه جا داشت رسول خدا (ص) عصبانى شود با اينكه مخالفت حكم قبل از رسيدنش معصيت نيست؟ و ساحت رسول خدا (ص) منزه است از چنين تعصب جاهليتى و گويا بعضى از راويان حديث به خاطر كينه‏اى كه با على (ع) داشته اين حديث را براى لكه‏دار كردن او درست كرده و غفلت كرده از اينكه اين طعن مستقيما به رسول خدا (ص) بر مى‏گردد. علاوه بر اين، حديث مزبور با روايات قطعى مناقض است، رواياتى كه بر نزاهت على (ع) از گناه دلالت دارد. مانند خبر ثقلين و خبر منزلت و خبر" على با حق و حق با على است" و اخبارى ديگر.))[48]

آیت الله العظمی لطف الله صافی گلپایگانی :

در کتاب لمحات ، این قضیه را افسانه دروغین می خواند و می گوید که این حدیث را به حدیث متواتره فرقین یعنی " فاطمة بضعة مني ، يؤذيني ما آذاها " و

" يريبني ما أرابها ، ويؤذيني ما آذاها " اضافه کرده اند :

((ومن عجيب ما ادرج ودس في الأحاديث ، أكذوبة خطبة أمير المؤمنين علي - عليه السلام - بنت أبي جهل على سيدة نساء العالمين فاطمة البتول - عليهما السلام - ، فزادوها على الحديث المتواتر بين الفريقين : " فاطمة بضعة مني ، يؤذيني ما آذاها " وفي رواية أخرى " يريبني ما أرابها ، ويؤذيني ما آذاها " ، كي تقبلها النفوس ، وتقع مورد القبول ، ولم يلتفتوا إلى ما يمس بهذه الزيادة كرامة مقام الرسالة ، ومن لا ينطق عن الهوى .))[49]

ترجمه : ((و از عجائب آنچه درج شده و داخل در احادیث شده افسانه دروغین خواستگاری امیر المؤمنین علی (علیه السلام) از دختر ابی جهل علاوه بر سرور زنان عالم فاطمه بتول (سلام الله علیها) است ، پس آن حدیث را بر حدیث متواتر فریقین یعنی " فاطمة بضعة مني ، يؤذيني ما آذاها " و در روایت دیگر " يريبني ما أرابها ، ويؤذيني ما آذاها " اضافه کرده اند.حال چه زمانی افراد آن را قبول می کنند و مورد قبول می سازند و توجه نمی کنند به آنچه کنار این عبارت است به خاطر بزرگداشت مقام رسالت و مقام آن کسی که از روی هوا و هوس صحبت نمی کند.))

آیت الله العظمی جعفر سبحانی :

در باب احادیث سقیمه یعنی احادیث نادرست روایات اهل جماعت در باب این موضوع را آورده و در آخر می نویسد :

((فهل يتصور منه « عليه السلام » أن يخطب بنت أبي جهل - الذي هو من ألد أعداء الإسلام - على فاطمة الزهراء من دون استئذان النبي « صلى الله عليه وآله وسلم » ؟ !))[50]

ترجمه : ((پس آیا از امیر المؤمنین (علیه السلام) تصور می شود که دختر ابی جهلی را که از سخت ترین دشمنان اسلام است خواستگاری کند بر (یعنی علاوه بر) فاطمه زهراء (سلام الله علیها) آن هم بدون اجازه گرفتن از پیامبر (صل الله علیه و آله) ؟!))

علامه کورانی :

در مکتبة الطالب به حمله قریش و افتراء بستن آنان بر امیر المؤمنین (علیه السلام) تصریح می کند و از افترائات آنان ، همین قضیه را مثال می زند :

((31 - حملة القرشيين الشرسة للطعن في علي عليه السلام

ومن فعاليات قريش بعد فتح مكة ، قيامهم بحملة طعن وافتراء على علي عليه السلام خاصة ، وفي مصادرهم من ذلك أكثر من عشرين مفردة ! منها افتراؤهم عليه بأنه خطبَ بنت أبي جهل فغضب النبي صلى الله عليه وآله وهدد بأن يطلق منه ابنته الزهراء « سلام الله عليها » !))[51]

ترجمه : ((31 –حمله قرشی های پست برای طعن وارد کردن بر علي (عليه السلام) :

و از کارهای قریش بعد از فتح مکه طعن وارد کردن و افترا زدن مخصوصا بر علی (علیه السلام) بود و از این موارد در مصادرشان بیش از بیست مورد موجود است! یکی از آن موارد افترائشان بر امیر المؤمنین (علیه السلام) اینست که علی (علیه السلام) دختر ابوجهل را خواستگاری کرد و پیامبر (صل الله علیه و آله) از این کار ناراحت شد و ایشان را تهدید کرد به اینکه دخترش زهراء (سلام الله علیها) را طلاق دهد.))

همچنین در کتاب أجوبة مسائل جيش الصحابة بعد از ذکر روایتی دروغ و تکذیب آن روایت می نویسد :

((لكن رواة بني أمية وضعوا أمثال هذه الروايات ، كما كذبوا على علي عليه السلام أنه خطب على الزهراء عليهما السلام بنت أبي جهل ، وكل ذلك لينتقصوا منه عليه السلام .))[52]

ترجمه : ((لکن روات بنی امیه امثال این روایا را جعل کردند همانطور که بر علی (علیه السلام) دروغ بستند و گفتند علاوه بر زهراء (سلام الله علیها) دختر ابی جهل را خواستگاری کرده و تمامی آن ها برای اینست که از مقام ایشان بکاهند.))

علامه سید جعفر مرتضی عاملی :

در کتاب الصحيح من سيرة الإمام علي (علیه السلام) فصلی مجزی به این موضوع  اختصاص داده است تحت عنوان ((خطبة علی «علیه السلام» بنت أبی جهل)) نقل های مربوط به آن را آورده سپس در قسمت مناقشه آن ادله متعددی طبق مبانی شیعه و اهل جماعت برای جعلی بودن این روایت بیان می کند که چون حجم عظیمی دارد و در این تحقیق درصدد بحث کامل و وافی درباره ی این مطلب نیستیم حواله داده می شود به کتاب او یعنی الصحيح من سيرة الإمام علي (علیه السلام) . او قبل از بیان این ادله نظر خود را نسبت به این جریان ، اعلام می کند :

((نحن نعتقد - كما يعتقد ابن شهرآشوب - : أنه لا ريب في كذب هذه الرواية))[53]

ترجمه : ((ما معتقدیم _همانطور که ابن شهر آشوب معتقد است_به این که شکی نیست که این روایت دروغ است.))

همچنین در کتاب الصحيح من سيرة النبي الأعظم ( ص ) نیز فصلی مجزا به همین موضوع اختصاص داده البته ادله کمتری نسبت به الصحيح من سيرة الإمام علي (علیه السلام) آورده است.او قبل از بیان ادله متعدده ، می نویسد :

((ومن حقها أن تذكر في السنة الثامنة من الهجرة ولكن بما أنها لا ريب في أسطوريتها كما سيتضح ، فإننا نذكرها هنا ونبين كذبها ، لمناسبة واضحة بين الحديث عن زواجه « عليه السلام » بفاطمة ، وخطبته لغيرها ؛ فنقول :

الحديث الموضوع :))[54]

ترجمه : ((حق این بود که این ماجرا (ماجرای خواستگاری) در سال هشتم هجری ذکر شود ولیکن با اینکه شکی در افسانه بودن آن نیست همچنانکه واضح خواهد شد ، ما آن را در اینجا ذکر می کنیم و دروغ بودنش را همین جا بیان می کنیم به خاطر مناسب واضحی که بین دو حدیث ازدواج امیر المؤمنین (علیه السلام) با حضرت زهراء (سلام الله علیها) و خواستگاری امیر المؤمنین (علیه السلام) از غیر حضرت زهراء (سلام الله علیها) وجود دارد سپس می گوییم :

این حدیث جعلی ...))

آیت الله سید علی حسینی میلانی :

رساله ای مجزی در این باره دارد و به تفصیل به این قضیه پرداخته است و ادله او نیز به خاطر حجم عظیم و عدم سعه ی تحقیق برای این جریان ، آورده نخواهد شد. او بعد از ذکر ادله ، در قسمت ((کلمة الختام)) می نویسد :

((كلمة الختام :

قد استعرضنا - بعون الله تعالى - جميع طرق هذا الحديث ، ودققنا النظر في رجاله وأسانيده ، وفي ألفاظه ومداليله . . . فوجدناه حديثاً مختلقاً من قبل آل الزبير ، فإن رواته : « عبد الله بن الزبير » . و « عروة بن الزبير » . و « المسور بن مخرمة » وكان من أعوان « عبد الله » وأنصاره والمقتولين معه في الكعبة ، وكان من الخوارج ، وكان . . . و « عبد الله بن أبي مليكة » وهو قاضي الزبير ومؤذنه . و « الزهري » وهو الذي كان يجلس مع « عروة بن الزبير » وينالان من أمير المؤمنين عليه السلام . . وكان . . . و « شعيب بن راشد » وهو رواية « الزهري » . و « أبو اليمان » وهو راويه شعيب . . . هؤلاء رؤس الواضعين لهذه الأكذوبة البينة . . . وقد عرفتهم واحداً واحداً وكل هؤلاء على مذهب أمامهم « عبد الله بن الزبير » الذي اشتهر بعدائه لأهل البيت عليهم السلام))[55]

ترجمه : ((کلمه پایانی :

به یاری خداوند متعال تمامی طرق این روایت را عرض کردیم و به دقت در رجال و اسانید و در الفاظ و مدالیل آن نظر کردیم ... پس یافتیم که این حدیث حدیثی جعلی از جانب آل زبیر است زیرا رواتش « عبد الله بن الزبير » . و « عروة بن الزبير » . و « المسور بن مخرمة » که از یاران « عبد الله » و کشته شدگان همراه عبد الله در کعبه بوده ، و از خوارج بوده و از . . . بوده و « عبد الله بن أبي مليكة که قاضی زبیر و مؤذن او بوده . و « الزهري » که با « عروة بن الزبير » همنشینی می کرده و با هم از امیر المؤمنین (علیه السلام) بدگویی می کرده اند . . و . . . و بوده و « شعيب بن راشد » که روایت کننده از « الزهري » . و « أبو اليمان » که شعیب از او روایت می کرده ... اینان ، سر دسته جاعلین این دروغ بزرگ فاحش بوده اند ... و اینان را یکی یکی شناساندم و کل این ها مذهب امامشان « عبد الله بن الزبير » را دارند که او به دشمنی اهل بیت (علیهم السلام) مشهور است.))

همچنین در کتاب شرح منهاج الکرامة در رد بر این قضیه ادله مختلف آورده و می آورد سپس در وسط بحث می نویسد :

((إن هذه الأخبار إلاّ أكاذيب ، وإلاّ فما الجواب ؟))[56]

ترجمه : ((این اخبار جز دروغ چیزی نیستند و اگر دروغ نیستند پس جواب (سؤالات مطرح شده) چیست؟))

آیت الله محمد ری شهری :

در موسوعة الإمام علي بن أبي طالب ( ع ) في الكتاب والسنة والتاريخ در فصل هفتم آن یعنی ((کید أعدائه لإطفاء نوره)) ترجمه : ((دشمنی دشمنان آن حضرت برای خاموش کردن نورش)) در قسمت دوم آن یعنی وضع الأحادیث في ذمّه (جعل کردن احادیث (توسط دشمنان) در ذم امیر المؤمنین (علیه السلام)) همان نقل شرح نهج البلاغه که احادیث جعلی را آورده و یکی از آن ها حدیث خواستگاری است را می آورد (کلام بدون تقطیع است)  :

((وضع الأحاديث في ذمّه

6314 - شرح نهج البلاغة : ذكر شيخنا أبو جعفر الإسكافي رحمه الله تعالى - وكان من المتحقّقين بموالاة عليّ ( عليه السلام ) ، والمبالغين في تفضيله وإن كان القول بالتفضيل عامّاً شائعاً في البغداديّين من أصحابنا كافّة إلاّ أنّ أبا جعفر أشدّهم في ذلك قولاً ، وأخلصهم فيه اعتقاداً - أنّ معاوية وضع قوماً من الصحابة ، وقوماً من التابعين على رواية أخبار قبيحة في عليّ ( عليه السلام ) ، تقتضي الطعن فيه ، والبراءة منه ، وجعل لهم على ذلك جعلاً يُرغَب في مثله ، فاختلقوا ما أرضاه ، منهم : أبو هريرة ، وعمرو بن العاص ، والمغيرة بن شعبة ، ومن التابعين : عروة بن الزبير . روى الزهري أنّ عروة بن الزبير حدّثه ، قال : حدّثتني عائشة ، قالت : كنت عند رسول الله ، إذ أقبل العبّاس وعليّ ، فقال : يا عائشة ، إنّ هذين يموتان على غير ملّتي ! ! أو قال ديني . . . . وأمّا عمرو بن العاص ، فروى عنه الحديث الذي أخرجه البخاري ومسلم في صحيحيهما مسنداً متّصلاً بعمرو بن العاص ، قال : سمعت رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) يقول : إنّ آل أبي طالب ليسوا لي بأولياء ، إنّما وليّي الله ، وصالح المؤمنين . وأمّا أبو هريرة فروى عنه الحديث الذي معناه أنّ عليّاً ( عليه السلام ) خطب ابنة أبي جهل في حياة رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ، فأسخطه ، فخطب على المنبر وقال : لاهَا اللهِ ! لا تجتمع ابنة وليّ الله وابنة عدوّ الله أبي جهل ، إنّ فاطمة بضعة منّي ؛ يؤذيني ما يؤذيها ، فإن كان عليّ يريد ابنة أبي جهل فليُفارق ابنتي ، وليفعل ما يريد . أو كلاماً هذا معناه ، والحديث مشهور من رواية الكرابيسي . . . .))[57]

عبارت ، همان عبارت شرح نهج البلاغة است فلذا ترجمه نمی شود.

نكته دوم: معناي «بضعة» چيست؟

جمله «فاطمة بضعة مني»، معناي بلند و عميقي را بيان مي كند و نشان مي دهد كه حضرت زهرا در نزد آن حضرت از جايگاه خاص و ويژه اي برخوردار است.

العین (175 ه.ق) :

((البَضْعة: القطعة، و هي الهبرة.))[58]

((الهَبْرَةُ:نحضة من اللحم[59]لا عظم[60]فيها.))[61]

((النَّحْض‏: اللحم نفسه، و القطعة الضخمة تسمى‏ نَحْضَة.))[62]

بنابر این معنای بضعة می شود قطعه ی بزرگی از گوشت که استخوانی ندارد.

جمهرة اللغة (321ه.ق) :

((البَضْعَة: القِطعة من اللحم.))[63]

الصحاح (393ه.ق) :

((البَضْعَةُ: القِطعةُ من اللحم))[64]

معجم مقاییس اللغة (395 ه.ق) :

((البَضْعة القِطْعة و هى الهَبْرَة.))[65]

((الهَبْر: قَطْع اللَّحم. و الهَبْرة: البَضعَة منه.))[66]

بنابراین طبق معجم مقاییس اللغة معنای بضعة می شود قطعه ای از گوشت.

المحکم و المحیط الأعظم (458 ه.ق) :

((بَضَع‏ اللَّحْمَ‏ يَبْضَعُه‏ بَضْعا، و بَضَّعه‏: قَطَّعَه. و البَضْعَة: القِطعة منه.))[67]

ترجمه : ((گوشت را بضع کرد یعنی گوشت را برید و بضعه یعنی قطعه ای از گوشت.))

همچنین صاحب همین کتاب یعنی ابن سیده در کتاب مخصص ، لفظ ((بضعة)) را در باب ((أسماء قِطَع اللحْم و ما يُقَطَّع عليه‏)) ترجمه : ((نام های قطعه های گوشت و آنچه از گوشت جدا می شود)) می آورد.[68]

مقدمة الأدب (538 ه) :

((بَضَعَ‏ اللحْمَ بريد كوشت را و هو بَضْعَةٌ پاره كوشت))‏[69]

شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم (573 ه.ق) :

(([البَضْع‏]: جمع‏ بَضْعَة، بالهاء: و هي القطعة من اللحم المجتمعة.))[70]

ترجمه : ((البَضع جمع بضعة با هاء است و بضعة یعنی قطعه از تکه بزرگ گوشت.))

النهایة في غریب الحدیث و الأثر (606 ه.ق) :

جالب اینست که ابن اثیر جزری در کتاب غریب الحدیث خود یعنی النهایة في غریب الحدیث و الأثر علاوه بر ذکر معنای لفظ ((بضعة)) ، خود حدیث ((فاطمة بضعة منّي)) را ترجمه می کند :

((في الحديث‏ «فاطمة بَضْعَةٌ منّى»

البَضْعَةُ بالفتح: القطعة من اللحم ، و قد تكسر، أى أنها جزء منّى، كما أن القطعة من اللحم جزء من اللحم.))[71]

ترجمه : ((در حدیث آمده است : ((فاطمه (سلام الله علیها) بضعه ای از من است)) ، بضعه به فتح است و معنایش قطعه ای از گوشت است و گاهی هم ((بضعة)) کسره دار می شود.معنای حدیث می شود : فاطمه (سلام الله علیها) جزئی از من است همانطور که قطعه ای از گوشت جزئی است گوشت است.))

لسان العرب (711 ه.ق) :

((بَضَعَ‏ اللحمَ‏ يَبْضَعُه‏ بَضْعاً و بَضَّعه‏ تَبْضِيعاً: قطعه، و البَضْعةُ: القِطعة منه؛))[72]

مصباح المنیر (770 ه.ق) :

((البَضعَةُ: القِطْعَةُ من اللحْمِ ))[73]

القاموس المحیط (817 ه.ق) :

((و البَضْعَةُ، و قد تُكْسَرُ: القِطْعَةُ من اللَّحْمِ))[74]

مجمع البحرین (1085 ه.ق) :

((وَ فِي الْحَدِيثِ الْمَشْهُورِ" فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي".

بفتح الباء، أي أنها جزء مني كما أن القطعة من اللحم جزء من اللحم.))[75]

ترجمه : (( و در حدیث مشهور آمده است : ((فاطمه (سلام الله علیها) بضعه من است)) که لفظ ((بضعة)) با باء فتحه دار است. و معنای حدیث این می شود : فاطمه (سلام الله علیها) جزئی از من است همانطور که قطعه ای از گوشت ، جزئی از گوشت است.))

تاج العروس (1205 ه.ق) :

((البَضْعَةُ: القِطْعَةُ من اللَّحْمِ))[76]

سپس او همین حدیث ((فاطمه (سلام الله علیها) بضعة مني)) را ترجمه می کند :

((الحَدِيثُ‏: «فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي، يُرِيبُنِي ما رَابَها، و يُؤْذِينِي ما آذاها». و يُرْوَى: «فمَن أَغْضَبَهَا فَقَدْ أَغْضَبَنِي». و في بَعْضِ الرِّوايات «بُضَيْعَةٌ مِنِّي».

و المَعْنَى أَنَّها جُزْءٌ مِنّي كَما أَنَّ البُضَيْعَةَ من اللَّحْمِ جُزءٌ مِنْه.))[77]

ترجمه : ((در حدیث آمده است : ((فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي، يُرِيبُنِي ما رَابَها، و يُؤْذِينِي ما آذاه)). و روایت شده است ((فمَن أَغْضَبَهَا فَقَدْ أَغْضَبَنِ)). و در بعضی روایات آمده است : ((بُضَيْعَةٌ مِنِّي)). و معنای این حدیث اینست که فاطمه (سلام الله علیها) جزئی از من است همانطور که بضعه ی گوشت ، جزئی از گوشت حساب می شود.))

الإفصاح (معاصر) :

((البَضعة: أكبر من الوَذرة، الجمع: بَضع‏ و بِضَع‏ و بِضاع‏ و بَضَعات‏، بضَع‏ كمنع: قطع.))[78]

ترجمه : ((بضعه بزرگتر از ((وذره)) و جمعش بَضع‏ و بِضَع‏ و بِضاع‏ و بَضَعات است و بضعه کرد یعنی قطعه کرد.))

 ((الوَذرة: الوَذرة و الوَذَرة: القطعة الصغيرة لا عظم فيها.))[79]

ترجمه : ((الوَذرة دو تلفظش می شود ((الوَذرة)) و ((الوَذَرة)) : قطعه کوچکی (از گوشت) که استخوان ندارد.))

المنجد في اللغة (معاصر) :

((البِضعة و البَضعة ج بَضع و بِضَع و بِضَاع و بَضَعات : القطعة من اللحم))[80]

المنجدي الأبجدي (معاصر) :

((البَضْعَة- ج بَضْع و بِضَع و بِضَاع و بَضَعَات : القطعة من اللحم .))[81]

ترجمه : ((البَضْعَة- ج بَضْع و بِضَع و بِضَاع و بَضَعَات: پاره‏اى گوشت.))[82]

المعجم البسیط (معاصر) :

(((البضعة) من اللحم و غیره : القطعة ، و یقال هو بضعة منّی : هو في قرابته کالجزء منّی))[83]

ترجمه : ((بضعه از گوشت و غیر گوشت یعنی قطعه و وقتی گفته می شود او بضعه من است یعنی او در نزدیکی اش به من مانند جزء من است.))

اینکه در این کتاب (البضعة من اللحم و غیره) آمده است ، دلالت بر این دارد که بضعة غالبا به عنوان قطعه ای از گوشت به کار می رود.فلذا لازمه ی کلام او این می شود که هر وقت بضعة بدون قرینه آمد یعنی قطعه ای از گوشت است.

القاموس الفقهي لغة و اصطلاحا (معاصر) :

((البَضْعَة من اللحم، و غيره: القطعة. (ج) بضع. البِضْعَة: البضعة.))[84]

ترجمه : ((البَضْعَة از گوشت و غیر گوشت یعنی قطعه از آن. جمعش بضع است. البِضْعَة همان البَضْعَة))

این کتاب نیز توضیحش مانند المعجم البسیط است.

همانطور که آورده شد ، معلوم شد که اجماع لغویونی که در رابطه معنای لفظ ((بضعة)) نظر داده اند بر اینست که ((بضعة)) به معنای قطعه ای از گوشت است.البته فقط فراهیدی و موسی حسین یوسف قید دیگری نیز آورده اند و آن اینست که گوشتی باشد که استخوان ندارد که این قید به دلیل مخالفت با اطلاق دیگر لغویون است ، ضعیف و غیر قابل قبول است.بر فرض هم که قید فراهیدی و موسی حسین یوسف را قبول کنیم لطمه ای به ترجمه ((بضعه)) در روایت مورد بحث نمی زند.

سؤال 1 :

علامه مصطفوی (رحمة الله علیه) در التحقیق في کلمات القرآن الکریم گفته است که معنای بضعة و کُلّاً ماده بضع ، قطعه و قطع کردن است نه قطعه ای از گوشت پس آیا معنای ((بضعة)) ، ((قطعة)) به طور مطلق است؟ :

((و التحقيق‏

أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو القطع و الابانة مبهما، فيقال بضعة أى قطعة.))[85]

ترجمه : ((و تحقیق (درباره ی ماده بضع) : اصل واحد در این ماده قطع کردن و جدا کردن است پس وقتی می گویند بضعة ، یعنی قطعه.))

جواب : اولا همانطور که از کلام او به وضوح پیداست ، قصدش اینست که اصل مشترک معنایی از ماده بضع بیرون بکشد و آن هم به وسیله بررسی معنای بضع در هیئات مختلف  نه اینکه معنای حقیقی ماده بضع یا حداقل معنای حقیقی لفظ ((بضعة)) در لغت عرب یا شرع را بیان کند فلذا نمی توان به کلام او استناد کرد و به خاطر همین کلام او در زمره کلام لغویون قرار نگرفت. ثانیا بر فرض هم قول او که متوفای 1426 قمری است را بیان معنای حقیقی لفظ ((بضعة)) بدانیم ، قول او نمی تواند با قول بقیه لغویون قبل و بعد از او معارضه کند.ثالثا بر فرض هم که قول او را ترجیح دهیم ، قول او لطمه ای به ترجمه ((بضعه)) در روایت مورد بحث نمی زند.

سؤال 2 :

 چرا در کتاب المکنز العربی المعاصر ، معنای کلمه ((بضعة)) ، ((قطعه)) و ... معرفی شده؟ :

((بِضْعَة: [بضع‏]. (س). قِطْعَة، جُزْء، قِسْم، وَصْلَة.))[86]

ترجمه : ((بِضْعَة ماده اش بضع است و اسم است. مترادفاتش قِطْعَة، جُزْء، قِسْم، وَصْلَة است.))

جواب : همانطور که از اسم کامل این کتاب (المكنز العربي المعاصر معجم في المترادفات و المتجانسات للمؤلّفین و المترجمین و الطلّاب) و شیوه بیان معانی آن بر می آید ، هدف این کتاب بیان مترادفات و متجانسات الفاظ است نه بیان معنای حقیقی الفاظ فلذا کوچکترین اشتراک معنایی بین دو لفظ ممکن است سبب آوردن یک لفظ برای معنای یک لفظ دیگر باشد.پس نمی توان برای دریافتن معنای حقیقی الفاظ به این کتاب استناد کرد.مؤلفینِ این کتاب نیز در مقدمه این کتاب ، به مطلب مذکور تصریح دارند :

((ليس من أهداف المكنز الذي بين أيدينا التّمييز بين الكلمات المترادفة أو المتجانسة و لا شرح معاني المداخل. فهذان مطلبان يجدهما الباحث في معاجم المعاني الموضوعيّة مثل (مخصّص) ابن سيده و مختصره (الإفصاح في فقه اللّغة) أو في (فقه اللّغة) للثّعالبي ممّا تحدّثنا عنه في القسم السابق من هذه المقدّمة. أمّا شرح معاني الكلمات فهو عمل معاجم الألفاظ من أمثال (لسان العرب) و (القاموس المحيط) و (المعجم الوسيط) و غيرها من المعاجم المعروفة.))[87]

ترجمه : (( از اهداف مکنزی که پیش روی ماست تمییز بین کلمات مترادف یا متجانس و شرح معانی وارده نیست. پژوهشگر ، این دو مطلب را باید در معجم های معانی وضع شده پیدا کند مانند (مخصّص) ابن سيده و خلاصه آن (الإفصاح في فقه اللّغة) یا در (فقه اللّغة) برای ثعالبی از آن مواردی که در قسم سابق این مقدمه درباره اش صحبت کردیم. اما شرح معانی کلمات ، کارِ معجم های الفاظ مانند لسان العرب و القاموس المحيط و المعجم الوسيط و معجم های معروف دیگر است.))

 

حال می بینیم که الحمد لله سه لغوی یعنی ابن اثیر جزری و شیخ طریخی و زبیدی در کتابشان همین حدیث را آورده و معنا کرده اند. همانطور که آورده شد ، آن سه لغوی ((بضعة)) داخل روایت را به معنای جزء گرفته اند نه به معنای جزئی از گوشت که نتیجه آن شود پاره ی تن من بلکه نتیجه می شود پاره ی وجود من و این خود عینیت را می رساند! و به همین جهت بعد از این ترجمه گفته اند ((همانطور که قطعه کوچکی از گوشت ، جزئی از خودِ گوشت است)).این معنایی که از سه کتاب لغوی و حدیثی متقدم ومتاخر نقل شد کاملا مطابق با ظاهر روایت است اما ترجمه المعجم الوسیط از این عبارت علاوه بر اینکه مطابق ظاهر روایت نیست (اصالت عدم تقدیر) ، یک ترجمه منفرد و متاخر است فلذا چون مغایر با ترجمه سه کتاب مذکور است ، در اوج ضعف است و قابل قبول نیست.همچنین شیخ محمد باقر کجوری در الخصائص الفاطمیة به همین معنای عینیت اشاره می کند :

((وفاطمة الزهراء ( عليها السلام ) كانت جزءً كاملاً من رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) ))[88]

ترجمه : ((و فاطمه زهراء (علیها السلام) جزئی کامل از رسول الله (صل الله علیه و آله) بود.))

و در جای دیگر می نویسد :

((إعلم ; إنّ قوله « فاطمة بضعة منّي » إشارة لطيفة إلى أنّ فاطمة ( عليها السلام ) مرتبة من مراتب ظهور الوجود النبويّ ( صلى الله عليه وآله وسلم ) ومقام من مقامات نوره))[89]

ترجمه : ((بدان : همانا قول « فاطمة بضعة منّي » اشاره ظریفی دارد به اینکه فاطمه (علیه السلام) مرتبه ای مراتب ظهور وجود نبوی (صل الله علیه و آله) و مقامی از مقامات نور نبی (صل الله علیه و آله) است.))

فلذا نتیجه این می شود که ((بضعة)) طبق ظاهر روایت و قول قوی علماء اهل لغت ، ((بضعة)) تحقیقی (عینیت) است نه ((بضعة)) تنزیلی (نازل منزله قطعه بودن). حال چه تحقیقیه باشد و چه تنزیلیه ، بالأخره طبق ظاهر روایت باید گفت هر آنچه بر حضرت زهراء (سلام الله علیها) واقع شود بر رسول خدا (صل الله علیه و آله) وارد می شود.

از اين جهت مي بينيم كه رسول خدا (صل الله علیه و آله) در ادامه اين جمله فرموده است : هر كه او را اذيت كند مرا اذيت كرده و هر كه مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده است.و يا مي فرمايد: هر که او را به خشم آورد مرا به خشم آورده و هر كه مرا به خشم آورد خدا را به خشم آورده است. و يا در تعبيرات ديگر آمده است: رضاي فاطمه رضاي من و رضاي من رضاي خداوند است. به عبارت جالب تر ، اگر این تعابیر نبود ، همین جمله ((فاطمة (سلام الله علیها) بضعة منّي)) برای فهم اینکه خشم آن بانو (سلام الله علیها) خشم رسول الله (صل الله علیه و آله) است (که غرض اصلی از آوردن این حدیث و امثال آن همین قسمت است) و همچنین آزار و اذیت و خوشحالی و رضا و.... کافیست.

 

بخش دوم : طرق و اسناد روایات

اين روايت در منابع شيعه با اسناد متعدد از رسول خدا صلي الله عليه وآله از طريق ائمه أطهار عليهم السلام و جمعي از صحابه نقل شده است البته مرويات غير رسول خدا (صل الله علیه و آله) منتهی به خود رسول خدا (صل الله علیه و آله) می شودهمچنانکه خواهد آمد.

چون نیازمان به روایاتی که آورده خواهد شد فقط همین قسمت ((فاطمة (سلام الله علیها) بضعة مني)) است و همچنین تعداد زیادی از آن ها قبلا در شأن صدور همین روایت ((فاطمة (سلام الله علیها) بضعة مني)) با متن و سند کامل و ترجمه کامل آورده شد ، به جهت جلوگیری از تطویل بی فایده ، دیگر با متن کامل آورده نخواهند شد بلکه فقط موضع حاجت و سند آن ها ذکر خواهد شد.

روايت اول: مسندا به سند صحیح یا حداقل حسن حجیت دار از امام صادق (علیه السلام) از حضرت زهراء (سلام الله علیها) (فاطمة بضعة مني، فمن آذاها فقد آذاني )

در روايت امام صادق عليه السلام كه مسندا با سند معتبر نقل شده ، نيز ماجراي حضور ابو بكر و عمر در نزد فاطمه زهرا (سلام الله عليها) آمده است كه ايشان با استناد به اين روايت در مقابل آنها احتجاج كرد و از صحت روايت از آنها اعتراف گرفت.اين روايت ، در حقیقت ، قسمت دیگر همان روايت دوم اثبات کننده شهادت حضرت زهراء (سلام الله علیها) استکه در دلائل الأمامة ابو جعفر محمد بن جرير طبري يكي از علماي شيعه، با سند صحیح یا حداقل حسن وليكن معتبر نقل شده است. در رابطه با سند روایت ، مفصلا بحث شد علاقه مندان می توانند برای بررسی سند آن در همین تحقیق ، مراجعه کنند :

((43/ 43- حَدَّثَنِي أَبُو الْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ بْنِ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِيُّ، قَالَ:حَدَّثَنِي أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنِي‏ أَبُو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامِ بْنِ سُهَيْلٍ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ)، قَالَ: رَوَى أَحْمَدُ ابْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْبَرْقِيِّ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيِّ الْقُمِّيِّ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ، عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ، عَنْ أَبِي بَصِيرٍ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، قَالَ: ... ثُمَّ قَالَتْ لَهُمَا: مَا سَمِعْتُمَا النَّبِيَّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) يَقُولُ: «فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي، فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي، وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ»؟ قَالا: بَلَى. قَالَتْ: فَوَ اللَّهِ، لَقَدْ آذَيْتُمَانِي. قَالَ: فَخَرَجَا مِنْ عِنْدِهَا وَ هِيَ سَاخِطَةٌ عَلَيْهِمَا.))[90]

ترجمه : (( امام صادق (علیه السلام) فرمودند : فرمود : آیا نشنیدید پیامبر (صل الله علیه و آله) فرمودند : فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی وجود من است و کسی که او را اذیت کند مرا آزرده و کسی که مرا اذیت کند خدا آزرده است؟ آن دو مرد گفتند : بله ، سپس آن بانو (سلام الله علیها) فرمودند : به خدا قسم قطعا شما دو نفر مرا اذیت کردید. امام صادق (علیه السلام) فرمودند : آن دو مرد از نزد فاطمه زهرا (سلام الله علیها) خارج شدند در حالیکه فاطمه زهراء (سلام الله علیها) از دست آن دو غضب آلود بود.))

روايت دوم : مسندا از ابن عباس از حضرت زهرا (سلام الله علیها) (فاطمة بضعة مني ، فمن آذاها فقد آذاني)

همان نقل کتاب سلیم است از عیادت ابوبکر و عمر از حضرت زهراء (سلام الله علیه) مسندا از ابن عباس از حضرت زهراء (سلام الله علیها) :

((أَبَانُ بْنُ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ قَالَ‏ كُنْتُ عِنْدَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ فِي بَيْتِهِ وَ مَعَنَا جَمَاعَةٌ مِنْ شِيعَةِ عَلِيٍّ ع فَحَدَّثَنَا ... قَالَتْ نَشَدْتُكُمَا بِاللَّهِ هَلْ سَمِعْتُمَا رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي قَالا نَعَمْ ...))[91]

ترجمه : ((ابن عبّاس گفت: ... فرمود: شما را بخدا قسم مى‏دهم، آيا از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيديد كه مى‏فرمود: «فاطمه پاره‏ تن من است، هر كس او را اذيّت كند مرا اذيّت كرده است»؟ گفتند: آرى.))[92]

روایت سوم : از امام صادق (علیه السلام) از حضرت زهراء (سلام الله علیها) (فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهَا مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ وَ مَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي فَكَانَ كَمَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي وَ مَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي كَانَ كَمَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي)

همان ماجرای حضور ابوبکر و عمر محضر حضرت زهراء (سلام الله علیها) و غضب ایشان بر آن دو طبق نقل علل الشرائع شیخ صدوق مسندا از امام صادق (علیه السلام) :

((2 حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ وَ زِيَادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالا أَتَى رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ ...  قَالَتْ إِنِّي لَا أُكَلِّمُهُمَا مِنْ رَأْسِي كَلِمَةً حَتَّى أَسْأَلَهُمَا عَنْ شَيْ‏ءٍ سَمِعَاهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ فَإِنْ صَدَّقَانِي رَأَيْتُ رَأْيِي قَالا اللَّهُمَّ ذَلِكَ لَهَا وَ إِنَّا لَا نَقُولُ إِلَّا حَقّاً وَ لَا نَشْهَدُ إِلَّا صِدْقاً فَقَالَتْ أَنْشُدُكُمَا اللَّهَ أَ تَذْكُرَانِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص اسْتَخْرَجَكُمَا فِي جَوْفِ اللَّيْلِ لِشَيْ‏ءٍ كَانَ حَدَثَ مِنْ أَمْرِ عَلِيٍّ فَقَالا اللَّهُمَّ نَعَمْ فَقَالَتْ أَنْشُدُكُمَا بِاللَّهِ هَلْ سَمِعْتُمَا النَّبِيَّ ص يَقُولُ فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهَا مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ وَ مَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي فَكَانَ كَمَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي وَ مَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي كَانَ كَمَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي قَالا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَتِ الْحَمْدُ لِلَّهِ ... .))[93]

ترجمه : ((حديث (2) حديث كرد ما را على بن احمد، گفت: حديث كرد ما را ابو العباس احمد بن محمّد بن يحيى از عمرو بن مقدام و زياد بن عبد اللَّه، گفتند: مردى خدمت امام صادق عليه السّلام آمد و به ایشان فرمود : ... حضرت زهراء (سلام الله علیها) فرمود : من هرگز با آنان سخن نخواهم گفت مگر اينكه از آنها راجع به سخنى كه از پيامبر خدا (صل الله علیه و آله) شنيده‏اند بپرسم، اگر تصديق كردند آن وقت نظر خودم را اظهار خواهم كرد. ابوبکر و عمر گفتند : اشكالى ندارد و ما جز حق نخواهيم گفت و جز به راستى شهادت نخواهيم داد. حضرت فاطمه (سلام الله علیها) فرمود : شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا به ياد داريد كه پيامبر خدا در دل شب شما را به سبب كارى كه از على عليه السّلام صادر شده بود دعوت كرد؟ ابوبکر و عمر گفتند : آرى. حضرت زهراء مرضیه (سلام الله علیها) فرمود : شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا شما از پيغمبر (صل الله علیه و آله) شنيديد كه فرمود : فاطمه (سلام الله علیها) پاره تن من است و من از او هستم، هر كس او را اذيّت كند مرا اذيّت كرده و هر كس مرا اذيّت كند خدا را اذيّت كرده و هر كس او را پس از مرگ من اذيّت كند، مانند آن است كه مرا در حال حياتم اذيّت كرده است و هر كس او را در حال حيات من اذيّت كند مانند آن است كه مرا پس از مرگم اذيّت كرده است؟ ابوبکر و عمر گفتند: آرى. فاطمه (سلام الله علیها) فرمود : سپاس خدا را ... .))

قبلا نسبت به این روایت توضیح داده شد اما می طلبد که در اینجا نیز نکته ای اضافه شود و آن اینست که چه قسمت اول روایت (که در اینجا حذف شده) پذیرفته شود چه نشود ، قسمت دوم روایت (که در اینجا قسمتی از متنش آمده) غیر قابل پذیرش نیست زیرا این قسمت روایت کاملا مطابق با عقائد شیعه و بلکه روایات متعدده مؤید آن است فلذا این قسمت برای حصول تواتر استفاده می شود.  

روایت چهارم : مسندا از جابر بن عبد الله انصاری هم از رسول الله (صل الله علیه و آله) و هم از حضرت زهراء (سلام الله علیها) (أَلَا إِنَّكِ بَضْعَةٌ مِنِّي مَنْ آذَاكِ فَقَدْ آذَانِي ، فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي)

همان روایت جابر که سخن رسول الله (صل الله علیه و آله) در واپسین روزها با حضرت زهراء (سلام الله علیها) و ماجرای حضور ابوبکر و عمر در محضر حضرت زهراء مظلومه (سلام الله علیها) را نقل می کند و کفایة الأثر آن روایت را نقل کرده :

((أَخْبَرَنَا أَبُو الْمُفَضَّلِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الشَّيْبَانِيُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ بْنُ سُلَيْمَانَ بْنِ غَالِبٍ الْأَزْدِيُّ بابارح [بِأَرْتَاحَ‏] قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْغَنِيُّ الْحَسَنُ بْنُ مَعَالِي قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَهَّابِ بْنُ هَمَّامٍ الْحِمْيَرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي شَيْبَةَ قَالَ حَدَّثَنَا شَرِيكُ الدِّينِ بْنُ الرَّبِيعِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيِّ قَالَ: ... قَالَ يَا حَبِيبَتِي ... أَلَا إِنَّكِ بَضْعَةٌ مِنِّي مَنْ آذَاكِ فَقَدْ آذَانِي قَالَ جَابِرٌ فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ فَاعْتَلَّتْ فَاطِمَةُ دَخَلَ إِلَيْهَا رَجُلَانِ مِنَ الصَّحَابَةِ فَقَالا لَهَا كَيْفَ أَصْبَحْتِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَتْ اصْدُقَانِي هَلْ سَمِعْتُمَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص يَقُولُ فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي قَالا نَعَمْ قَدْ سَمِعْنَا ذَلِكِ مِنْهُ فَرَفَعَتْ يَدَيْهَا إِلَى السَّمَاءِ وَ قَالَتْ اللَّهُمَّ إِنِّي أُشْهِدُكَ أَنَّهُمَا قَدْ آذَيَانِي‏ وَ غَصَبَا حَقِّي ثُمَّ أَعْرَضَتْ عَنْهُمَا فَلَمْ تُكَلِّمْهُمَا بَعْدَ ذَلِكَ وَ عَاشَتْ بَعْدَ أَبِيهَا خَمْسَةً وَ تِسْعِينَ يَوْماً حَتَّى أَلْحَقَهَا اللَّهُ بِهِ.))[94]

ترجمه قسمت : ((جابر بن عبد الله انصاری گفت : ... رسول خدا (صل الله علیه و آله) فرمود : ای دختر محبوب من! ... آگاه باش که قطعا تو پاره ی وجود من هستی کسی که تو را بیازارد مرا آزرده است ... جابر گويد: همين كه رسول خدا صلّي اللَّه عليه و اله از دنيا رفت و فاطمه مريض شد، دو نفر از صحابه بر او وارد شدند و به او عرض كردند: اي فاطمه دختر پيغمبر، حال شما چگونه است؟ فرمود: مرا تصديق كنيد كه آيا از پيغمبر صلّي اللَّه عليه و اله شنيديد كه مي فرمود: فاطمه پاره تن من است هر كه او را بيازارد به تحقيق مرا آزرده است؟ گفتند: آري ... .))

روايت پنجم : مسندا از ابن عباس از رسول الله (صل الله علیه و آله) (وهي بضعة مني، وهو نور عيني، وهي ثمرة فؤادي)

همان روایت امالي شيخ صدوق از ابن عباس است كه گفت رسول خدا (صل الله علیه و آله) با دیدن ورود امیر المؤمنین و حضرت زهراء و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) دیدگانشان غرق اشک شد و وقتی که اصحاب علت آن برسیدند ، حضرت شروع کردند به ذکر مصائب آن چهار نور پاک. 

((2- حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى الدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِيُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ النَّوْفَلِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ جَالِساً ...‏ وَ أَمَّا ابْنَتِي فَاطِمَةُ فَإِنَّهَا سَيِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ وَ هِيَ‏ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ وَ هِيَ نُورُ عَيْنِي وَ هِيَ ثَمَرَةُ فُؤَادِي وَ هِيَ رُوحِيَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيَّ ... .))[95]

ترجمه : (( (3) 2- ابن عباس گويد روزى رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بودند ...  و اما دخترم‏ فاطمه‏ (سلام الله علیها) كه بانوى زنان جهانيان است از اولين و آخرين و پاره تن منست و نور ديده منست و ميوه دل منست و روح منست كه درون منست ... .))

همچنین گفته شد که شیخ صدوق در امالی همین روایت را به سند دیگر و متن مختصر تر ، مسندا از ابن عباس نقل می کند. :

((18- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِيَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِيُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سَلَمَةَ الْأَهْوَازِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِيُّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُوسَى ابْنِ أُخْتِ الْوَاقِدِيِّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو قَتَادَةَ الْحَرَّانِيُّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْعَلَاءِ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ سَعِيدِ بْنِ الْمُسَيَّبِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ جَالِساً ذَاتَ يَوْمٍ ... يَا عَلِيُّ إِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ وَ هِيَ نُورُ عَيْنِي وَ ثَمَرَةُ فُؤَادِي يَسُوؤُنِي مَا سَاءَهَا وَ يَسُرُّنِي مَا سَرَّهَا ... .))[96]

ترجمه : (((3) 17- ابن عباس گفت يك روز رسول خدا (ص) نشسته بودند ... فرمود اى على فاطمه پاره تن من است و نور ديده من و ميوه دلم بد آيدم آنچه او را بد آيد و شادم از شاديش ... .))[97]

روايت ششم : مسندا از مكحول از اميرمؤمنان (علیه السلام) (وهي بضعة مني)

همان روایت خصال که در آن آمده است : امیر المؤمنین (علیه السلام) (طبق قول خود حضرت) این جمله مشهور را در زمان عروسی شان با حضرت زهراء (سلام الله علیها) از رسول خدا (صل الله علیه و آله) شنیدند :

((1- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ السِّنَانِيُّ وَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَى الدَّقَّاقُ وَ الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُكَتِّبُ‏  وَ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِيبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِيمُ بْنُ بُهْلُولٍ قَالَ حَدَّثَنَا سُلَيْمَانُ بْنُ حُكَيْمٍ عَنْ ثَوْرِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مَكْحُولٍ قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع‏ ... وَ أَمَّا السَّابِعَةَ عَشْرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ زَوَّجَنِي فَاطِمَةَ وَ قَدْ كَانَ خَطَبَهَا أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ فَزَوَّجَنِي اللَّهُ مِنْ فَوْقِ سَبْعِ سَمَاوَاتِهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص هَنِيئاً لَكَ يَا عَلِيُّ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ زَوَّجَكَ فَاطِمَةَ سَيِّدَةَ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ هِيَ‏ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ ... .))[98]

ترجمه : ((مكحول گويد امیر المؤمنین على (علیه السلام) فرمود ... خدا از بالاى هفت آسمان او را بمن تزويج كرد و رسول خدا (ص) فرمود اى على اين نعمت بر تو گوارا باد كه خداوند فاطمه سيده زنان اهل بهشت و پاره تن مرا بتو تزويج كرد ... .))[99]

روايت هفتم : مسندا از سعد بن ابي وقاص از رسول الله (صل الله علیه و آله) (فاطمة بضعة مني، من سرها فقد سرني)

سعد بن ابي وقاص يكي ديگر از صحابه است. او نيز اين فرمايش رسول خدا صلي الله عليه وآله را نقل كرده و روايت مسندا در امالي شيخ مفيد و امالي شيخ طوسي روایت شده است :

((2 قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ خَالِدٍ الْمَرَاغِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ الْغَزَّالُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ الْأَحْمَسِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا خَالِدُ بْنُ‏عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَزِيدَ بْنِ أَبِي زِيَادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَارِثِ بْنِ نَوْفَلٍ قَالَ سَمِعْتُ سَعْدَ بْنَ مَالِكٍ يَعْنِي ابْنَ أَبِي وَقَّاصٍ يَقُولُ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ‏ فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي مَنْ سَرَّهَا فَقَدْ سَرَّنِي وَ مَنْ سَاءَهَا فَقَدْ سَاءَنِي فَاطِمَةُ أَعَزُّ الْبَرِيَّةِ عَلَيَّ.))[100]

ترجمه : ((فاطمه پاره ی تن من است کسی که او را خوشحال کند مرا خوشحال کرده و کسی که او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده است.فاطمه عزیزترین خلق نسبت به من است.))

اين روايت با همين سند و متن در أمالی شيخ طوسي نيز نقل آمده است.[101]

روايت هشتم : مسندا از ابوذر غفاري از رسول الله (صل الله علیه و آله) إِنَّهَا بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي

همان روایت خزاز که مسندا از ابوذر نقل مي كندکه گفته است پیامبر (صل الله علیه و آله) در اواخر عمر با بی بی (سلام الله علیها) صحبت کردند و سپس آنجمله معروف را فرمودند :

((حَدَّثَنَا الْقَاضِي أَبُو الْفَرَجِ الْمُعَافَي بْنُ زَكَرِيَّا الْبَغْدَادِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامِ بْنِ سُهَيْلٍ الْكَاتِبُ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ مُعَافًي السَّلْمَاسِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ زَاهِرٍ عَنْ عَبْدِ القُدُّوسِ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ حَنَشِ بْنِ الْمُعْتَمِرِ قَالَ قَالَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِيُّ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ دَخَلْتُ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله فِي مَرَضِهِ الَّذِي تُوُفِّيَ فِيهِ فَقَالَ يَا أَبَا ذَرٍّ ايتِنِي بِابْنَتِي فَاطِمَةَ ... فَقَالَ يَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّهَا بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي ... .))[102]

ترجمه : (أبوذر غفاري (رحمة الله علیه) گفت : كه بر رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله) در همان مرضي كه به وسيله آن از دنيا رحلت فرمود، وارد شدم. حضرت (صل الله علیه و آله) به من فرمود: اي ابا ذر دخترم فاطمه (سلام الله علیها) را نزد من بياور.))

روايت نهم : از امام حسین (عليه السلام) : (أشهد أنك بضعة مني)

همان ماجرای مرد نابینا که وقتی وارد مکانی شدند که حضرت زهراء مرضیه (سلام الله علیها) در آن جا بودند ، بی بی (سلام الله علیها) خود از از او پوشاندند.

((أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ حَدَّثَنِي مُحَمَّدٌ حَدَّثَنِي مُوسَى قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ‏ أَنَّ فَاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ ص اسْتَأْذَنَ عَلَيْهَا أَعْمَى فَحَجَبَتْهُ فَقَالَ لَهَا النَّبِيُّ ص لِمَ حَجَبْتِهِ وَ هُوَ لَا يَرَاكِ فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنْ لَمْ يراني [يَرَنِي‏] فَأَنَا أَرَاهُ وَ هُوَ يَشَمُّ الرِّيحَ فَقَالَ النَّبِيُّ ص أَشْهَدُ أَنَّكِ‏ بَضْعَةٌ مِنِّي.))[103]

ترجمه : ((مرد نابينايي با اجازه حضرت زهرا وارد خانه شان شد، فاطمه زهرا سلام الله عليها خودشان را پوشانيدند ، سپس رسول خدا (صل الله علیه و آله) فرمود: او نابيناست چرا خود را پوشاندي؟ فرمود: اگر او مرا نمي بيند من او را مي بینم و او نیز بو را احساس می کند. سپس رسول خدا (صل الله علیه و آله) درباره فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: شهادت می دهم تو پاره ای از منی.))

اين روايت در كتابهاي اهل جماعت همانند مناقب ابن مغازلي شافعي نيز آمده است:

((363 - أخبرنا أبو الحسن أحمد بن المظفّر بن أحمد العطّار أخبرنا أبو محمد عبد الله بن محمد بن عثمان المزنيّ الملقّب بابن السّقاء الحافظ أخبرنا محمد بن محمد بن الأشعث قال : حدثني موسى بن إسماعيل حدّثنا أبي عن أبيه عن جدّه جعفر بن محمد عن أبيه عن جدّه عليّ بن الحسين [ عن أبيه عن جدّه علي ( عليه السلام ) ] أنّ فاطمة بنت رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) استأذن عليها أعمى فحَجَبتْهُ فقال لها النبيّ ( صلى الله عليه وآله وسلم ) : لم حَجَبتِيه وهو لا يراك ؟ فقالت : يا رسول الله إن لم يكن يراني فأنا أراه ، وهو يشُمُّ الرّيح . فقال النبيّ ( صلى الله عليه وآله وسلم ) : أشهد أنّك بضعةٌ مِنّي.))[104]

روايت دهم : مسندا از امام صادق (علیه السلام) از امام باقر (عليه السلام) (ان فاطمة بضعة)

همان جریان نقل قبلی اما محمد بن محمد بن اشعث در الجعفریاتاز طريق امام باقر (عليه السلام) با اين عبارت آورده است:

((أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدٌ حَدَّثَنِي مُوسَى قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ‏ أَنَّ فَاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ ص دَخَلَ عَلَيْهَا عَلِيٌّ ع وَ بِهِ كَآبَةٌ شَدِيدَةٌ فَقَالَتْ مَا هَذِهِ الْكَآبَةُ فَقَالَ سَأَلَنَا رَسُولُ اللَّهِ ص عَنْ مَسْأَلَةٍ وَ لَمْ يَكُنْ عِنْدَنَا جَوَابٌ لَهَا فَقَالَتْ وَ مَا الْمَسْأَلَةُ قَالَ سَأَلَنَا عَنِ الْمَرْأَةِ مَا هِيَ قُلْنَا عَوْرَةٌ قَالَ فَمَتَى تَكُونُ أَدْنَى مِنْ رَبِّهَا فَلَمْ نَدْرِ فَقَالَتْ ارْجِعْ عَلَيْهِ فَأَعْلِمْهُ أَنَّ أَدْنَى مَا تَكُونُ مِنْ رَبِّهَا أَنْ تَلْزَمَ قَعْرَ بَيْتِهَا فَانْطَلَقَ فَأَخْبَرَ النَّبِيَّ ص ذَلِكَ فَقَالَ مَا ذَا مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِكَ يَا عَلِيُّ فَأَخْبَرَهُ أَنَّ فَاطِمَةَ أَخْبَرَتْهُ فَقَالَ صَدَقَتْ إِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي عَلَيْهَا السَّلَامُ.))[105]

 ترجمه : ((امام باقر (علیه السلام) فرمودند : يك روز امیر المؤمنین (عليه السّلام) در حالي كه سخت غمناك بود ،  نزد فاطمه (سلام الله علیها) وارد شد. فاطمه (سلام الله علیها) پرسيد: اي علي (عليه السّلام) ! غم و اندوه تو از چيست؟ امیر المؤمنین (عليه السّلام) فرمود: رسول خدا (صل الله علیه و آله) از ما درباره ی مسئله ای سؤال کرد و جوابی نداشتیم بدهیم. فاطمه (سلام الله علیها) فرمود : آن مسئله چه بود ؟ امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود : رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله) و سلّم از ما سؤال كرد: زن چيست؟ گفتيم: عنصري است كه نبايد در معرض ديد ديگران قرار گيرد. رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) سؤال كرد: در چه حالي زن به خدا نزديكتر است؟ علي (عليه السّلام) فرمود : براي اين سؤال، نتوانستیم جواب درستي بدهیم ، اما فاطمه (سلام الله علیها) فرمود : اي علي (عليه السّلام) نزد رسول خدا صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم برگرد، و اعلام كن: وقتي زن به خدا نزديكتر مي باشد، كه در انتهاء و پستوی خانه به سر ببرد. رسول خدا صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم وقتي اين پاسخ را شنيد فرمود: به راستي فاطمه، عليها السّلام پاره تن من است.))

اینکه چرا امیر المؤمنین (علیه السلام) جواب آن مسأله را ندادند قبلا گذشت اما مسأله جدید اینست که در این روایت طبق ظاهرش آمده است که امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمودند ((جوابی نداشتیم بدهیم)) پس آیا واقعا جوابی نداشتند؟ جواب : همانطور که به عرض رسید ، نقل دیگرِ این جریان چنین الفاظی ندارد تا باعث شبهه شود زیرا در آن آمده که امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمودند ((کسی جواب رسول الله (صل الله علیه و آله) را نداد)) و این کلام اعم از اینست که حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) علم به جواب سؤال داشته اند اما جواب ندادند تا فضیلتی از فضائل حضرت فاطمه محدثه (سلام الله علیها) نمایان شود بلکه طبق ادله ای که آورده شد ، کلام حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) متعین در همین امر (جواب ندادن برای نمایان شدن فضیلت بی بی (سلام الله علیها)) است.اما نقل مورد بحث با اینکه جریانش همان جریانِ نقلِ دیگر است اما تعبیرش باعث شبهه می شود.حال سه مطلب در اینجا نمایان می شود : مطلب اول : اینکه اصل این جریان (سؤال رسول خدا (صل الله علیه و آله) و جواب ندادن امیر المؤمنین (علیه السلام) و جواب دادن حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) ) مانعی ندارد یعنی هیچ بعید نیست که در خارج اتفاق افتاده باشد زیرا نقل دیگر این جریان مخالفتی با عقائد شیعه ندارد مطلب دوم : روایت مورد بحث به خاطر مخالفت ظاهری اش با عقائد شیعه (علم ما کان و ما یکون امام) ، یا حمل بر تقیه می شود یعنی اصل جریان اتفاق افتاده اما امام باقر (علیه السلام) این جریان را با اینگونه الفاظ به کار برده اند به جهت حصول غرض تقیه یا اینکه روایت به خاطر تعارض با عقائد حقه و روایات متواتر شیعه کنار گذاشته می شود.مطلب سوم : به هر حال چه روایت حمل بر تقیه شود چه کنار گذاشته شود ، چون جمله ((إِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي)) هیچ مخالفتی با عقائد شیعه ندارد بلکه روایات متعدده دیگر مؤید آن است ، قابل پذیرش است و خود ، مؤیدی برای حصول تواتر می شود.

روايت یازدهم : مسندا از سعید بن مسیب از امیر المؤمنین (علیه السلام) (إنها بضعة مني)

همان روایت سؤال رسول خدا (صل الله علیه و آله) درباره ی بهترین چیز برای زنان و جواب دادن حضرت زهراء (سلام الله علیها) به این سؤال ، بعد از اینکه امیر المؤمنین (علیه السلام) جواب آن سؤال را در جمع مردم نداده و آمده اند جواب را از بی بی (سلام الله علیها) بگیرند .مناقب الامام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب آن را مسندا روایت کرده است و دعائم الإسلام نیز آن را مرسلا نقل کرده است. ابتدائا نقل مناقب و سپس نقل دعائم آورده می شود :

((680 - [ حدثنا ] أبو أحمد قال : حدثنا غير واحد عن أبي غسان مالك بن إسماعيل منهم علي بن عبد الواحد العسكري قال : حدثنا قيس بن الربيع قال : حدثنا عبد الله بن عمران [ عن علي بن زيد ] بن جدعان عن سعيد بن المسيب : عن علي (ع) قال : قال رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم : أي شئ خير للمرأة ؟ فلم يجبه أحد قال : فرجعت فذكرت ذلك لفاطمة قالت : فما أجابه إنسان ؟ قلت: لا . قالت : ليس شئ خيرا للمرأة [من] أن لا يراها الرجل ولا تراه. قال : [فرجعت إلي النبي] فأخبرته بما قالت فاطمة [ف ] قال : فاطمة بضعة مني أو مضغة مني.))[106]

ترجمه قسمت مخطط : ((سعید بن مسیب از امیر المؤمنین (علیه السلام) : ... رسول خدا (صل الله علیه و آله) فرمود : فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی تن من است.))

((793- وَ عَنْ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ قَالَ: قَالَ لَنَا رَسُولُ اللَّهِ ص أَيُّ شَيْ‏ءٍ خَيْرٌ لِلْمَرْأَةِ فَلَمْ يُجِبْهُ أَحَدٌ مِنَّا فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِفَاطِمَةَ ع فَقَالَتْ مَا مِنْ شَيْ‏ءٍ خَيْرٌ لِلْمَرْأَةِ مِنْ أَنْ لَا تَرَى رَجُلًا وَ لَا يَرَاهَا فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِرَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ صَدَقَتْ إِنَّهَا بَضْعَةٌ مِنِّي‏)).[107]

ترجمه : ((از امیر المؤمنین (علیه السلام) : ... پیامبر (صل الله علیه و آله) فرمود فاطمه (سلام الله علیها) راست گفته است همانا او پاره ی تن من است.))

روايت دوازدهم : مرفوعا از ابن عباس از رسول الله (صل الله علیه و آله)(فاطمة بضعة مني، وولداها عضدي)

همان روايت مرفوعه شاذان بن جبرئيل ابن عباس كه نقل كرده كه رسول خدا (صل الله عليه و آله) پس از بازگشت از حجة الوداع در باره اهل بيتشان در حضور اصحاب سفارش كرده و از جمله در باره حضرت زهرا (سلام الله عليها)  :

((- يَرْفَعُهُ- بِالْإِسْنَادِ إِلَى ابْنِ عَبَّاسٍ: أَنَّهُ قَالَ: لَمَّا رَجَعْنَا مِنْ حِجَّةِ الْوَدَاعِ، جَلَسْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فِي مَسْجِدِهِ، قَالَ: أَ تَدْرُونَ مَا أَقُولُ لَكُمْ؟ قَالُوا: اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ. قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى مَنَّ عَلَى أَهْلِ الدِّينِ، إِذْ هَدَاهُمْ‏ بِي وَ أَنَا أَمُنُ‏ عَلَى‏ أَهْلِ‏ الدِّينِ‏ إِذْ هَدَاهُمْ بِابْنِ عَمِّي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَبِي ذُرِّيَّتِي، أَلَا وَ مَنِ اهْتَدَى بِهِمْ نَجَا، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُمْ هَوَى. أَيُّهَا النَّاسُ: اللَّهَ اللَّهَ فِي عِتْرَتِي وَ أَهْلِ بَيْتِي. فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي، وَ وَلَدَاهَا عَضُدِي، وَ أَنَا وَ بَعْلُهَا كَالضِّيَاءِ. اللَّهُمَّ وَ ارْحَمْ مَنْ رَحِمَهُمْ، وَ لَا تَغْفِرْ لِمَنْ ظَلَمَهُمْ. ثُمَّ دَمَعَتْ عَيْنَاهُ، وَ قَالَ: وَ كَأَنِّي‏ أَنْظُرُ الْحَالَ))‏[108]

ترجمه : (( ابن عباس گفت : زمانی که از حجّة الوداع بر گشتیم ، با رسول الله (صل الله علیه و آله) در مسجد نشستیم، ایشان فرمودند : آیا می دانید چه می خواهم بگویم؟ گفتند : خدا و رسولش دانا ترند.فرمود : همانا خداوند بر اهل دین منت نهاده است زیرا به وسیله من آنان را هدایت کرد و من نیز بر اهل دین منت نهادم زیرا خداوند آنان را به وسیله پسر عمویم و پدر فرزندانم هدایت کرد[109].آگاه باشید! کسی که به وسیله آن ها طلب کند نجات یافته و کسی که از آنان رویگردان شود گمراه خواهد شد.ای مردم خدا را خدا را درباره ی أهل بیت ام.(یعنی شما را به خدا قسم می دهم که به اهل بیتم تمسک کنید.) فاطمه پاره تن من است و دو فرزندش دو بازوی من ، و من و شوهرش مانند نور هستیم.خداوندا رحم نما کسی را که به آن ها رحم کند و نبخش کسی را که به آنان ظلم کند سپس گریست و فرمود من در این حال دارم می بینم (یعنی من در این حال دارم صحنه های ظلم به آن ها را می بینم).))

روايت سیزدهم : مرسلا از مجاهد از رسول الله (صل الله علیه و آله) (وهي بضعة مني، وهي قلبي الذي بين جنبي)

همان روایت اربلی که در آن آمده است : رسول خدا (صلي الله عليه وآله) در يكي از روزها، از خانه خارج شدند و در حالي که دست فاطمه زهرا (سلام الله عليها) در دستشان بود ایشان را مدح کردند و در بین مدحشان ، این جمله معروف را فرمودند :

 ((وَ نَقَلْتُ مِنْ كِتَابِ لِأَبِي إِسْحَاقَ الثَّعْلَبِيِّ عَنْ مُجَاهِدٍ قَالَ: خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَدْ أَخَذَ بِيَدِ فَاطِمَةَ ع وَ قَالَ مَنْ عَرَفَ هَذِهِ فَقَدْ عَرَفَهَا وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهَا فَهِيَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ هِيَ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ وَ هِيَ قَلْبِي الَّذِي بَيْنَ جَنْبَيَّ فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ.))[110]

ترجمه : ((و از کتابی برای ابی اسحاق ثعلبی نقل می کنم از مجاهد روایت شده است که پیامبر (صل الله علیه و آله) درحالیکه دست فاطمه (سلام الله علیها) را گرفته بودند (از خانه خارج شدند) و فرمود : هر كسي كه فاطمه (سلام الله علیها) را مي شناسد كه مي شناسد، و هر كسي او را نمي شناسد، بداند او فاطمه (سلام الله علیها) دختر پيامبر (صل الله علیه و آله) و پاره تن من و قلب من که بین دو پهلوی من است فلذا کسی که او را بیازارد مرا آزرده و کسی که مرا بیازارد خدا را آزرده است.))

روایت چهاردهم : مرفوعا از امام صادق (علیه السلام) از امام باقر (علیه السلام) (فاطمة بضعة مني‏، فمن اذاها فقد اذاني و من اذاني فقد اذى اللّه)

((و حدث الغلابي عن العباس بن بكار مرفوعا الى جعفر بن محمد بن ابيه (ع)، ان رسول اللّه (ص) قال: فاطمة بضعة مني‏، فمن اذاها فقد اذاني و من اذاني فقد اذى اللّه.))[111]

ترجمه : ((امام باقر (علیه السلام) فرمود : رسول خدا (صل الله علیه و آله) فرمود : فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی وجود من است ، کسی که او را بیازارد مرا آزرده و کسی مرا بیازارد خدا را آزرده است.))

روايت پانزدهم : مرسلا از عمر بن عبد العزیز از ثقه ای از صحابه رسول الله (صل الله علیه و آله) : (إنما فاطمة بضعة مني)

قاضي نعمان مغربي، روايتي از عمر بن عبد العزيز (از خلفاي بني اميه) نقل كرده است كه مي گويد: از برخي صحابه شنيدم كه مي گفت: رسول خدا (صلي الله عليه وآله) در باره فاطمه زهراء (سلام الله عليها) فرمود: إنما فاطمة بضعة مني.

(([977] حسن بن عبد اللّه، عن جعفر بن محمد عليه السلام، أنه قال: جاء سهل بن عبد الرحمن الى عمر بن عبد العزيز فقال: إن قومك يقولون إنك تؤثر عليهم ولد فاطمة. فقال له عمر: سمعت الثقة من أصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله تخبر عنه حتى كأني سمعته منه أنه قال: إنما فاطمة بضعة مني‏، يرضيني ما أرضاها و يسخطني ما أسخطها، فو اللّه إني لحقيق أن أطلب رضاء رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله [و رضاه‏] و رضاءها في ولدها.

[و قد علموا أن النبي يسره‏

 

مسرتها جدا و يشني اغتمامها]))[112]

 

ترجمه : ((سهل بن عبد الرحمان نزد عمر بن عبد العزيز آمد و گفت: قوم شما مي گويد: شما فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) را بر آنها مقدم مي داريد؟ عمر گفت: از یکی از صحابه ثقه رسول خدا (صلي الله عليه واله) شنيدم كه مي گفت: همانا فاطمه (سلام الله علیها) پاره تن من است خوشنود مي كند مرا آنچه كه او را خوشنود كند و به خشم مي آورد مرا آنچه كه او را به خشم مي آورد. عمر گفت: به خدا سوگند همانا سزاوار است كه من رضاي خدا را به دست بياورم و رضاي فاطمه (سلام الله علیها) هم در رضايت فرزندان اوست.))

روایت شانزدهم : مرسلا از عمر بن عبد العزیز مسندا از رسول الله (صل الله علیه و آله) (فاطمة بضعة مني يسخطني ما يسخطها ويرضيني ما يرضيها)

((وقد روى محمد بن زكريا عن شيوخه عن أبي المقدام هشام بن زياد مولى آل عثمان قال لما ولي عمر بن عبد العزيز فرد فدك على ولد فاطمة عليها السلام وكتب إلى واليه على المدينة أبي بكر بن عمر ابن حزم يأمره بذلك فكتب إليه إن فاطمة عليها السلام قد ولدت في آل عثمان وآل فلان وآل فلان فكتب إليه ، أما بعد فإني لو كنت كتبت إليك آمرك أن تذبح شاة لسألتني جماء أو قرناء ، أو كتبت إليك أن تذبح بقرة لسألتني ما لونها ، فإذا ورد عليك كتابي هذا فاقسمها بين ولد فاطمة من علي ، والسلام . قال أبو المقدام : فنقمت بنو أمية ذلك على عمر بن عبد العزيز وعاتبوه فيه ، وقالوا له : هجنت فعل الشيخين وخرج إليه عمرو بن عبس ، في جماعة من أهل الكوفة فلما عاتبوه على فعله ، قال : أنكم جهلتم وعلمت ، ونسيتم وذكرت ، إن أبا بكر محمد بن عمرو بن حزم حدثني عن أبيه عن جده أن رسول الله صلى الله عليه وآله قال : ( فاطمة بضعة مني يسخطني ما يسخطها ويرضيني ما يرضيها ) وإن فدك كانت صافية على عهد أبي بكر وعمر ثم صار أمرها إلى مروان فوهبها لأبي عبد العزيز فورثتها أنا وإخواني ، فسألتهم أن يبيعوني حصتهم منها فمنهم من باعني ، ومنهم من وهب لي ، حتى استجمعتها فرأيت أن أردها على ولد فاطمة عليها السلام ، فقالوا : إن أبيت إلا هذا فأمسك الأصل ، وأقسم الغلة ففعل .))[113]

ترجمه : ((هشام بن زیاد گوید : زمانی که عمر بن عبد العزیز به حکومت رسید و فدک را به فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) برگرداند و به والی اش در مدینه یعنی ابوبکر بن عمر بن حزم نامه نوشت و او را به برگرداندن فدک به فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) امر کرد. ابوبکر بن عمر والی او به نامه نوشت که فاطمه (علیها السلام) در خاندان عثمان و خاندان فلان و خاندان فلان متولد شده (آنگاه فدک را به فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) برگردانم).عمر بن عبد العزیز در جوابش نوشت اما بعد اگر من به تو امر می کردم که گوسفندی را ذبح کنی ، از من می پرسیدی که بی شاخ باشد یا شاخ دار؟ ، یا اگر به تو امر می کردم که گاوی را ذبح کنی ، از من می پرسیدی که چه رنگی باشد؟.پس وقتی نامه ام با آن دستور رسیده است باید فدک را بین اولاد فاطمه از علی (علیهما السلام) تقسیم کنی ، والسلام. هشام بن زیاد گفت : به خاطر این کار عمر بن عبد العزیز ، بنی امیه از عمر بن عبد العزیز ناراحت شدند و او را سرزنش کردند و به او گفتند : فعل شیخین ابوبکر و عمر را نقض کردی.سپس عمرو بن عبس با جماعتی از اهل کوفه پیش او آمدند پس زمانیکه او را به خاطر این کار سرزنش کردند گفت : جهل ورزیدید اما من دانستم ابوبکر محمد بن عمرو بن حزم به من حدیث کرد از پدرش از جدش که رسول الله (صل الله علیه و آله) فرمود : فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی وجود من است هر آنچه او را بیازارد مرا آزرده و هر آنچه او را خشنود کند مرا خشنود کرده و فدک در زمان ابوبکر و عمر صاحب نداشت سپس به مروان رسید و او نیز آن را به ابی عبد العزیز بخشید و من و برادانم آن را به ارث بردیم و از آن ها خواستم که قسمتشان را از فدک به من بفروشند و بعضی از آن ها به من فروختند و بعضی از آن ها به من بخشیدند تا تمامش به من رسید پس صلاح دیدم آن را به فرزندان فاطمه (سلام الله علیها) برگردانم ، سپس آنان گفتند : اگر جز این (خواسته ات) را نمی خواهی اصل (فدک) را نگه دار و سود آن تقسیم کن پس او نیز همین کار را کرد.))

دو روایت مسنده ی دیگر هم موجود است که به جای ((بضعة منّي)) ، ((شجنة منّي)) آمده است و این تعبیر ، عبارة اخری ((بضعة منّي)) است و هم از حیث لغوی یک فاز معنایی دارند و هم در این روایت دقیقا یک معنا دارند به قرینه ما بعد روایت یعنی ((يَسُرُّنِي مَا سَرَّهَا وَ يَسُوؤُنِي مَا سَاءَهَا)) در روایت اول و ((يُؤْذِينِي‏ مَا آذَاهَا وَ يَسُرُّنِي مَا يَسُرُّهَا)) در روایت دوم. برفرضِ نادرست هم بگوییم ((بضعة منّي)) با ((شجنة مّني)) در این دو روایت هم معنا نیستند ضرری بر حصول غرض نمی زند زیرا همانطور که عرض شد ، غرض از نقل این احادیث اینست که معلوم شود هر که حضرت زهراء سلام الله علیها را بیازارد ، حضرت رسول الله (صل الله علیه و آله) را آزرده است و در هر دو روایتی که در آن دو ((شجنة مّني)) آمده است به این کلام تصریح شده است.ابتدائا سر معنای لفظ ((شجنة)) بحث می شود و سپس دو روایت مسنده مربوطه به این لفظ آورده می شود.

العین (175 ه.ق) :

((الشُّجْنة: شُجْنة الرحم معلقة بالعرش‏ ، و يعني‏ بالشُّجْنة قرابة مشتبكة، و يقال: هي كالغصن من الشجرة، و يقال: هي‏ شِجْنة و شُجْنة.))[114]

ترجمه : ((شجنة : شجنه رحم به عرش متصل است ، و از شجنة نزدیکی در هم پیچیده و انبوه نیز قصد می شود و گفته می شود : شجنة مانند شاخه نسبت به درخت است و تلفظ می شود : شِجنة و شُجنة))

جمهرة اللغة (321ه.ق) :

((الشِّجْنة: الشجر المُلْتَفّ أو عروق الشجر المتداخل.))[115]

ترجمه : ((شجنة : درخت در هم پیچیده (پر شاخه) یا شاخه های در هم پیچیده درخت.))

تهذیب اللغة (370ه.ق) :

از ابن الأعرابی نقل می کند :

((و قال ابن الأعرابي: يقال شُجَنَةٌ و شُجنٌ للغُصن، و شُجنةٌ و شُجَنٌ، و شِجنَةٌ و شِجَنٌ، و شِجْنَةٌ و شِجْنٌ، و شُجْنَةٌ و شُجُناتٌ و شُجناتٌ.))[116]

ترجمه : ((و ابن الأعرابی گفته است : شُجَنَة و شُجن به شاخه گفته می شود و مانند آن دو است : شُجنة و شُجَن، و شِجنَة و شِجَن ، و شِجْنَة و شِجْن ، و شُجْنَة و شُجُنات و شُجنات)).

المحیط في اللغة (385 ه.ق) :

((الشِّجْنَةُ: الغُصْنُ.))[117]

ترجمه : ((شجنه یعنی شاخه))

الصحاح (393ه.ق) :

((و الشِّجْنَةُ و الشُّجْنَةُ: عروق الشجر المشتبكة.))[118]

ترجمه : (( شِجنة و شُجنة : شاخه های در هم پیچیده درخت.))

معجم مقاییس اللغة (395 ه.ق) :

((شجن‏

الشين و الجيم و النون أصلٌ واحد يدلُّ على اتّصال الشى‏ءِ و التفافِه. من ذلك‏ الشِّجْنة، و هى الشجَر الملتفّ.))[119]

ترجمه : ((شین و جیم و نون ریشه واحدی است که دلالت بر اتصال چیز و در هم پیچیده بودن آن می کند و از کلمه شجنة از ماده شجن است و شجنة یعنی درختی که در هم پیچیده است.))

المخصص (458 ه.ق) :

تصریح به معنای حقیقی شجنة می کند :

((و أَصْل الشِّجْنة شُعْبة من الغُصُون يَعْلَق بعضُها ببعض))‏[120]

ترجمه : (( و اصل معنای شجنة : قسمتی از شاخه های درخت است که بعضی از آن قسمت به بعضی دیگر وصل شده.))

المحکم و المحیط الأعظم (458 ه.ق) :

((* و الشَّجَن‏، و الشِّجْنَة، و الشَّجْنة، و الشُّجْنة: الغُصْن المشتبِك. * و الشَّجَن‏، و الشِّجْنَة: الشُّعْبة من الشى‏ء. * و الشِّجَنَة: الشُّعْبة من العنقود تُدْرِك كُلّها. ... * و الشِّجْنة: الرحم المشتبكة))[121]

ترجمه : ((و الشَّجَن‏، و الشِّجْنَة، و الشَّجْنة، و الشُّجْنة: شاخه انبوه و درهم پیچیده است. * و الشَّجَن‏، و الشِّجْنَة: قطعه ای از چیزی است. * و الشِّجَنَة: قطعه ای از خوشه میوه که همه ی آن (خوشه) را به دست می آوری. ... * و الشِّجْنة: فامیلی در هم پیچیده.))

اساس البلاغة (538 ه.ق) :

((الشُّجْنة و الشِّجْنة: الشعبة.))[122]

ترجمه : ((الشُّجْنة و الشِّجْنة: قطعه))

شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم (573 ه.ق) :

(([الشِّجْنَة]: الشجر الملتف‏. و الشِّجْنة: قَرَابةٌ مشتبكة))[123]

ترجمه : ((الشِّجْنَة : درخت در هم پیچیده‏. و الشِّجْنة: قرابت و فامیلی شلوغ و انبوه))

النهایة في غریب الحدیث و الأثر (606 ه.ق) :

تصریح به معنای اصلی و حقیقی شجنة می کند :

((و أصل‏ الشُّجْنَة بالكسر و الضم: شعبة فى غصن من غصون الشجرة.))[124]

ترجمه : ((و معنای اصلی شُجنة و شِجنة : قسمتی در شاخه ای از شاخه های درخت)).

لسان العرب (711 ه.ق) :

((و الشَّجَنُ‏ و الشِّجْنةُ و الشُّجْنةُ و الشَّجْنةُ: الغُصْنُ المشتبك. ... الشُّجْنة و الشِّجْنة: الرَّحِمُ المشتبكة.))[125]

ترجمه : ((و الشَّجَنُ‏ و الشِّجْنةُ و الشُّجْنةُ و الشَّجْنةُ: شاخه در هم پیچیده. ... الشُّجْنة و الشِّجْنة: فامیلی مزدحم.))

مصباح المنیر (770 ه.ق) :

(( (الشِّجْنَةُ) وِزَانُ سِدْرَةٍ الشَّجَرُ الْمُلْتَفُّ.))[126]

ترجمه : ((الشِّجْنَةُ) برابر وزن کلمه ((السدرة)) است و یعنی درخت در هم پیچیده))

القاموس المحیط (817 ه.ق) :

((و الشِّجْنَةُ، بالكسرِ: شُعْبَةٌ من عُنْقُودٍ تُدْرِكُ كُلُّها))[127]

ترجمه : ((قطعه ای از خوشه میوه که همه ی آن (خوشه) را به دست می آوری.))

تاج العروس (1205 ه.ق) :

((الشَّجَنُ‏، محرَّكةً: الهَمُّ و الحَزَنُ. و أَيْضاً: الغُصْنُ المُشْتَبِكُ‏ مِن غصونِ الشَّجَرَةِ. و أَيْضاً: الشُّعْبَةُ مِن كلِّ شي‏ءٍ كالشَّجْنَة))[128]

ترجمه : ((الشَّجَنُ (که حروفش تحریک دارد) یعنی هَمّ و حزن و همچنین یعنی شاخه در هم پیچیده از شاخه های درخت و همچنین یعنی قطعه ای از هر چیزی مانند شَجنَة.))

الإفصاح (معاصر) :

((و الشَّجَن‏ و الشِّجنة (مثلثة الشين): الغُصن المشتبك. ... الشِّجنة: شعبة من العُقود تُدرِك كلها.))[129]

ترجمه : ((الشَّجَن‏ و الشِّجنة (هم شینش مفتوح و هم مضموم و هم مکسور است): شاخه در هم پیچیده. ... الشِّجنة: قطعه ای از خوشه میوه که همه ی آن (خوشه) را به دست می آوری.))

المنجد في اللغة (معاصر) :

((الشَجنة و الشِجنة و الشُجنة ج شِجن و شُجن و شِجنَات و شُجنَات و شُجَنَات : الغصن الملتفّ المشتبک || الشعبة من کل شیء .))[130]

ترجمه : ((الشَجنة و الشِجنة و الشُجنة جمعشان می شود شِجن و شُجن و شِجنَات و شُجنَات و شُجَنَات معنیشان می شود شاخه انبوه و در هم ، قطعه ای از هر چیز.))

المنجد الأبجدي (معاصر) :

((الشُّجْنَة- ج شِجْن و شُجْن و شُجَن و شُجْنَات و شُجُنَات: الغصن الملتفّ المشتبک ||الشعبة من کلِّ شیء.

الشَّجْنَة- ج شِجْن و شُجْن و شَجْنَات و شَجَنَات: الشُجْنَة .

الشِّجْنَة- ج شِجَن و شِجْنَات و شِجِنَات: الشُجْنَة || الصدع في الجبل.))[131]

ترجمه : ((الشُّجْنَة- ج شِجْن و شُجْن و شُجَن و شُجْنَات و شُجُنَات: شاخه‏ى درهم پيچيده و انبوه درخت، شعبه يا بخش از هر چيزى.

الشَّجْنَة- ج شِجْن و شُجْن و شَجْنَات و شَجَنَات: مترادف (الشجْنَة) است.

الشِّجْنَة- ج شِجَن و شِجْنَات و شِجِنَات: مترادف الشجْنة) است، شكاف در كوه.))[132]

المعجم البسیط (معاصر) :

((( الشّجنة ) : الغصنُ المشتبِکُ . و_الشَّجَرُ الملتفُّ . و_ الُّشعبَةُ من کلِّ  شیءٍ .))

ترجمه : ((شجنة یعنی شاخه در هم پیچیده . و درخت در هم پیچیده . و قطعه ای از هر چیز .))

همانطور که آورده شد :

درخت در هم پیچیده : جمهرة اللغة و معجم مقاییس اللغة و شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم و معجم مقاییس اللغة و المصباح المنیر و المعجم البسیط

شاخه در هم پیچیده : المحکم و المحیط الأعظم و لسان العرب و مصباح المنیر و تاج العروس و الإفصاح و المنجد في اللغة و المنجد الأبجدي و المعجم البسیط

شاخه های در هم پیچیده (ملحق به شاخه انبوه) : جمهرة اللغة و الصحاح

شاخه : العین و تهذیب اللغة و المحیط في اللغة

شعبه : المحکم و المحیط الأعظم و اساس البلاغة و تاج العروس و المنجد في اللغة و المنجد الأبجدي و المعجم البسیط

قسمتی از شاخه ها : المخصص

قسمتی از شاخه : النهایة في غریب الحدیث و الأثر

قسمتی از خوشه : المحکم و المحیط الأعظم و القاموس المحیط و الإفصاح

شکاف در کوه : المنجد الأبجدي

فامیلی شلوغ : المحکم و المحیط الأعظم و شمس العلوم و دواء کلام العرب من الکلوم و لسان العرب

مشهور لغویون قائل به اینند که ((شجنة)) به معنای شاخه درخت است و بیشتر مشهور نیز قیدِ در هم پیچیده بودن را داخل می کنند.فلذا معلوم می شود که معنای حقیقی ((شجنة)) شاخه در هم پیچیده درخت است و بقیه استعمالات مانند درخت در هم پیچیده و شعبة و ... از بابِ مَجاز استفاده شده اند.

پس معلوم می شود که کلمه ((شجنة)) در روایت مورد بحث ، به معنای شاخه است یعنی نسبت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها) به رسول خدا (صل الله علیه و آله) مانند نسبت شاخه (انبوه) درخت به خود درخت است و این معنا نیز عینیت را می رساند. (همانند ترجمه شیخ طریحی و ابن أثیر جزری و زبیدی نسبت به روایت ((بضعة منّي)))

همچنین نقل مسنده شیخ صدوق در معاني الأخبار از قاسم بن سلام (متوفای 224 ه.ق طبق جوامع الکلم 4.5) ، مؤیدی بر این مطلب است :

((أخبرنا أبو الحسين محمد بن هارون الزنجاني فيما كتب إلي قال حدثنا علي بن عبد العزيز قال سمعت القاسم بن سلام يقول في معنى‏ قول النبي ص‏ الرحم شجنة من الله عز و جل. يعني أنه قرابة مشتبكة كاشتباك العروق و قول القائل الحديث ذو شجون إنما هو تمسك بعضه ببعض و قال بعض أهل العلم يقال شجر متشجن إذا التف بعضه ببعض و يقال شجنة و شجنة و الشجن كالغصن يكون من‏ الشجرة- وَ قَدْ قَالَ النَّبِيُّ ص‏ إِنَّ فَاطِمَةَ شِجْنَةٌ مِنِّي‏ يُؤْذِينِي مَا آذَاهَا وَ يَسُرُّنِي مَا يَسُرُّهَا ص.))[133]

ترجمه : ((ابو الحسين محمّد بن هارون زنجانىّ در نامه‏اى كه برايم نوشته بود خبر داد كه حديث كرد ما را علىّ بن عبد العزيز گويد: شنيدم قاسم بن سلّام در معنى فرمايش پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله‏ «الرّحم شجنة من اللَّه عزّ و جلّ» مى‏گفت مفهومش اين است كه‏ خويشاوندى درهم پيوسته شده مانند پيوستن ريشه‏هاى درخت، و معنى اين گفته «الحديث ذو شجون» حديث انواع فنون و أغراضى دارد و پيچ در پيچ و داراى فنون و شعبه‏هاست. اين است كه بعضى به بعض ديگر چنگ انداختند و يكى از دانشمندان گفته است: اينكه گويند درخت متشجّن، وقتى بعضى شاخه‏هاى آن به بعضى ديگر درهم پيچيده گردد، و گفته مى‏شود: «شجنة و شجنة و شجن» لفظا و معنا مانند غصن، شاخه درخت است.))[134]

همین که شیخ صدوق به قول این فرد استناد می کند ، معلوم می شود این فرد در علم لغت فردی قابل توجه بوده است خصوصا وقتی که این فرد در عصر ائمه (علیهم السلام) زندگی می کرده و نسبت به دیگر لغویون ، از عصر پیامبر (صل الله علیه و آله) آن چنان دور نبوده است.

همچنین همانطور که آورده شد مؤیدی دیگر بر این مطلب ، قرینه ما بعد روایت یعنی ((يَسُرُّنِي مَا سَرَّهَا وَ يَسُوؤُنِي مَا سَاءَهَا)) در روایت اول و ((يُؤْذِينِي‏ مَا آذَاهَا وَ يَسُرُّنِي مَا يَسُرُّهَا)) در روایت دوم  است.

لازم به ذکر است که این معنا نیز مانند معنای ((بضعة)) ، اثبات می کند که اذیت حضرت زهراء (سلام الله علیها) اذیت رسول الله (صل الله علیه و آله) است و همچنین خوشنودی و غضب و مهربانی و ... . برفرضِ نادرست هم بگوییم ((شجنة مّني)) در این دو روایت ، معنای تحقیقی یا تنزیلی نمی دهد ، ضرری بر حصول غرض نمی زند زیرا همانطور که عرض شد ، غرض از نقل این احادیث اینست که معلوم شود هر که حضرت زهراء سلام الله علیها را بیازارد ، حضرت رسول الله (صل الله علیه و آله) را آزرده است و در هر دو مورد بحث ، به این کلام تصریح شده است.

روایت اول :

روایت اول در قرب الأسناد شیخ حمیری (رحمة الله علیه) است و سند آن موثق است

((389- جَعْفَرٌ، عَنْ أَبِيهِ قَالَ:: «لَمَّا وُلِّيَ عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ أَعْطَانَا عَطَايَا عَظِيمَةً. قَالَ: فَدَخَلَ عَلَيْهِ أَخُوهُ فَقَالَ لَهُ: إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ لَا تَرْضَى مِنْكَ بِأَنْ تُفَضِّلَ بَنِي فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلَامُ عَلَيْهِمْ. فَقَالَ: أُفَضِّلُهُمْ لِأَنِّي سَمِعْتُ حَتَّى لَا أُبَالِيَ أَنْ أَسْمَعَ- أَوْ لَا أَسْمَعُ- أَنَ‏ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ كَانَ يَقُولُ: إِنَّمَا فَاطِمَةُ شَجْنَةٌ مِنِّي، يَسُرُّنِي مَا سَرَّهَا وَ يَسُوؤُنِي مَا سَاءَهَا، فَأَنَا أَتْبَعُ سُرُورَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ أَتَّقِي مَسَاءَتَهُ».[135]

ترجمه : ((امام باقر (علیه السلام) : زمانی که عمر بن عبد العزیز هدایای بزرگی به ما عطا کرد ، برادرش پیش او آمد و سپس به او گفت : قطعا بنی امیه از تو راضی نیستند زیرا تو بنی فاطمه (سلام الله علیها) را برتری می دهی.عمر بن عبد العزیز گفت : من آنان را برتری می دهم زیرا شنیدم حتی ترسی ندارم که شنیده باشم یا نشنیده باشم که رسول خدا (صل الله علیه و آله) فرمود : فاطمه شاخه ی وجود من است آنچه او را خشنود کند مرا خشنود کرده و آنچه او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده ، فلذا من (عمر بن عبد العزیز) سرور پیامبر (صل الله علیه و آله) را تبعیت مر کنم و از ناراحتی او می ترسم.))

ظاهر کلام عمر بن عبد العزیز که می گوید ترسی ندارم که شنیده باشم یا نشنیده باشم این را می رساند که آنچنان این کلام در آن زمان مشهور بوده ، که دیگر نیاز نبوده که فرد بگوید شنیدم بلکه صرف گفتن این قول بدون سند کافیست.

همچنین وقتی که می بینیم شیخ حمیری در سند روایت نوشته است ((جَعْفَرٌ، عَنْ أَبِيهِ)) نه (( عَنْ جَعْفَرٍ، عَنْ أَبِيهِ)) معلوم می شود طریق خود به امام صادق (علیه السلام) را تعلیق داده است به اسانید قبلی (تا که حجم کتاب زیاد نشود و ... ) فلذا با مراجعه به اولین سند قبل از سند این روایت که در آن سند ، شیخ حمیری ، به کاملی إسناد خود را تا امام صادق (علیه السلام) رسانده ، سند کامل همین روایت هم مشخص می شود.آن سند کامل ، سند زیر است :

((339- الْحَسَنُ بْنُ ظَرِيفٍ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُلْوَانَ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِيهِ، ... :))[136]

همچنین علامه مجلسی به همین رسم محدثین اشاره کرده و در هنگام نقل همین روایت از قرب الأسناد ، سند کامل آن را آورده با اینکه شیخ حمیری سند این روایت را با توجه به سند کامل قبلی ، ناقص آورده است :

((1- ب، قرب الإسناد ابْنُ طَرِيفٍ عَنِ ابْنِ عُلْوَانَ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ: لَمَّا وُلِّيَ عُمَرُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِيزِ أَعْطَانَا عَطَايَا عَظِيمَةً قَالَ فَدَخَلَ عَلَيْهِ أَخُوهُ فَقَالَ لَهُ إِنَّ بَنِي أُمَيَّةَ- لَا تَرْضَى مِنْكَ بِأَنْ تُفَضِّلَ بَنِي فَاطِمَةَ عَلَيْهِمْ فَقَالَ أُفَضِّلُهُمْ لِأَنِّي سَمِعْتُ حَتَّى- لَا أُبَالِيَ ألا [أَنْ‏] أَسْمَعَ أَوْ لَا أَسْمَعَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ يَقُولُ إِنَّمَا فَاطِمَةُ شِجْنَةٌ مِنِّي‏ يَسُرُّنِي مَا أَسَرَّهَا وَ يَسُوؤُنِي مَا أَسَاءَهَا فَأَنَا أَبْتَغِي سُرُورَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَتَّقِي مَسَاءَتَهُ‏.))[137]

و مانند او عبد الله بحرانی در عوالم العلوم :

((3- قرب الإسناد: ابن ظريف، عن ابن علوان، عن جعفر، عن أبيه عليهما السّلام قال: لمّا ولّي عمر بن عبد العزيز، أعطانا عطايا عظيمة، قال: فدخل عليه أخوه، فقال له: إنّ بني اميّة لا ترضى منك بأن تفضّل بني فاطمة عليهم! فقال: افضّلهم لأنّي سمعت حتى لا ابالي أن‏ أسمع أو لا أسمع، إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كان يقول: «إنّما فاطمة شجنة منّي‏، يسرّني ما أسرّها، و يسوؤني ما أساءها»؛ فأنا أتّبع‏ سرور رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و أتّقي مساءته.))[138]

بررسی سند روایت :

الحسن بن ظریف بن ناصح

رجال نجاشی : ((كوفي يكنى أبا محمد ثقة))[139]

فهرست شیخ طوسی : ((له كتاب.))[140]

رجال ابن داود : (([ست كش‏] كوفي ثقة مصنف‏))[141]

رجال حلی : ((كوفي يكنى أبا محمد ثقة))[142]

ارزیابی درایة النور 1.2 : إمامي ، ثقة

فلذا این شخص ثقه و امامی است.

الحسین بن علوان الکلبي

رجال النجاشی : ((كوفي عامي و أخوه الحسن يكنى أبا محمد ثقة رويا عن أبي عبد الله ع، و ليس للحسن كتاب و الحسن أخص بنا و أولى‏))[143]

ترجمه : ((کوفی و از اهل جماعت است و برادرش حسن است که کنیه اش ابا محمد است و ثقه است. هر دو از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده اند و حسن کتابی ندارد ولیکن حسن نزد ما از حسین خاص تر و برتر است.))

از ظاهر کلام و سیاق رجال نجاشی ، این به نظر می رسد که نجاشی لفظ ((ثقة)) را برای حسین بن علوان آورده است نه برادر او ؛ زیرا صاحب ترجمه ، حسین بن علوان و ذکر برادر حسین بن علوان در ترجمه حسین بن علوان ، یک استطراد است ، همچنان که آیت الله العظمی خوئی بعد از قول نجاشی می گوید :

((و استفاد بعضهم: أن التوثيق في كلامه راجع إلى الحسن، و لكنه فاسد، بل التوثيق راجع إلى الحسين: فإنه المترجم و جملة (و أخوه الحسن يكنى أبا محمد) جملة معترضة و قد تكرر ذلك في كلام النجاشي في عدة موارد، منها في ترجمة محمد بن أحمد بن عبد الله أبي الثلج.  نعم يستفاد توثيق الحسن من قوله و الحسن أخص بنا و أولى‏))[144]

 ترجمه : ((و بعضی رجالیون (از عبارت نجاشی) استفاده کرده اند که توثیق در کلام نجاشی برمی گردد به حسن بن علوان (برادر حسین) ولیکن این استفاده فاسد است بلکه توثیق به حسین بن علوان بر می گردد زیرا و جمله (و أخوه الحسن يكنى أبا محمد) معترضه است و این گونه تعبیرات ، در کلام نجاشی در موارد مختلفی آمده است مانند : ترجمه محمد بن أحمد بن عبد الله أبي الثلج. بله توثیق حسن از کلام نجاشی که می گوید (و الحسن أخص بنا و أولى) ، استفاده می شود.))

حال برای روشن تر شدن این مطلب و کلام آیت الله العظمی خوئی ، ترجمه محمد بن أحمد بن عبد الله أبي الثلج در رجال نجاشی آورده می شود :

((أبو بكر يعرف بابن أبي الثلج و أبو الثلج هو عبد الله بن إسماعيل ثقة عين كثير الحديث. له كتب منها: كتاب ما نزل من القرآن في أمير المؤمنين عليه السلام ...‏))[145]

ترجمه : ((ابوبکر معروف به ابن أبی الثلج و أبو الثلج عبد الله بن اسماعیل است و ثقه و بزرگ و بسیار روایت کننده است.کتبی دارد مانند : کتاب (ما نزل من القرآن في أمير المؤمنين عليه السلام) ...))

همانطور که ملاحظه شد ، این قدر وصف آوردن و بیان کتب ، معلوم می کند که تمامی این اوصاف و بیان کتب ، به ابن أبی الثلج می خورد نه أبو الثلج ، زیرا معقول نیست که در ترجمه ابن أبی الثلج هر آنچه که به عنوان وصف و بیان کتب مطرح شده ، به أبو الثلج بر گردد. اگر این طور باشد ، از حیث عقلائی و عرفی صحیح است که نجاشی عنوان صاحب ترجمه را أبو الثلج ذکر می کرد نه ابن أبی الثلج تا تمامی این اوصاف و بیان کتب را برای او بیاورد.

فهرست شیخ طوسی : ((له كتاب.))[146]

رجال الکشي : ((733 - محمد بن إسحاق و محمد بن المكندر و عمرو بن خالد الواسطي و عبد الملك بن جريح و الحسين بن علوان و الكلبي هؤلاء من رجال العامة إلا أن لهم ميلا و محبة شديدة))[147]

ترجمه : ((محمد بن إسحاق و محمد بن مكندر و عمرو بن خالد واسطي و عبد الملك بن جريح و حسين بن علوان و كلبي از رجال عامه (اهل جماعت) هستند و میل و محبة شدیدی (نسبت به اهل بیت (علیهم السلام)) داشتند.

رجال ابن داود : (([ست‏] كوفي ثقة.))[148]

رجال حلّی : ((كوفي عامي و أخوه الحسن يكنى أبا محمد رويا عن الصادق عليه السلام و الحسن أخص بنا و أولى. قال ابن عقدة: إن الحسن كان أوثق من أخيه و أحمد عند أصحابنا.))[149]

ترجمه : ((کوفی و از اهل جماعت است و برادرش حسن ایت که کنیه اش ابا محمد است. هر دو از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده اند ولیکن حسن حسن نزد ما از حسین خاص تر و برتر است. ابن عقدة گفته است : همانا حسن از برادرش حسین ثقه تر و ممدوح تر بود.))

همانطور که از نقل علامه حلّی از ابن عقده بر می آید ، حسن وضعیتش در وثاقت بهتر از حسین بوده است. البته این مطلب نه تنها ضربه ای به وثاقت حسین بن علوان نمی زند بلکه ظاهرا دلالت بر توثیق ابن عقده نسبت به حسین بن علوان هم می کند.

حال اگر هم فرض کنیم این توثیق و مدح به حسین بن علوان بر نمی گردد ، روایت مجهول السند می شود اما بی استفاده نمی شود بلکه به عنوان مؤیِّد روایات ((فاطمة (سلام الله علیها) بضعة منّي)) و ((فاطمة (سلام الله علیها) شجنة منّي)) و ... به جهت حصول تواتر ، استفاده می شود.

روایت دوم :

((2- حَدَّثَنَا بِذَلِكَ أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ الْكُوفِيُّ مَوْلَى بَنِي هَاشِمٍ قَالَ أَخْبَرَنَا الْمُنْذِرُ بْنُ مُحَمَّدٍ قِرَاءَةً قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سُلَيْمَانَ التَّمِيمِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مِهْرَانَ عَنْ عَبَايَةَ عَنْ ابْنِ عَبَّاسٍ عَنِ النَّبِيِّ ص أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ فَاطِمَةَ شِجْنَةٌ مِنِّي يُؤْذِينِي‏ مَا آذَاهَا وَ يَسُرُّنِي مَا يَسُرُّهَا وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَيَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ يَرْضَى لِرِضَاهَا ص.))[150]

ترجمه : ((2- ابن عبّاس گويد: پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: (قطعا فاطمه رگى از من است آزرده مى‏سازد مرا آنچه او را آزرده مى‏سازد، و شادمان مى‏كند مرا آنچه او را شادمان مى‏نمايد، و بيقين خداوند تبارك و تعالى خشمگين گردد بواسطه خشم فاطمه، و خوشنود گردد براى خوشنودى فاطمه، صلوات اللَّه عليها.))[151]

این روایت نیز به عنوان مؤید به جهت حصول تواتر ، استفاده می شود.

همچنین روایت دیگری نیز در احتجاج شیخ طبرسی از امام صادق (علیه السلام) آمده است که خشم حضرت زهراء (سلام الله علیها) را مستقیما منشأ خشم حضرت باری تعالی معرفی می کند؟

((وَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ زَيْدٍ عَنْ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ ع‏ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ لِفَاطِمَةَ يَا فَاطِمَةُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَغْضَبُ‏ لِغَضَبِكِ‏ وَ يَرْضَى لِرِضَاكِ قَالَ فَقَالَ الْمُحَدِّثُونَ بِهَا قَالَ فَأَتَاهُ ابْنُ جريح [جُرَيْجٍ‏] فَقَالَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ حُدِّثْنَا الْيَوْمَ حَدِيثاً اسْتَهْزَأَهُ النَّاسُ قَالَ وَ مَا هُوَ؟ قَالَ حَدِيثُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ لِفَاطِمَةَ إِنَّ اللَّهَ لَيَغْضَبُ لِغَضَبِكِ وَ يَرْضَى لِرِضَاكِ قَالَ فَقَالَ ع إِنَّ اللَّهَ لَيَغْضَبُ فِيمَا تَرْوُونَ لِعَبْدِهِ الْمُؤْمِنِ وَ يَرْضَى لِرِضَاهُ؟ فَقَالَ نَعَمْ- قَالَ ع فَمَا تُنْكِرُ أَنْ تَكُونَ ابْنَةُ رَسُولِ اللَّهِ ص مُؤْمِنَةً يَرْضَى اللَّهُ لِرِضَاهَا وَ يَغْضَبُ لِغَضَبِهَا؟ قَالَ صَدَقْتَ‏ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ‏.))[152]

ترجمه : ((226- از حسين‏ بن‏ زيد بن جعفر صادق نقل است كه رسول خدا به فاطمه عليهم السّلام فرمود: «خداوند عزّ و جلّ براى خشم فاطمه غضب مى‏كند و به رضايتش خشنود مى‏گردد». راوى گويد: پس أهل حديث آن را نقل كردند. روزى ابن جريج نزد آن حضرت آمده و گفت: اى أبو عبد اللّه، امروز حديثى شنيدم كه مردم آن را استهزاء مى‏كردند!. فرمود: كدام حديث؟!. گفت: اينكه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرموده: «خداوند عزّ و جلّ براى خشم فاطمه غضب مى‏كند و به رضايتش خشنود مى‏گردد». راوى گويد: امام فرمود: آرى، مگر شما خود اين حديث را نقل نمى‏كنيد كه خدا براى غضب بنده مؤمنش غضب مى‏كند و براى رضايتش خشنود مى‏شود؟ گفت: آرى. فرمود: چگونه منكر اين هستيد كه دخت گرامى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله مؤمنه است؛ خداوند براى خشنوديش خشنود و براى غضبش به خشم آيد؟!. گفت: راست گفتى، خدا مى‏داند كجا رسالت و مأموريت خود را قرار دهد!!.))[153]

 

بخش سوم : تواتر اين روايات از نظر علماي شيعه

روايات «فاطمة بضعة مني» و أمثال آن ، كه در كتب شيعه آمده و اسناد متعدد آن عرض شد ، از نظر علماي شيعه متواتر است از اين جهت بررسي سندي هم لازم ندارد اگر چه روایت صحیح السند یا حداقل معتبر السند علاوه بر تواترش هم دارد. در اين قسمت به برخي از سخنان علماي شيعه در تواتر و قطعي بودن اين روايت یا صحت آن (حتی بین فریقین) ، اشاره می شود :

شیخ مفید

((و لإجماع الأمة أيضا على‏ قَوْلِ النَّبِيِّ ص‏ مَنْ‏ آذَى‏ فَاطِمَةَ فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ.))[154]

ترجمه : ((... و همچنین به خاطر اجماع امت بر قول رسول خدا (صل الله علیه و آله) : کسی که فاطمه (سلام الله علیها) را بیازارد مرا آزرده است و کسی که مرا آزرده خدا را آزرده است.))

وقتی یک حدیث مورد توافق اجماعی امت باشد ، قطعا متواتر است و همچنین درست است که شیخ مفید عبارت ((فاطمة (سلام الله علیها) بضعة منّي)) را ذکر نکرده ولیکن غرض اصلی ما از حدیث ((فاطمة (سلام الله علیها) بضعة منّي)) همین قسمت ((مَنْ‏ آذَى‏ فَاطِمَةَ فَقَدْ آذَانِي)) است فلذا با متواتر خواندن این قسمت ، توسط شیخ مفید ، غرض اصلی حاصل شده است.

شیخ حرّ عاملی (متوفای 1104ه)

((ومنها : قوله عليه السّلام فاطمة بضعة مني يؤذيني ما يؤذيها . فإنه هذا اللفظ بعينه صدر منه عليه السّلام مرارا متعددة حتى سمعه جميع الصحابة ولم يزل يزداد اشتهارا))[155]

ترجمه : ((و از آن روایات : قول رسول الله (صل الله علیه و آله) است (که می فرماید :)فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی وجود من است کسی که او را بیازارد مرا آزرده است.قطعا این لفظ از نفس رسول خدا (صل الله علیه و آله) چندیدن بار صادر شده تا اینکه جمیع صحابه آن را شنیده اند و دائما شهرتش بیشتر می شد.))

کسی که ادعا کند لفظی قطعا از رسول خدا (صل الله علیه و آله) صادر شده است قائل به یقینی بودن صدور آن روایت شده است که دقیقا همین معنا ، معنای تواتر است چه برسد به اینکه بگوید قطعا این لفظ قطعا از رسول خدا (صل الله علیه و آله) آن هم چند بار با ازدیاد دائمی شهرت آن لفظ صادر شده است.

علامه مجلسي (متوفاي1111هـ)

علامه مجلسي بر عصمت حضرت زهرا (سلام الله عليها) به اين روايت استدلال كرده و اين روايت را متواتر مي داند و مي نويسد:

((نقول: لا شكّ في عصمة فاطمة عليها السلام، أمّا عندنا فللإجماع القطعي المتواتر، و الأخبار المتواترة الآتية في أبواب مناقبها عليها السلام‏ ، و أمّا الحجّة على المخالفين فبآية التطهير الدالة على عصمتها، و سيأتي إثبات نزول الآية في جماعة كانت داخلة فيهم، و دلالة الآية على العصمة في المجلد التاسع‏ ، و بالأخبار المتواترة الدالّة على أنّ إيذاءها إيذاء الرسول‏ صلوات اللّه عليهما، و أنّ‏ اللّه تعالى يغضب لغضبها و يرضى لرضاها، و سيأتي في أبواب فضائلها صلوات اللّه عليها، و لنذكر هنا بعض ما رواه المخالفون في ذلك، فمنها:.

1- مَا رَوَاهُ الْبُخَارِيُّ فِي صَحِيحِهِ‏ فِي بَابِ مَنَاقِبِهَا عَلَيْهَا السَّلَامُ عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ قَالَ: فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ أَغْضَبَهَا أَغْضَبَنِي.))[156]

ترجمه : ((مي گوييم: در عصمت فاطمه (سلام الله علیها) شكي نيست؛ دليل ما يكي اجماع قطعي است كه به صورت متواتر نقل شده ، و ديگر اخبار متواتري است كه آينده در ابواب مناقب آن حضرت وارد شده است.اما دليل ما بر مخالفين يكي آيه تطهير است كه بر عصمت آن حضرت دلالت دارد.و به زودی اثبات نزول آن آیه درباره ی جماعتی که شامل آن آیه می شوند و دلالت آن آیه بر عصمت در جلد نهم خواهد آمد و (حجت ديگر بر مخالفین) اخبار متواتري است كه دلالت دارند بر اینکه اذیت کردن فاطمه (سلام الله علیها) اذيت كردن رسول خدا (صل الله علیه و آله) و اين كه خداوند با خشم فاطمه (سلام الله علیها) خشمگين مي شود و با رضايت ايشان راضي مي شود و این اخبار در باب فضائل حضرت زهراء (سلام الله علیها) خواهد آمد و حال بعضی از روایات مخالفین را می آوریم. از جمله اين روايات آن روايتي است كه

بخاري در صحيحش در باب مناقب از مسور بن مخرمه نقل كرده است كه رسول خدا در باره فاطمه فرمود: فاطمه پاره تن من است، هر كه او را به خشم در آورد، مرا به خشم آورده است.))

سید نعمت الله جزائری (متوفای 1112) :

وقتی به حدیث فاطمة (سلام الله علیها) بضعة مني می رسد ، می نویسد :

((حديث فاطمة بضعة مني‏

و منه قوله (ص): «فاطمة بضعة منّي من اذاها فقد آذاني» فإنّه بهذا اللّفظ، رواه جميع الصّحابة.))[157]

ترجمه قسمت مخطط : ((تمامی صحابه آن را روایت کردند.))

وقتی بگوییم روایتی را تمامی صحابه روایت کنند قطعا یقین به صدور آن از رسول خدا (صل الله علیه و آله) حاصل می شود و این همان معنای تواتر است.

شیخ عبد الله بحرانی (متوفای قرن 12) :

تعبیری شبیه به تعبیر علامه مجلسی دارد :

((الفائدة] الاولى: نقول: لا شكّ‏ في‏ عصمة فاطمة عليها السّلام،

أمّا عندنا فللإجماع‏  القطعيّ المتواتر، و الأخبار المتواترة المتقدّمة في أبواب مناقبها عليها السّلام. و أمّا الحجّة على المخالفين:

1- فبآية التطهير الدالّة على عصمتها، و سيأتي إثبات نزول الآية في جماعة كانت داخلة فيهم، و دلالة الآية على العصمة في المجلّد التاسع؛

2- و بالأخبار المتواترة الدالّة على أنّ إيذاءها إيذاء الرسول صلوات اللّه عليهما، و أنّ اللّه تعالى يغضب لغضبها و يرضى لرضاها؛

و تقدّم في أبواب فضائلها عليها السّلام ج 1/ 143- 160. و لنذكر هنا بعض ما رواه المخالفون في ذلك: فمنها:

ما رواه البخاري في صحيحه في باب مناقبها عليها السّلام: عن المسوّر بن مخرمة: إنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم قال: فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني.))[158]

تقریبا متنش همان متن علامه مجلسی است فلذا ترجمه نمی شود.

محقق بحراني (متوفاي1186هـ):

محقق بحراني مي نويسد:

((ومن الظاهر البين أن الأمر الذي يشق عليها يؤذيها ، وايذاؤها محرم بالاتفاق ، لأنه إيذاء لرسول الله صلي الله عليه وآله بالخبر المتفق عليه بين الخاصة والعامة فاطمة بضعة مني ، يؤذيني ما يؤذيها.))[159]

ترجمه : ((از امور آشكاري كه بر حضرت زهرا سخت گذشت، اذيت شدنش بود، و اذيت كردن آن حضرت به اتفاق همه حرام است. زيرا طبق خبري كه بين خاصه و عامه مورد اتفاق است، اذيت كردن ايشان اذيت شدن پيامبر است و آن خبر اين است كه حضرت فرمود: فاطمه پاره تن من است، اذيت كردن او اذيت كردن من است.))

شیخ جعفر كاشف الغطاء: (متوفاي1228هـ):

بر تواتر اين روايت تصريح كرده و مي نويسد:

((وروي في حقها ما تواتر نقله بين الفريقين عن النبي صلي الله عليه وآله أنه قال فاطمة بضعة مني من اذاها فقد آذاني ومن آذاني فقد اذي الله وقال الله تعالي الذين يؤذون الله ورسوله أولئك يلعنهم الله ويلعنهم اللاعنون.))[160]

ترجمه : ((در باره حضرت زهرا سلام الله عليها روايت متواتر بين شيعه و اهل سنت نقل شده است كه رسول خدا فرمود: فاطمه پاره تن من است، هركه او را اذيت كند، مرا اذيت كرده و كسي كه مرا اذيت كند، خداوند را اذيت كرده است. خداوند فرموده است: كساني كه خداو رسولش را اذيت مي كند مورد لعن خدا و لعن لعنت كنندگان است.))

شیخ محمد باقر کجوری (متوفای 1313 ه) :

در الخصائص الفاطمیة در خصیصه سیزدهم (ویژگی سیزدهم) برگزیدگی حضرت رسول الله (صل الله علیه و آله) و امیر المؤمنین (علیه السلام) نسبت به عالمیان و ادله آن برگزیدگی را  بیان می کند و وقتی به برگزیدگی حضرت زهراء (سلام الله علیها) و ادله آن می رسد ، یکی از ادله برگزیده شدن آن بانو (سلام الله علیها) را حدیث فاطمة (سلام الله علیها) بضعة منّي معرفی می کند و آن را مورد اجماع شیعه و اهل جماعت می داند و حدیث مورد اجماع شیعه و سنی قطعا متواتر است :

((أمّا فاطمة الزهراء - صلوات الله عليها - فهي مشمولة بالأحاديث والأخبار الواردة عموماً في اصطفاء الخمسة الطيّبة ، إضافة إلى ما ورد في إصطفاءها خاصّة على العالَمين ، وظواهر الأخبار والآثار ، وخصوصاً الحديث المتّفق عليه عند الفريقَين أنّ « فاطمة بضعة منّي »))[161]

ترجمه : ((اما فاطمه زهراء (سلام الله علیها) مشمول احادیث و اخبار وارده عمومه در برگزیده شدن خمسه طیبه است (یعنی روایات شأن نزول آیه تطهیر) مضافا بر روایات  برگزیده شدن خصوصی اش بر عالمین و ظواهر اخبار و آثار و خصوصا حدیث  مورد اجماع و اتفاق فریقین یعنی فاطمة (سلام الله علیها) بضعة منّي))

شیخ حبیب الله خوئی (1324 ه) :

و شیخ حبیب الله خوئی نیز روایتی شبیه به روایت شیخ مفید آورده و می گوید روایت صحیح است و عامه و خاصه آن را نقل کرده اند :

 ((و أمّا الحديث الذي رواه عن النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أعني قوله: و كم‏ قال‏ لا مرّة يؤذيني ما يؤذيها و يغضبني ما يغضبها، فهو حديث صحيح رواه العامّة و الخاصّة))[162]

ترجمه : ((و اما حدیثی که از پیامبر (صل الله علیه و آله) روایت کرده یعنی قول ایشان _که چند بار فرمود نه یک بار _ آنچه او را اذیت می کند مرا اذیت کرده و آنچه او را غضبناک کند مرا غضبناک کرده ، حدیثی صحیح است که عامه و خاصه آن را روایت کرده اند.))

آیت الله العظمی سید حسن لواسانی (متوفای 1400 ه) :

((أوليس قد صحّ وتواتر لدى الفريقين قول رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) في ابنته الصدّيقة : " إنّ فاطمة بضعة منّي ، وهي روحي الّتي بين جنبي ، من آذاها فقد آذاني ، ومن آذاني فقد آذى الله ، ومن أحبّها فقد أحبّني ، ومن أبغضها فقد أبغضني ، ومن أسخطها فقد أسخطني ، ومن أرضاها فقد أرضاني "))[163]

ترجمه : ((آیا قول رسول الله (صل الله علیه و آله) درباره ی دخترش صدّیقه (سلام الله علیها) : " همانا فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی تن من و روح بین دو پهلوی من است ، هر مس او را بیازارد مرا آزرده و هر کس مرا بیازارد خدا را آزرده و هر کس او را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و هر کس او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و هر کس او ناراحت کند مرا ناراحت کرده و هر کس او را راضی کند مرا راضی کرده است." نزد فریقین صحیح و متواتر نیست؟))

شیخ محمد جواد مغنیه (1400ه) :

((ومما استدل به القائلون بأفضلية فاطمة ( ع ) ما تواتر عن أبيها من طريق السنة والشيعة : « فاطمة بضعة مني ، فمن أغضبها أغضبني ».))[164]

ترجمه : ((و از استدلال هایی که قائلین به افضلیت حضرت فاطمه (سلام الله علیها) می آورند آن روایتی است که به تواتر از پدر ایشان از طریق سنی و شیعه رسیده است : « فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی وجود من است پس هر که او غضبناک کند مرا غضبناک کرده است.»))

آیت الله العظمی سید محمد حسینی شیرازی (معاصر) :

((إن المسلمين كانوا قد سمعوا الرسول صلى الله عليه و آله و سلم يقول كراراً: (فاطمة بضعة منى)))[165]

ترجمه : ((قطعا مسلمین از رسول الله (صل الله علیه و آله) می شنیده اند مکررا می فرمود : فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی وجود من است.))

کسی که می گوید مسلمانان قطعا لفظی را از رسول خدا (صل الله علیه و آله) شنیده اند پس یقین به صدور چنین لفظی از رسول الله (صل الله علیه و آله) شده داشته و این همان معنای تواتر است خصوصا وقتی که بگوید مسلمانان قطعا لفظی را از رسول خدا (صل الله علیه و آله) مکرارا شنیده اند.

آيت الله العظمي وحيد خراساني (معاصر) :

مرجع تقليد جهان تشيع حضرت آيت الله العظمي وحيد خراساني بعد از نقل آيه مباهله و تحليل آن مبني بر اين كه اين آيه بر عصمت حضرت زهرا (سلام الله عليها) دلالت دارد ، به صحت اين روايت از نظر شيعه و اهل جماعت تصریح كرده است :

((و ممّا يؤكّد ذلك الحديث الذي رواه العامّة و الخاصّة، و اعترفوا بصحّته‌ أنّرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم قال: «فاطمة بضعة منّي، فمن أغضبها أغضبني»))[166]

ترجمه : ((از مواردي كه اين مطلب را تأكيد مي كند روايتي است كه آن را عامه (اهل جماعت) و خاصه (شیعه) نقل كرده و به صحت آن اعتراف كرده اند. روايتیست كه رسول خدا (صل الله علیه و آله) فرمود: فاطمه (سلام الله علیها) پاره تن من است هر كه او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.))

آیت الله سید علی حسینی میلانی :

در کتاب الإمامة في أهم الکتب الکلامیة در فصل عصمة الزهراء البتول (سلام الله علیها) یکی از ادله عصمت حضرت زهراء (سلام الله علیها) را همین روایت می خواند :

((وأما الحديث الشريف : " فاطمة بضعة مني . . " فهو أيضا من الأحاديث الصحيحة المتفق عليها))[167]

ترجمه : ((اما حدیث شریف " فاطمة بضعة مني . . " از احادیث صحیحه مورد اتفاق مسلمین است.))

همچنین در  تشييد المراجعات وتفنيد المكابرات در رد کلام ابن تیمیه که گفته است ، ابوبکر از اهل بیت (علیهم السلام) (أعاذنا الله) برتر است ، می نویسد :

((وفيه : أوّلا : في « أهل البيت » في الآية شخص النبيّ صلّى الله عليه وآله وسلّم ، ولا ريب في أفضليّته المطلقة . وثانياً : في « أهل البيت » في الآية فاطمة الزهراء ، وقد اعترف غير واحد من أعلام القوم بأفضليّتها من أبي بكر : فقد ذكر العلاّمة المنّاوي بشرح الحديث المتّفق عليه بين المسلمين : « فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني » « استدلّ به السهيلي على أنّ من سبّها كفر ، لأنّه يغضبه ، وأنّها أفضل من الشيخين » .))[168]

ترجمه : ((و در این نظر اشکالاتی است : اولا در « أهل البيت » موجود در آیه شخص نبی (صل الله علیه و آله) است و شکی در افضلیت مطلقه ایشان نیست. ثانیا : در « أهل البيت » موجود در آیه ، فاطمه زهراء (سلام الله علیها) است و چندین نفر از بزرگان به افضلیت آن بانو (سلام الله علیها) از ابوبکر اعتراف کرده اند : علامه مناوی در شرح حدیثی که مورد اجماع مسلمین است یعنی : « فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني » ، ذکر کرده است که سهیلی به آن برای اثبات کفر کسی که فاطمه (سلام الله علیها) را سب کند استدلال کرده زیرا سب باعث غضبناک شدن رسول الله (صل الله علیه و آله) می شود و آن بانو از ابوبکر و عمر برتر است.))

آیت الله سید محمد مهدی خرسان (معاصر) :

به صحت روایت اشاره می کند :

((أقول : وليتني أدري ماذا كان يقول أبو بكر في نفسه حين يأمر بجلب علي بأعنف العنف ، وتهديد عمر باحراق باب فاطمة ، أليس ذلك مما أغضبها ؟ وهل غضبها دون غضب الصحابة الثلاث ؟ أوليس صح قوله صلّى الله عليه وآله وسلّم : فاطمة بضعة منّي ، فمن أغضبها فقد أغضبني ، ومن أغضبني فقد أغضب الله ».))[169]

ترجمه : ((می گویم : و ای کاش می دانستم ابوبکر چه چیز در درون خود می گفت آن زمان که امر کرد که به بدترین وجه او را بیاورند و (نمی دانم در درونش چه می گفت هنگام) تهدید عمر به سوزاندن درب خانه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) ، آیا این (قضایا) فاطمه (سلام الله علیها) را غضبناک نمی کرد؟ آیا آن بانو (سلام الله علیها) به غیر آن سه نفر غضب داشت؟ آیا قول رسول الله (صل الله علیه و آله) که فرمود : فاطمة بضعة منّي ، فمن أغضبها فقد أغضبني ، ومن أغضبني فقد أغضب الله صحیح نبود؟))

شیخ باقر شریف قرشی (معاصر) :

سه روایت را از محل های اجماع روات اسلام معرفی می کند :

((لقد أشاد ( ص ) بقيمها ومثلها في منتدياته العامة والخاصة ، وعلى منبره ليحفظه المسلمون فقد قال فيما أجمع عليه رواة الاسلام :

1 - " إن الله يغضب لغضبك ويرضى لرضاك . . . "

2 - " إنما فاطمة بضعة مني يؤذيني ما يؤذيها ، وينصبني ما أنصبها . . . "

3 - " فاطمة سيدة نساء العالمين . . . ".))[170]

ترجمه : ((همانا رسول الله (صل الله علیه و آله) به ارزش حضرت زهراء (سلام الله علیها) در اجتماعات عامه و خاصه و بر روی منبرشان اشاره کرده اند تا مسلمانان آن (اشارات) را حفظ کنند.پس فرموده است در آنچه روات اسلام در آن اجماع دارند :

((1- همانا خداوند به خاطر غضبت غضبناک و به خاطر رضایت راضی می شود ... . 2- همانا فاطمه (سلام الله علیها) پاره ی تن من است ، هر آنچه او را بیازارد مرا آزرده است و هر آنچه او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است ... . 3- فاطمه (سلام الله علیها) سرور زنان عالمیان است ... .))

شیخ فاضل مسعودي (معاصر):

در كتاب «الاسرار الفاطمية» بر تواتر اين روايت نزد شيعه و اهل جماعت تصريح كرده و مي نويسد :

((واستدل الكثير من العامة والخاصة بأفضلية فاطمة عليها السلام علي مريم وخصوصا ما تواتر عن أبيها رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم م الخاصة والعامة بقوله صلي الله عليه وآله وسلم فاطمة بضعة مني ، فمن أغضبها أغضبني فهذا الحديث من المتواترات وفيه دلالة علي كونها من نور الرسول الأعظم محمد صلي الله عليه وآله وسلم وكونها لحمه ودمه فهو خاتم الرسل فإنه تكون ابنته أفضل من ابنة عمران .))[171]

ترجمه : ((بسياري از علماي اهل سنت و شيعه بر افضليت فاطمه سلام الله عليها بر مريم استدلال كرده به ويژه آن روايت متواتري كه از پدرش رسول خدا صلي الله عليه وآله خاصه و عامه نقل كرده كه فرمود: فاطمه پاره تن من است، هر كه او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است. . اين روايت از روايات متواتر است و دلالت مي كند بر اين كه حضرت زهرا از نور پيامبر اعظم صلي الله عليه، و از گوشت و خون آن حضرت است؛ پس رسول خدا خاتم رسولان و دخترش برتر از مريم دختر عمران است.))

 

نتیجه گیری

اولا: روايت «بضعة مني در منابع شيعه سند صحيح دارد همچنین به علت کثرت نقل و اسانید آن متواتر است پس قطعی الصدور است.

ثانيا: علماي شيعه یا این حدیث را متواتر و یا صحیح معرفی کرده اند بلکه تصریح کرده اند که حتی علماء مخالفین هم یا حدیث را متواتر و یا صحیح می دانند.

ثالثا: با توجه به شأن صدور اين روايت (كه حداقل هشت مورد آن خاطر نشان شد) هدف رسول خدا صلي الله عليه وآله معرفي جايگاه دخترشان در نزد خداوند متعال و رسول او (صل الله علیه و آله) و اخطار جدي براي پرهيز از آزار و اذيت پاره تنشان ، و نشان دادن ميزان دشمنيشان با آزاردهندگان حضرت زهرا (سلام الله عليها) بوده است.

رابعا : حال که اثبات شد حضرت زهراء (سلام الله علیها) پاره ی حقیقی وجود رسول الله (صل الله علیه و آله) هستند پس اثبات می شود که تمامی صفات رسول الله (صل الله علیه و آله) را دارا هستند إلّا ما خرج بالدلیل (یعنی مگر اینکه شرع یا عقل قطعی آن صفات را برای بی بی (سلام الله علیها) جائر نداند) پس اوامر و نواهی حضرت زهراء (سلام الله علیها) همانند رسول الله (صل الله علیه و آله) و دیگر معصومین (علیهم السلام)  واجب الإطاعة است چراکه در قرآن کریم آمده است : {ما آتاكُمُ‏ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا} (الحشر : 7)

 

فهرست منابع:

1.     قرآن کریم

2.     إبن أبي‌الحديد المدائني المعتزلي، ابوحامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد  (655 هـ) (تحقيق محمد عبد الكريم النمري) ، شرح نهج البلاغة لإبن أبی الحدید ، الطبعة: الأولى ، بيروت / لبنان ، دار الكتب العلمية ، 1418هـ - 1998م.) _ الجامع الکبیر- الإصدار الرابع

3.     ابن اثير جزرى ، مبارك بن محمد ، النهاية في غريب الحديث و الأثر ، چاپ: چهارم ، قم ، موسسه مطبوعاتي اسماعيليان ‏، 1367 ه.ش _ قاموس النور 2.0

4.     ابن اشعث ، محمد بن محمد ، الجعفريات (الأشعثيات) ، چاپ: اول ، تهران ، بى تا) _ جامع الأحادیث 3.6

5.     ابن بابويه ، محمد بن على ، الأمالي (للصدوق) / ترجمه كمره‏اى ، چاپ: ششم ، تهران، 1376ش) _ جامع الأحادیث 3.6

6.     ابن بابويه، محمد بن على(381 ق‏)‏ ، الأمالي( للصدوق) ، نوبت چاپ: ششم‏ ، تهران‏ ، ناشر: كتابچى‏ ، سال چاپ: 1376 ش‏)_ جامع الأحادیث 3.6

7.     ابن بابويه، محمد بن على ، الخصال ، چاپ: اول ، قم ، 1362ش.) _ جامع الأحادیث 3.6

8.     ابن بابويه، محمد بن على، الخصال / ترجمه كمره‏اى ، چاپ: اول ، تهران ، کتابچی ، 1377ش) _ جامع الأحادیث 3.6

9.     ابن بابويه ، محمد بن على ، علل الشرائع / ترجمه ذهنى تهرانى ، چاپ: اول ، ايران ؛ قم ، 1380ش) _ جامع الأحادیث 3.6

10.ابن بابويه ، محمد بن على ، علل الشرائع ، چاپ: اول ، قم ، 1385ش / 1966م) _ جامع الأحادیث 3.6

11.ابن بابويه ، محمد بن على ، معاني الأخبار / ترجمه محمدى ، چاپ: دوم ، تهران ، دار الكتب الإسلامية ، 1377ش) _ جامع الأحادیث 3.6

12.ابن بابويه ، محمد بن على ، معاني الأخبار ، چاپ: اول ، قم ، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم‏ ، 1403 ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

13.ابن حيون ، نعمان بن محمد مغربى ، دعائم الإسلام ، چاپ: دوم ، قم ، مؤسسة آل البيت عليهم السلام‏ ، 1385ق) _ جامع الأحادیث 3.6

14.ابن حيون، نعمان بن محمد مغربى، شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار عليهم السلام چاپ: اول، قم، 1409 ق.)_ جامع الأحادیث 3.6

15.ابن داود حلى(‏قرن هشتم هجرى قمرى‏) ، رجال ابن داود ، انتشارات دانشگاه تهران‏ ، 1383 هجرى قمرى‏ ‏) _ درایة النور 1.2

16.ابن دريد، محمد بن حسن، جمهرة اللغة ، چاپ: اول ، دار العلم للملایین ، بيروت) _ قاموس النور 2.0

17.ابن سيده ، على بن اسماعيل ، المحكم و المحيط الأعظم ، چاپ: اول ، بيروت ، دار الکتب العلمیة) _ قاموس النور 2.0

18.ابن سيده ، على بن اسماعيل ، المخصص ، چاپ: اول ، بيروت، دار الکتب العلمیة) _ قاموس النور 2.0

19.ابن شاذان قمى، أبو الفضل شاذان بن جبرئيل، الروضة في فضائل أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليهما السلام (لابن شاذان القمي) چاپ: اول ، ايران ؛ قم ، 1423 ق) _ جامع الأحادیث 3.6

20.ابن شهر آشوب مازندرانى ، محمد بن على ، مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب) ، چاپ: اول ، قم ، علامه ، 1379 ق.)_ جامع الأحادیث 3.6

21.ابن المغازلي (وفات : 483) ، مناقب علي بن أبي طالب ( ع ) ، چاپ : الأولى ، ناشر : انتشارات سبط النبي (ص) ، چاپخانه : سبحان   ، 1426 - 1384 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

22.ابن منظور، محمد بن مكرم، لسان العرب ، چاپ: سوم ، بيروت._ قاموس النور 2.0

23.ابن فارس، احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغه ، چاپ: اول ، قم ، مکتب الأعلام الإسلامي) _ قاموس النور 2.0

24.ابوجيب ، سعدى ، القاموس الفقهي لغة و اصطلاحا ، دمشق ، چاپ: دوم ، دار الفکر) _ قاموس النور 2.0

25.احمد بن حسين بن غضائرى(قبل از 450 هجرى قمرى) ‏ ، رجال ابن الغضائري ، قم ، مؤسسه اسماعيليان ، ‏1364 هجرى قمرى‏ _ درایة النور 1.2

26.اخطب خوارزم موفق بن احمد (مترجم:غفاری ساروی، حسین) ، کفی از یمی (ترجمه کتاب مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام) ، نشر شوق ، ساري) _ www.noorlib.ir

27.اربلى، على بن عيسى، كشف الغمة في معرفة الأئمة (ط - القديمة) ، چاپ: اول ، تبريز ، بنی هاشمی ، 1381ق.)_ جامع الأحادیث 3.6

28.ازهرى، محمد بن احمد، تهذيب اللغة ، چاپ: اول ، بيروت ، دار إحیاء التراث العربي) _ قاموس النور 2.0

29.اسماعيل صينى ، محمود ، المكنز العربي المعاصر ، چاپ: اول ، بيروت ، مكتبة لبنان ناشرون‏) _ قاموس النور 2.0

30.الأمين ، السيد محسن (تحقيق : تحقيق وتخريج : حسن الأمين) ، أعيان الشيعة ، بيروت –لبنان ، دار التعارف للمطبوعات) _ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

31.الشيخ باقر شريف القرشي ، حياة الإمام الحسين ( ع ) ، الطبعة الأولى ، النجف الأشرف ، مطبعة الآداب ، 1394ه - 1974 م) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

32.بحرانى اصفهانى، عبد الله بن نور الله، عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال (مستدرك سيدة النساء إلى الإمام الجواد) چاپ: اول ، ايران ؛ قم ، 1413 ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

33.المحقق البحراني (وفات : 1186) ، قم ، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

34.البخاري ،  محمد بن إسماعيل أبو عبدالله الجعفي(تحقيق : د. مصطفى ديب البغا) ، الجامع الصحيح المختصر ، الطبعة : الثالثة ، اليمامة - بيروت ، دار ابن كثير , ق1407 –م1987) _ الجامع الکبیر الإصدار الرابع

35.بستانى ، فواد افرام (مترجم رضا مهیار) ، فرهنگ ابجدى ، چاپ: دوم ، تهران ، اسلامی ،  1375 ه.ش _ قاموس النور 2.0

36.تقى الدين أحمد بن على المقريزى (م 845) (تحقيق محمد عبد الحميد النميسى) ، إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال والأموال والحفدة والمتاع ، دار الكتب العلمية ، ط الأولى ، بيروت ، 1420/1999.) _ المکتبة الشاملة 3.61

37.جزايرى ، نعمت الله بن عبد الله ، زهر الربيع ، چاپ: اول ، بيروت ، مؤسسة العالمية للتجليد ، 1421 ه.ق.) _ محدث جزائری (نرم افزار نور)

38.(الشيخ جعفر كاشف الغطاء (وفات : 1228) (تحقيق : مكتب الإعلام الإسلامي - فرع خراسان - المحققون : عباس التبريزيان ، محمد رضا الذاكري ( طاهريان ) وعبد الحليم الحلي) ، كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء ( ط.ج ) ، الطبعة الأولى ، ناشر : مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى ( مركز النشر التابع لمكتب الإعلام الإسلامي ) ، چاپخانه : مطبعة مكتب الإعلام الإسلامي ، 1422ق - 1380 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

39.السيد جعفر مرتضى العاملي ، الصحيح من سيرة النبي الأعظم ( ص ) ، الطبعة الأولى ، قم –ايران ، ناشر : دار الحديث للطباعة والنشر ، چاپخانه : دارالحديث ، سال چاپ : 1426 - 1385 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

40.جوهرى ، اسماعيل بن حماد ، الصحاح ، چاپ: اول ، بيروت ، دار العلم للملایین) _ قاموس النور 2.0

41.الحر العاملي (وفات : 1104) ، الفوائد الطوسية (تحقيق : علق عليه وصححه العالمان المتتبعان الحاج السيد مهدي اللازوردي والشيخ محمد درودي) ، قم ، المطبعة العلمية ، شعبان 1403) _ مکتبة أهل بیت (علیه السلام) 2.0

42.السيد حسن الحسيني اللواساني (وفات : 1400) (تحقيق : السيد ابراهيم اللواساني) ، نور الأفهام في علم الكلام ، الطبعة الأولى ، قم ، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة ، 1425ق) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

43.حسين بن عبد الوهاب ، عيون المعجزات ، چاپ: اول ، ايران ؛ قم ، مکتبة الداوري ، بى تا) _ جامع الأحادیث 3.6

44.حميرى ، عبد الله بن جعفر ، قرب الإسناد (ط - الحديثة) ، چاپ: اول ، قم ، مؤسسة آل البيت عليهم السلام‏، 1413 ق) _ جامع الأحادیث 3.6

45.حميرى، نشوان بن سعيد، شمس العلوم ، چاپ: اول ، دمشق ، دار الفکر) _ قاموس النور 2.0

46.خراسانى ، حسين وحيد ، منهاج الصالحين (للوحيد) ، پنجم ، قم –ايران ، مدرسه امام باقر عليه السلام ، 1428 ه‍ ق) _ جامع فقه أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

47.خزاز رازى ، على بن محمد ، كفاية الأثر في النصّ على الأئمة الإثني عشر ، قم ، 1401 ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

48.آية الله العظمى خويى‏ ، معجم رجال الحديث‏ ، قم‏ ، مركز نشر آثار شيعه ، 1410 هجرى (1369 شمسى)) _ درایة النور 1.2

49.خويى هاشمى ، ميرزا حبيب الله ، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى) ، چاپ: چهارم ،  تهران ، المکتبة الإسلامیة ، 1400 ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

50.زبيدى ، مرتضى ، محمد بن محمد ، تاج العروس ، چاپ: اول ، بيروت ، دار الفکر) _ قاموس النور 2.0

51.زمخشرى ، محمود بن عمر ، أساس البلاغة ، چاپ: اول ، بيروت ، دار صادر) _ قاموس النور 2.0

52.زمخشرى ، محمود بن عمر ، مقدمة الأدب ، چاپ: اول ، تهران، موسسه مطالعات اسلامي دانشگاه تهران‏ ، 1386) _ قاموس النور 2.0

53.الشيخ السبحاني ، الحديث النبوي بين الرواية والدراية ، الطبعة الأولى ، ناشر : مؤسسة الإمام الصادق (ع) ، چاپخانه : اعتماد –قم ، 1419) _ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

54.شبلنجی ، مومن ، نور الأبصار في مناقب آل بیت النبي المختار صلی الله علیه و آله و سلم ، قم - ایران ، الشريف الرضي) _ www.noorlib.ir

55.شمس الدين ابي البركات محمد بن احمد الدمشقي الباعوني الشافعي (المحقق : العلامة الخبير الشيخ محمد باقر المحمودي) ، جواهر المطالب في مناقب الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام ، مجمع إحياء الثقافة الاسلامية ، الطبعة : الاولى ، 1415 ه‍. ق) _ المکتبة الشاملة 3.61

56.شيخ الشريعة الإصبهاني (وفات : 1339) (تحقيق : الشيخ حسين الهرساوي وقدم له : الشيخ جعفر السبحاني) ، القول الصراح في البخاري وصحيحه الجامع ، الطبعة الأولى ، قم ، ناشر : مؤسسة الإمام الصادق (ع) ، چاپخانه : اعتماد –قم ، 1422) _ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

57.شيرازى، سيد محمد حسينى ، من فقه الزهراء عليها السلام ، اول ، قم –ايران ، رشيد ، 1428 ه‍ ق) _ جامع فقه أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

58.صاحب بن عباد ، اسماعيل بن عباد ، المحيط في اللغة ، چاپ: اول ، بيروت ، عالم الکتب) _ قاموس النور 2.0

59.الصالحي الشامي ، محمد بن يوسف (تحقيق : عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض) ، سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد ، الطبعة : الأولى ، بيروت ، دار الكتب العلمية 1414هـ ) _ لجامع الکبیر- الإصدار الرابع

60.طباطبائی ، سید محمد حسین ، الميزان في تفسير القرآن ، الطبعة الخامسة ، قم ، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة ، 1417ق) _ جامع التفاسیر نور 2

61.طبرسى ، احمد بن على ، الإحتجاج / ترجمه جعفرى ، چاپ: اول ، تهران ، اسلامیه ، 1381 ش.) _ جامع الأحادیث 3.6

62.طبرسى، احمد بن على‏ 588 ق‏ (محقق / مصحح: خرسان، محمد باقر) ، الإحتجاج على أهل اللجاج( للطبرسي) ، نوبت چاپ: اول‏ ، مشهد ، نشر مرتضى‏ ، سال چاپ: 1403 ق‏) _ جامع الأحادیث 3.6

63.طبرى آملى صغير، محمد بن جرير بن رستم‏ (تاريخ وفات مؤلف: قرن 5) (محقق / مصحح: قسم الدراسات الإسلامية مؤسسة البعثة) ، دلائل الإمامة( ط- الحديثة) ، نوبت چاپ: اول‏ ، ايران؛ قم‏ ، 1413 ق‏ ) _ جامع الأحادیث 3.6

64.طريحى ، فخر الدين بن محمد ، مجمع البحرين ، چاپ: سوم ، تهران ، مرتضوی ، 1375) _ قاموس النور 2.0

65.طوسى ، محمد بن الحسن ، الأمالي (للطوسي) ، چاپ: اول ، قم ، دار الثقافة ، 1414ق.)_ جامع الأحادیث 3.6

66.العاملي ، السيد جعفر مرتضى ، الصحيح من سيرة الإمام علي ( علیه السلام ) ، چاپ : الأولى ، قم –ایران ، چاپخانه : دفتر تبليغات اسلامي ، ناشر : ولاء المنتظر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، 1430 - 1388 ه)_ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

67.علم الهدى ، على بن حسين ، تنزيه الأنبياء عليهم السلام ، چاپ: اول ، ايران ؛ قم ، 1377ش) _ جامع الأحادیث 3.6

68.علم‌الهدی ، علی بن الحسین (مترجم:سلمانی رحیمی ، امیر) تنزیه الانبیاء: پژوهشی قرآنی درباره عصمت پیامبران و امامان علیهم السلام ، آستان قدس رضوی ، شرکت به نشر ، مشهد مقدس –ایران ، ١٣٧٧) _ www.noorlib.ir

69.علي بن برهان الدين الحلبي ، السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون ، بيروت ، دار المعرفة ، 1400) _ الجامع الکبیر- الإصدار الرابع 

70.السيد علي الحسيني الميلاني ، الإمامة في أهم الكتب الكلامية ، الطبعة الأولى ، قم ، ناشر : منشورات شريف الرضي ، چاپخانه : مهر –قم ، 1413ق - 1372 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

71.السيد علي الحسيني الميلاني ، تشييد المراجعات وتفنيد المكابرات ، الطبعة الرابعة ، قم ، اشر : مركز الحقائق الإسلامية ، چاپخانه : وفا - قم ، 1427ق - 1385 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

72.السيد علي الحسيني الميلاني (الرسائل العشر في الأحاديث الموضوعة في كتب السنة (رسالة في حديث خطبة علي بنت أبي جهل)) ، الطبعة : الأولى ، المطبعة : ياران –قم ، 1418 ه‍) _ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

73.السيد علي الحسيني الميلاني ، شرح منهاج الكرامة في معرفة الإمامة ، الطبعة الأولى ، ناشر : مركز الحقائق الإسلامية ، چاپخانه : وفا –قم ، 1428) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

74.الشيخ علي الكوراني العاملي ، أجوبة مسائل جيش الصحابة ، الطبعة الأولى ، دار السيرة ، 1423) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

75.الشيخ علي الكوراني العاملي ، مكتبة الطالب 5 - صراع قريش مع النبي ( ص ) ، الطبعة الأولى ، ناشر : دار الهدى –قم ، 1427 - 2006 م) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

76.فراهيدى، خليل بن احمد، كتاب العين ، چاپ: دوم ، قم ، نشر هجرت)_ قاموس النور 2

77.فواد افرام البستانى‏ ، المنجدي الأبجدي ، بیروت_لبنان ، دار المشرق ، 1987ه.ش) _ PDF

78.فيروز آبادى ، محمد بن يعقوب ، القاموس المحيط ، چاپ: اول ، بيروت ، دار الکتب العلمیة) _ قاموس النور 2.0

79.فيومى، احمد بن محمد، المصباح المنير چاپ: دوم ، قم ، موسسه دار الهجرة)_ قاموس النور 2‏

80.القايني الخراساني ، محمد تقي النقوي ، مفتاح السعادة في شرح نهج البلاغة ، ناشر : المؤلف) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

81.الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني ، لمحات ، قسم الدراسات الإسلامية - مؤسسة البعثة) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

82.لویس معلوف ، المنجد في اللغة ، چاپ چهارم ، قم ، دار العلم ، 1387 ه.ش

83.المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ) (تحقيق: محمد الباقر البهبودي) ، بحار الأنوار ، الطبعة: الثانية المصححة ، بيروت - لبنان ، مؤسسة الوفاء ، 1403 - 1983 م. _ جامع الأحادیث 3.6

84.مجلسى، محمدتقى بن مقصودعلى، روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه (ط - القديمة) - چاپ: دوم، قم، 1406 ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

85.مجمع اللغة العربية ، المعجم الوسيط ، الطبعة الرابعة ، مصر ، مكتبة الشروق الدولية ، 2004 ه.ش- 1425 ه.ق) _ PDF

86.الشيخ محمد باقر الكجوري (وفات : 1255) (تحقيق : ترجمة : سيد علي جمال أشرف) ، الخصائص الفاطمية ، الطبعة الأولى ، ناشر : انتشارات الشريف الرضي ، چاپخانه : شريعت ، 1380 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

87.سید محمد باقر موسوی همدانی ، ترجمه الميزان ، دفتر انتشارات اسلامی جامعه ی مدرسین حوزه علمیه قم ، چاپ پنجم ، قم ، 1374ش) _ جامع التفاسیر نور 2

88.محمد بن سليمان الكوفي (قرن 3) تحقيق: محمد باقر المحمودي ، مناقب الامام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ،  الطبعة الأولي ، قم ، مجمع احياء الثقافة الاسلامية ، 1412) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

89.محمد بن عمر كشى‏( نيمه قرن چهارم هجرى قمرى‏) ، رجال الكشي‏ ، انتشارات دانشگاه مشهد ، 1348 هجرى شمسى‏ _ درایة النور 1.2

90.محمد جواد مغنية (وفات : 1400) ، التفسير الكاشف ، الطبعة الثانية ، بيروت –لبنان ، دار العلم للملايين ، كانون الثاني ( يناير ) 1987) _ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

91.محمد الريشهري (تحقيق : مركز بحوث دار الحديث وبمساعدة : السيد محمد كاظم الطباطبائي ، السيد محمود الطباطبائي نژاد) ، موسوعة الإمام علي بن أبي طالب ( ع ) في الكتاب والسنة والتاريخ ، الطبعة الثانية ، قم المقدسة ، دار الحديث ، 1425ق) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

92.الشيخ محمد فاضل المسعودي (تقديم : السيد عادل العلوي) ، الأسرار الفاطمية ، قم ، ناشر : مؤسسة الزائر في الروضة المقدسة لفاطمة المعصومة عليها السلام للطباعة والنشر  - رابطة الصداقة الإسلامية ، چاپخانه : أمير ، 1420 - 2000 م) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

93.سيد محمد قلي كنتوري لكهنوي (وفات : 1260) (تحقيق : برات علي سخي داد // مير احمد غزنوي // غلام نبي بامياني) ، تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي )) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

94.السيد محمد مهدي الخرسان ، المحسن السبط مولود أم سقط ، الطبعة الأولى ، ناشر : دليل ما ، چاپخانه : نقارش ، رجب 1427) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

95.الشريف المرتضى (وفات : 436ق) ، الشافي في الامامة ، الطبعة الثانية ، قم ، مؤسسة إسماعيليان ، 1410ق) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

96.مصطفوى ، حسن ، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم ، چاپ: سوم ، بيروت-قاهره-لندن ، دار الكتب العلمية- مركز نشر آثار علامه مصطفوي‏) _ قاموس النور 2.0

97.مفيد، محمد بن محمد، الأمالي (للمفيد) ، چاپ: اول ، قم ، 1413ق. _ جامع الأحادیث 3.6

98.‏موسى (معاصر) ، حسين يوسف‏ ، الإفصاح‏ ، نوبت چاپ: چهارم‏ ، قم‏ ، مكتب الاعلام الاسلامي‏)_ قاموس النور 2

99.الموفق الخوارزمي (وفات : 568) (تحقيق : الشيخ مالك المحمودي - مؤسسة سيد الشهداء (ع)) ، المناقب ، چاپ : الثانية ، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة ، ربيع الثاني 1414) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

100.                      السيد مهدى بحر العلوم (وفات : 1212)(تحقيق وتعليق : محمد صادق بحر العلوم ، حسين بحر العلوم) ، الفوائد الرجالية ، چاپ : الأولى ، ناشر : مكتبة الصادق –طهران ، چاپخانه : آفتاب ، سال چاپ : 1363 ش)_ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

101.                      هلالى ، سليم بن قيس، أسرار آل محمد عليهم السلام / ترجمه كتاب سليم چاپ: اول ، ايران_قم، 1416ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

102.                      الهلالي ، سليم بن قيس (متوفاي80هـ) (تحقيق محمد باقر الأنصاري)، كتاب سليم بن قيس الهلالي ، الطبعة الأولي ، قم ، انتشارات هادى ‏، 1405هـ.) _ جامع الأحادیث 3.6

 

 


[1]الخصال ؛ ج‏2 ؛ ص572 (ابن بابويه، محمد بن على ، الخصال ، چاپ: اول ، قم ، 1362ش.) _ جامع الأحادیث 3.6

[2]الخصال / ترجمه كمره‏اى ؛ ج‏2 ؛ ص355 (ابن بابويه، محمد بن على، الخصال / ترجمه كمره‏اى ، چاپ: اول ، تهران ، کتابچی ، 1377ش) _ جامع الأحادیث 3.6

[3]الأمالي( للصدوق) ؛ النص ؛ ص112

[4]الأمالي (للصدوق) / ترجمه كمره‏اى ؛ متن ؛ ص112

[5]الأمالي( للصدوق) ؛ النص ؛ ص486

[6]الأمالي (للصدوق) / ترجمه كمره‏اى، متن، ص: 486

[7]كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر ؛ ص36 (خزاز رازى ، على بن محمد ، كفاية الأثر في النصّ على الأئمة الإثني عشر ، قم ، 1401 ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

[8]كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر ؛ ص62

[9]الجعفريات (الأشعثيات) ؛ ص95 (ابن اشعث ، محمد بن محمد ، الجعفريات (الأشعثيات) ،چاپ: اول ، تهران ، بى تا) _ جامع الأحادیث 3.6

[10]مناقب علي بن أبي طالب ( ع ) ص 289 (ابن المغازلي (وفات : 483) ، مناقب علي بن أبي طالب ( ع ) ، چاپ : الأولى ، ناشر : انتشارات سبط النبي (ص) ، چاپخانه : سبحان   ، 1426 - 1384 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[11]الروضة في فضائل أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليهما السلام (لابن شاذان القمي) ؛ ص167 (ابن شاذان قمى، أبو الفضل شاذان بن جبرئيل، الروضة في فضائل أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليهما السلام (لابن شاذان القمي) چاپ: اول ، ايران ؛ قم ، 1423 ق) _ جامع الأحادیث 3.6

[12]طبق نسخه بحار ج23 ص143 ترجمه ی این قسمت اینطور می شود (( و من منت نهادم بر اهل دین زیرا آن ها را به وسیله پسر عمویم و پدر فرزندانم علی بن ابیطالب (علیهما السلام) هدایت کردم.

[13]مناقب الامام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ج 2 ص 210 (محمد بن سليمان الكوفي (قرن 3) تحقيق: محمد باقر المحمودي ، مناقب الامام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ،  الطبعة الأولي ، قم ، مجمع احياء الثقافة الاسلامية ، 1412) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[14]دعائم الإسلام ؛ ج‏2 ؛ ص215 (ابن حيون ، نعمان بن محمد مغربى ، دعائم الإسلام ، چاپ: دوم ، قم ،مؤسسة آل البيت عليهم السلام‏ ، 1385ق) _ جامع الأحادیث 3.6

[15]كشف الغمة في معرفة الأئمة (ط - القديمة) ؛ ج‏1 ؛ ص353

[16]كشف الغمة في معرفة الأئمة (ط - القديمة) ؛ ج‏1 ؛ ص348

[17]المناقب ص342 (الموفق الخوارزمي (وفات : 568) (تحقيق : الشيخ مالك المحمودي - مؤسسة سيد الشهداء (ع)) ، المناقب ، چاپ : الثانية ، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة ، ربيع الثاني 1414) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[18]کفی از یمی ص499 (اخطب خوارزم موفق بن احمد (مترجم:غفاری ساروی، حسین) ، کفی از یمی (ترجمه کتاب مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام) ، نشر شوق ، ساري) _ www.noorlib.ir

[19]كشف الغمة في معرفة الأئمة (ط - القديمة) ؛ ج‏1 ؛ ص467

[20]((وَ رُوِيَ عَنْ مُجَاهِدٍ قَالَ النَّبِيُّ ص وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِ فَاطِمَةَ ع فَقَالَ مَنْ عَرَفَ هَذِهِ فَقَدْ عَرَفَهَا وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهَا فَهِيَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ هِيَ بَضْعَةٌ مِنِّي‏ وَ هِيَ قَلْبِي وَ رُوحِيَ الَّتِي بَيْنَ جَنْبَيَّ فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْآذَى اللَّهَ.)) ترجمه : ((و از مجاهد روایت شده است که پیامبر (صل الله علیه و آله) در حالیکه دست فاطمه (سلام الله علیها) را گرفته بودند ، فرمودند : هر كسي كه فاطمه (سلام الله علیها) را مي شناسد كه مي شناسد، و هر كسي او را نمي شناسد، بداند او فاطمه (سلام الله علیها) دختر پيامبر (صل الله علیه و آله) و پاره تن من و او قلب من و روح من که بین دو پهلوی من است فلذا کسی که او را بیازارد مرا آزرده و کسی که مرا بیازارد خدا را آزرده است.)) (كشف الغمة في معرفة الأئمة (ط - القديمة) ؛ ج‏1 ؛ ص466)

[21]نور الأبصار في مناقب آل بیت النبي المختار صلی الله علیه و آله و سلم  ص96 (شبلنجی ، مومن ، نور الأبصار في مناقب آل بیت النبي المختار صلی الله علیه و آله و سلم ، قم - ایران ، الشريف الرضي) _ www.noorlib.ir

[22]إمتاع الأسماع بما للنبي صلي الله عليه وسلم من الأحوال والأموال والحفدة والمتاع ج10 ص273 (تقى الدين أحمد بن على المقريزى (م 845) (تحقيق محمد عبد الحميد النميسى) ، إمتاع الأسماع بما للنبى من الأحوال والأموال والحفدة والمتاع ، دار الكتب العلمية ، ط الأولى ، بيروت ، 1420/1999.) _ المکتبة الشاملة 3.61

این مطلب در کتب دیگر هم آمده است :

سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد ج10 ص328 (الصالحي الشامي ، محمد بن يوسف (تحقيق : عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض) ، سبل الهدى والرشاد في سيرة خير العباد ، الطبعة : الأولى ، بيروت ، دار الكتب العلمية 1414هـ ) _ لجامع الکبیر- الإصدار الرابع

جواهر المطالب في مناقب الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام  ج1 ص166 (شمس الدين ابي البركات محمد بن احمد الدمشقي الباعوني الشافعي (المحقق : العلامة الخبير الشيخ محمد باقر المحمودي) ، جواهر المطالب في مناقب الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام ، مجمع إحياء الثقافة الاسلامية ، الطبعة : الاولى ، 1415 ه‍. ق) _ المکتبة الشاملة 3.61

السيرة الحلبية ج2 ص674 (علي بن برهان الدين الحلبي ، السيرة الحلبية في سيرة الأمين المأمون ، بيروت ، دار المعرفة ، 1400) _ الجامع الکبیر- الإصدار الرابع 

[23]صحیح البخاری ج3 ص364 مسندا از مسور بن مخرمة (البخاري ،  محمد بن إسماعيل أبو عبدالله الجعفي(تحقيق : د. مصطفى ديب البغا) ، الجامع الصحيح المختصر ، الطبعة : الثالثة ، اليمامة - بيروت ، دار ابن كثير , ق1407 –م1987) _ الجامع الکبیر الإصدار الرابع و صحیح سنن ترمذی ج3 ص570 مسندا از عبد الله بن زبیر که هم ترمذی و هم ألبانی سند روایت را تصحیح می کنند و مصنف عبد الرزاق ج7 ص301 مسندا از شعبی و ابی جعفر (یعنی امام باقر (علیه السلام)). روایاتی که از اهل بیت (علیهم السلام) نقل کرده اند بر فرض صدور آن روایات از آن بزرگواران (علیهم السلام) و جعلی نبودن آن روایات ، معلوم می شود از روی تقیه صادر شده است.

[24]صحيح البخاري ج 3 ص 1364

[25]الأمالي( للصدوق) ؛ النص ؛ ص102(ابن بابويه، محمد بن على(381 ق‏)‏ ، الأمالي( للصدوق) ، نوبت چاپ: ششم‏ ، تهران‏ ، ناشر: كتابچى‏ ، سال چاپ: 1376 ش‏)_ جامع الأحادیث 3.6

[26]الأمالي (للصدوق) / ترجمه كمره‏اى ؛ متن ؛ ص102 (ابن بابويه ، محمد بن على ، الأمالي (للصدوق) / ترجمه كمره‏اى ، چاپ: ششم ، تهران، 1376ش) _ جامع الأحادیث 3.6

[27]المناقب ص353

[28]کفی از یمی ص517 و ص518

[29]روضة الواعظين و بصيرة المتعظين (ط - القديمة)، ج‏1، ص: 150

[30]روضة الواعظين / ترجمه مهدوى دامغانى ؛ ص251 (فتال نيشابورى، محمد بن احمد، روضة الواعظين / ترجمه مهدوى دامغانى ، چاپ: اول ، نشر نی ، تهران ، 1366 ش) _ جامع الأحادیث 3.6

[31]رجال کشی : ((738 - حدثني حمدويه بن نصير قال حدثني محمد بن الحسين عن أحمد بن الحسن الميثمي عن أبي العرندس الكندي عن رجل من قريش قال كنا بفناء الكعبة و أبو عبد الله (ع) قاعد فقيل له ما أكثر الحاج فقال (ع) ما أقل الحاج فمر عمرو بن أبي المقدام فقال: هذا من الحاج.)) (رجال الکشي ص392 (محمد بن عمر كشى‏( نيمه قرن چهارم هجرى قمرى‏) ، رجال الكشي‏ ، انتشارات دانشگاه مشهد ، 1348 هجرى شمسى)‏ _ درایة النور 1.2) ترجمه : ((مردی قرشی گفت پشت درب کعبه بودیم و امام صادق (علیه السلام) نشته بودند سپس کسی به ایشان گفت که چه قدر حاجی زیاد است! حضرت فرمودند : چه قدر حاجی کم است! اما وقتی که عمرو بن ابی مقدام از کنار ایشان گذشت فرمودند این شخص حاجی (واقعی) است.)) سند روایت به خاطر نامشخص بودن شخص قرشی مجهول است.

[32]الرجال (لإبن غضائری) ص73 (احمد بن حسين بن غضائرى(قبل از 450 هجرى قمرى) ‏ ، رجال ابن الغضائري ، قم ، مؤسسه اسماعيليان ، ‏1364 هجرى قمرى)‏ _ درایة النور 1.2

[33]علل الشرائع ؛ ج‏1 ؛ ص185 (ابن بابويه ، محمد بن على ، علل الشرائع ، چاپ: اول ، قم ، 1385ش / 1966م) _ جامع الأحادیث 3.6

[34]علل الشرائع / ترجمه ذهنى تهرانى، ج‏1، ص: 603 (ابن بابويه ، محمد بن على ، علل الشرائع / ترجمه ذهنى تهرانى ، چاپ: اول ، ايران ؛ قم ، 1380ش) _ جامع الأحادیث 3.6

[35]تنزيه الأنبياء عليهم السلام ؛ ص167 (علم الهدى ، على بن حسين ، تنزيه الأنبياء عليهم السلام ، چاپ: اول ، ايران ؛ قم ، 1377ش) _ جامع الأحادیث 3.6

[36]تنزیه الانبیاء: پژوهشی قرآنی درباره عصمت پیامبران و امامان علیهم السلام ص263 (علم‌الهدی ، علی بن الحسین (مترجم:سلمانی رحیمی ، امیر) تنزیه الانبیاء: پژوهشی قرآنی درباره عصمت پیامبران و امامان علیهم السلام ، آستان قدس رضوی ، شرکت به نشر ، مشهد مقدس –ایران ، ١٣٧٧) _ www.noorlib.ir

[37]مناقب آل أبي طالب عليهم السلام( لابن شهرآشوب) ج1 ص2 و ص4 (ابن شهر آشوب مازندرانى ، محمد بن على ، مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب) ، چاپ: اول ، قم ، علامه ، 1379 ق.)_ جامع الأحادیث 3.6

[38]روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه (ط - القديمة) ؛ ج‏8 ؛ ص124(مجلسى، محمدتقى بن مقصودعلى، روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه (ط - القديمة) - چاپ: دوم، قم، 1406 ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

[39]الفوائد الرجالیة ج1 ص90 (السيد مهدى بحر العلوم (وفات : 1212)(تحقيق وتعليق : محمد صادق بحر العلوم ، حسين بحر العلوم) ، الفوائد الرجالية ، چاپ : الأولى ، ناشر : مكتبة الصادق –طهران ، چاپخانه : آفتاب ، سال چاپ : 1363 ش)_ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[40]الفوائد الرجالیة ج1 ص90

[41]تشييد المطاعن لكشف الضغائن ج3 ص176 (سيد محمد قلي كنتوري لكهنوي (وفات : 1260) (تحقيق : برات علي سخي داد // مير احمد غزنوي // غلام نبي بامياني) ، تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي )) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[42]شرح نهج البلاغة  ج 4 ص 37 (خويى هاشمى ، ميرزا حبيب الله ، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى) ، چاپ: چهارم ،  تهران ، المکتبة الإسلامیة ، 1400 ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

[43]القول الصراح في البخاري وصحيحه الجامع ص149 (شيخ الشريعة الإصبهاني (وفات : 1339) (تحقيق : الشيخ حسين الهرساوي وقدم له : الشيخ جعفر السبحاني) ، القول الصراح في البخاري وصحيحه الجامع ، الطبعة الأولى ، قم ، ناشر : مؤسسة الإمام الصادق (ع) ، چاپخانه : اعتماد –قم ، 1422) _ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

[44]أعیان الشیعة ج1 ص297 (الأمين ، السيد محسن (تحقيق : تحقيق وتخريج : حسن الأمين) ، أعيان الشيعة ، بيروت –لبنان ، دار التعارف للمطبوعات) _ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

[45]205 بقره

[46] مفتاح السعادة في شرح نهج البلاغة ج7 ص220 (القايني الخراساني ، محمد تقي النقوي ، مفتاح السعادة في شرح نهج البلاغة ، ناشر : المؤلف) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[47]الميزان في تفسير القرآن ج‏14 ص: 229 (طباطبائی ، سید محمد حسین ، الميزان في تفسير القرآن ، الطبعة الخامسة ، قم ، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة ، 1417ق) _ جامع التفاسیر نور 2

[48]ترجمه الميزان  ج‏14 ص 320 (سید محمد باقر موسوی همدانی ، ترجمه الميزان ، دفتر انتشارات اسلامی جامعه ی مدرسین حوزه علمیه قم ، چاپ پنجم ، قم ، 1374ش) _ _ جامع التفاسیر نور 2

[49]لمحات ص262 (الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني ، لمحات ، قسم الدراسات الإسلامية - مؤسسة البعثة) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[50]الحديث النبوي بين الرواية والدراية ص505 (الشيخ السبحاني ، الحديث النبوي بين الرواية والدراية ، الطبعة الأولى ، ناشر : مؤسسة الإمام الصادق (ع) ، چاپخانه : اعتماد –قم ، 1419) _ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

[51] مكتبة الطالب 5 - صراع قريش مع النبي ( ص ) ص68 (الشيخ علي الكوراني العاملي ، مكتبة الطالب 5 - صراع قريش مع النبي ( ص ) ، الطبعة الأولى ، ناشر : دار الهدى –قم ، 1427 - 2006 م) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[52]أجوبة مسائل جيش الصحابة ص26 (الشيخ علي الكوراني العاملي ، أجوبة مسائل جيش الصحابة ، الطبعة الأولى ، دار السيرة ، 1423) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[53]الصحيح من سيرة الإمام علي ( ع ) ج3 ص65 (العاملي ، السيد جعفر مرتضى ، الصحيح من سيرة الإمام علي ( علیه السلام ) ، چاپ : الأولى ، قم –ایران ، چاپخانه : دفتر تبليغات اسلامي ، ناشر : ولاء المنتظر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، 1430 - 1388 ه)_ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

[54]الصحيح من سيرة النبي الأعظم ( ص ) ج6 ص268 (السيد جعفر مرتضى العاملي ، الصحيح من سيرة النبي الأعظم ( ص ) ، الطبعة الأولى ، قم –ايران ، ناشر : دار الحديث للطباعة والنشر ، چاپخانه : دارالحديث ، سال چاپ : 1426 - 1385 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[55] الرسائل العشر في الأحاديث الموضوعة في كتب السنة(رسالة في حديث خطبة علي بنت أبي جهل) ص45 (السيد علي الحسيني الميلاني ، الرسائل العشر في الأحاديث الموضوعة في كتب السنة (رسالة في حديث خطبة علي بنت أبي جهل)) ، الطبعة : الأولى ، المطبعة : ياران –قم ، 1418 ه‍) _ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

[56]شرح منهاج الكرامة في معرفة الإمامة ج2 ص113 (السيد علي الحسيني الميلاني ، شرح منهاج الكرامة في معرفة الإمامة ، الطبعة الأولى ، ناشر : مركز الحقائق الإسلامية ، چاپخانه : وفا –قم ، 1428) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[57]موسوعة الإمام علي بن أبي طالب ( ع ) في الكتاب والسنة والتاريخ ج11 ص348 (محمد الريشهري (تحقيق : مركز بحوث دار الحديث وبمساعدة : السيد محمد كاظم الطباطبائي ، السيد محمود الطباطبائي نژاد) ، موسوعة الإمام علي بن أبي طالب ( ع ) في الكتاب والسنة والتاريخ ، الطبعة الثانية ، قم المقدسة ، دار الحديث ، 1425ق) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[58]كتاب العين ؛ ج‏1 ؛ ص285(فراهيدى، خليل بن احمد، كتاب العين ، چاپ: دوم ، قم ، نشر هجرت)_ قاموس النور 2

[59]لحم : گوشت

[60]عظم : استخوان

[61]كتاب العين ؛ ج‏4 ؛ ص47

[62]كتاب العين ؛ ج‏3 ؛ ص107

[63]جمهرة اللغة ؛ ج‏1 ؛ ص352 (ابن دريد، محمد بن حسن، جمهرة اللغة ، چاپ: اول ، دار العلم للملایین ، بيروت) _ قاموس النور 2.0

[64]الصحاح ؛ ج‏3 ؛ ص1186 (جوهرى ، اسماعيل بن حماد ، الصحاح ، چاپ: اول ، بيروت ، دار العلم للملایین) _ قاموس النور 2.0

[65]معجم مقاييس اللغه ؛ ج‏1 ؛ ص254 (ابن فارس، احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغه ، چاپ: اول ، قم ، مکتب الأعلام الإسلامي) _ قاموس النور 2.0

[66]معجم مقاييس اللغه ؛ ج‏6 ؛ ص29

[67]المحكم و المحيط الأعظم ؛ ج‏1 ؛ ص418(ابن سيده ، على بن اسماعيل ، المحكم و المحيط الأعظم ، چاپ: اول ، بيروت ، دار الکتب العلمیة) _ قاموس النور 2.0

[68]المخصص ج‏4 ص: 133 (ابن سيده ، على بن اسماعيل ، المخصص ، چاپ: اول ، بيروت، دار الکتب العلمیة) _ قاموس النور 2.0

[69]مقدمة الأدب ؛ متن ؛ ص178(زمخشرى ، محمود بن عمر ، مقدمة الأدب ، چاپ: اول ، تهران، موسسه مطالعات اسلامي دانشگاه تهران‏ ، 1386) _ قاموس النور 2.0

[70]شمس العلوم ؛ ج‏1 ؛ ص547(حميرى، نشوان بن سعيد، شمس العلوم ، چاپ: اول ، دمشق ، دار الفکر) _ قاموس النور 2.0

[71]النهاية في غريب الحديث و الأثر ؛ ج‏1 ؛ ص133 (ابن اثير جزرى ، مبارك بن محمد ، النهاية في غريب الحديث و الأثر ، چاپ: چهارم ، قم ، موسسه مطبوعاتي اسماعيليان ‏، 1367 ه.ش _ قاموس النور 2.0

[72]لسان العرب ؛ ج‏8 ؛ ص12 (ابن منظور، محمد بن مكرم، لسان العرب ، چاپ: سوم ، بيروت._ قاموس النور 2.0

[73]المصباح المنير فى غريب الشرح الكبير للرافعى ؛ ج‏2 ؛ ص50 (فيومى، احمد بن محمد، المصباح المنير چاپ: دوم ، قم ، موسسه دار الهجرة)_ قاموس النور 2‏

[74]القاموس المحيط ؛ ج‏3 ؛ ص7 (فيروز آبادى ، محمد بن يعقوب ، القاموس المحيط ، چاپ: اول ، بيروت ، دار الکتب العلمیة) _ قاموس النور 2.0

[75]مجمع البحرين ؛ ج‏4 ؛ ص300 (طريحى ، فخر الدين بن محمد ، مجمع البحرين ، چاپ: سوم ، تهران ، مرتضوی ، 1375) _ قاموس النور 2.0

[76]تاج العروس ؛ ج‏11 ؛ ص20 (زبيدى ، مرتضى ، محمد بن محمد ، تاج العروس ، چاپ: اول ، بيروت ، دار الفکر) _ قاموس النور 2.0

[77]تاج العروس ؛ ج‏11 ؛ ص20

[78]الإفصاح ج1 ص401 (موسى (معاصر) ، حسين يوسف‏ ، الإفصاح‏ ، نوبت چاپ: چهارم‏ ، قم‏ ، مكتب الاعلام الاسلامي‏)_ قاموس النور 2

[79]الإفصاح ج1 ص401

[80]المنجد في اللغة ص41 (لویس معلوف ، المنجد في اللغة ، چاپ چهارم ، قم ، دار العلم ، 1387 ه.ش)

[81]المنجد الأبجدي ص203 و ص204 (فواد افرام البستانى‏ ، المنجدي الأبجدي ، بیروت_لبنان ، دار المشرق ، 1987ه.ش) _ PDF

[82]فرهنگ ابجدي ؛ متن ؛ ص186 (بستانى ، فواد افرام (مترجم رضا مهیار) ، فرهنگ ابجدى ، چاپ: دوم ، تهران ، اسلامی ،  1375 ه.ش _ قاموس النور 2.0

[83]المعجم الوسيط ص60 (مجمع اللغة العربية ، المعجم الوسيط ، الطبعة الرابعة ، مصر ، مكتبة الشروق الدولية ، 2004 ه.ش- 1425 ه.ق) _ PDF

[84]القاموس الفقهي لغة و اصطلاحا، ص: 38  (ابوجيب ، سعدى ، القاموس الفقهي لغة و اصطلاحا ، دمشق ، چاپ: دوم ، دار الفکر) _ قاموس النور 2.0

[85]التحقيق فى كلمات القرآن الكريم ج‏1 ص: 285 (مصطفوى ، حسن ، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم ، چاپ: سوم ، بيروت-قاهره-لندن ، دار الكتب العلمية- مركز نشر آثار علامه مصطفوي‏) _ قاموس النور 2.0

[86]المكنز العربي المعاصر ؛ المتن ؛ ص20 (اسماعيل صينى ، محمود ، المكنز العربي المعاصر ، چاپ: اول ، بيروت ، مكتبة لبنان ناشرون‏) _ قاموس النور 2.0

[87]المكنز العربي المعاصر، المقدمة، ص: 9

[88]الخصائص الفاطمية ج2 ص294 (الشيخ محمد باقر الكجوري (وفات : 1255) (تحقيق : ترجمة : سيد علي جمال أشرف) ، الخصائص الفاطمية ، الطبعة الأولى ، ناشر : انتشارات الشريف الرضي ، چاپخانه : شريعت ، 1380 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[89]الخصائص الفاطمية ج2 ص606

[90]دلائل الإمامة (ط - الحديثة) ؛ ص134(طبرى آملى صغير ، محمد بن جرير بن رستم‏ (تاريخ وفات مؤلف: قرن 5) (محقق / مصحح: قسم الدراسات الإسلامية مؤسسة البعثة) ، دلائل الإمامة( ط- الحديثة) ، نوبت چاپ: اول‏ ، ايران؛ قم‏ ، 1413 ق‏ ) _ جامع الأحادیث 3.6

[91]كتاب سليم بن قيس الهلالي ؛ ج‏2 ؛ ص869 (الهلالي ، سليم بن قيس (متوفاي80هـ) (تحقيق محمد باقر الأنصاري)، كتاب سليم بن قيس الهلالي ، الطبعة الأولي ، قم ، انتشارات هادى ‏، 1405هـ.) _ جامع الأحادیث 3.6

[92]أسرار آل محمد عليهم السلام / ترجمه كتاب سليم ؛ ص 569 (هلالى ، سليم بن قيس، أسرار آل محمد عليهم السلام / ترجمه كتاب سليم چاپ: اول ، ايران_قم، 1416ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

[93]علل الشرائع ؛ ج‏1 ؛ ص185

[94]  كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر ؛ ص62

[95]الأمالي( للصدوق) ؛ النص ؛ ص112

[96]الأمالي( للصدوق) ؛ النص ؛ ص486

[97]الأمالي (للصدوق) / ترجمه كمره‏اى، متن، ص: 486

[98]الخصال ؛ ج‏2 ؛ ص572

[99]الخصال / ترجمه كمره‏اى ؛ ج‏2 ؛ ص355

[100]الأمالي (للمفيد) ؛ النص ؛ ص259 (مفيد، محمد بن محمد، الأمالي (للمفيد) ، چاپ: اول ، قم ، 1413ق. _ جامع الأحادیث 3.6

[101]الأمالي (للطوسي) ؛ النص ؛ ص24 (طوسى ، محمد بن الحسن ، الأمالي (للطوسي) ، چاپ: اول ، قم ، دار الثقافة ، 1414ق.)_ جامع الأحادیث 3.6

[102]كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر ؛ ص36

[103]الجعفريات (الأشعثيات) ؛ ص95

[104]مناقب علی بن ابیطالب (ع) ص 289

[105]الجعفريات (الأشعثيات) ؛ ص95

[106]مناقب الامام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب ج 2 ص 210

[107]دعائم الإسلام ؛ ج‏2 ؛ ص215 (ابن حيون ، نعمان بن محمد مغربى ، دعائم الإسلام ، چاپ: دوم ، قم ،مؤسسة آل البيت عليهم السلام‏ ، 1385ق) _ جامع الأحادیث 3.6

[108]الروضة في فضائل أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليهما السلام (لابن شاذان القمي) ؛ ص167

[109]طبق نسخه بحار ج23 ص143 ترجمه ی این قسمت اینطور می شود (( و من منت نهادم بر اهل دین زیرا آن ها را به وسیله پسر عمویم و پدر فرزندانم علی بن ابیطالب (علیهما السلام) هدایت کردم.

[110]كشف الغمة في معرفة الأئمة (ط - القديمة) ؛ ج‏1 ؛ ص467

[111]عيون المعجزات ؛ ص58 (حسين بن عبد الوهاب ، عيون المعجزات ، چاپ: اول ، ايران ؛ قم ، مکتبة الداوري ، بى تا) _ جامع الأحادیث 3.6

[112]شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار عليهم السلام ؛ ج‏3 ؛ ص59

[113]الشافي في الامامة ج4 ص102 (الشريف المرتضى (وفات : 436ق) ، الشافي في الامامة ، الطبعة الثانية ، قم ، مؤسسة إسماعيليان ، 1410ق) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[114]كتاب العين ؛ ج‏6 ؛ ص36

[115]جمهرة اللغة ؛ ج‏1 ؛ ص478

[116]تهذيب اللغة، ج‏10 ص 286 (ازهرى، محمد بن احمد، تهذيب اللغة ، چاپ: اول ، بيروت ، دار إحیاء التراث العربي) _ قاموس النور 2.0

[117]المحيط في اللغة ؛ ج‏6 ؛ ص431 (صاحب بن عباد ، اسماعيل بن عباد ، المحيط في اللغة ، چاپ: اول ، بيروت ، عالم الکتب) _ قاموس النور 2.0

[118]الصحاح ؛ ج‏5 ؛ ص2143

[119]معجم مقاييس اللغه ؛ ج‏3 ؛ ص248

[120]المخصص ؛ ج‏3 ؛ ص150

[121]المحكم و المحيط الأعظم  ج‏7  ص246

[122]أساس البلاغة ؛ ص321 (زمخشرى ، محمود بن عمر ، أساس البلاغة ، چاپ: اول ، بيروت ، دار صادر) _ قاموس النور 2.0

[123]شمس العلوم ؛ ج‏6 ؛ ص3380

[124]النهاية في غريب الحديث و الأثر ؛ ج‏2 ؛ ص447

[125]لسان العرب ؛ ج‏13 ؛ ص233

[126]المصباح المنير فى غريب الشرح الكبير للرافعى ج‏2  ص: 306

[127]القاموس المحيط ؛ ج‏4 ؛ ص233

[128]تاج العروس ؛ ج‏18 ؛ ص313

[129]الإفصاح ؛ ج‏2 ؛ ص1125 و ص1129

[130]المنجد في اللغة ص375

[131]المنجدي الأبجدي ص585

[132]فرهنگ ابجدي ص: 518

[133]معاني الأخبار ؛ النص ؛ ص302(ابن بابويه ، محمد بن على ، معاني الأخبار ، چاپ: اول ، قم ، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم‏ ، 1403 ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

[134]معاني الأخبار / ترجمه محمدى ؛ ج‏2 ؛ ص222 (ابن بابويه ، محمد بن على ، معاني الأخبار / ترجمه محمدى ، چاپ: دوم ، تهران ، دار الكتب الإسلامية ، 1377ش) _ جامع الأحادیث 3.6

[135]قرب الإسناد (ط - الحديثة) ؛ النص ؛ ص112 (حميرى ، عبد الله بن جعفر ، قرب الإسناد (ط - الحديثة) ، چاپ: اول ، قم ، مؤسسة آل البيت عليهم السلام‏

، 1413 ق) _ جامع الأحادیث 3.6

[136]قرب الإسناد (ط - الحديثة) ؛ النص ؛ ص101

[137]بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج‏46 ؛ ص320(المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ) (تحقيق: محمد الباقر البهبودي) ، بحار الأنوار ، الطبعة: الثانية المصححة ، بيروت - لبنان ، مؤسسة الوفاء ، 1403 - 1983 م. _ جامع الأحادیث 3.6

[138]عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال (مستدرك سيدة النساء إلى الإمام الجواد ؛ ج‏19-الباقرع ؛ ص263(بحرانى اصفهانى، عبد الله بن نور الله، عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال (مستدرك سيدة النساء إلى الإمام الجواد) چاپ: اول ، ايران ؛ قم ، 1413 ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

[139]رجال النجاشي ص61

[140]الفهرست للطوسی ص 125

[141]الرجال(لابن داود) ص 109 (ابن داود حلى(‏قرن هشتم هجرى قمرى‏) ، رجال ابن داود ، انتشارات دانشگاه تهران‏ ، 1383 هجرى قمرى‏ ‏) _ درایة النور 1.2

[142]رجال العلامة الحلي ص 43

[143]رجال النجاشي ص52

[144]معجم ‏رجال ‏الحديث ج 4  ص  382 (آية الله العظمى خويى‏ ، معجم رجال الحديث‏ ، قم‏ ، مركز نشر آثار شيعه ، 1410 هجرى (1369 شمسى)) _ درایة النور 1.2

[145]رجال النجاشي ص381

[146]الفهرست للطوسی ص 141

[147]رجال الکشي ص390

[148]الرجال(لابن داود) ص114

[149]رجال العلامة الحلي ص 216

[150]معاني الأخبار النص ص303

[151]معاني الأخبار / ترجمه محمدى ؛ ج‏2 ؛ ص223

[152]الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي) ؛ ج‏2 ؛ ص354(طبرسى، احمد بن على‏ 588 ق‏ (محقق / مصحح: خرسان، محمد باقر) ، الإحتجاج على أهل اللجاج( للطبرسي) ، نوبت چاپ: اول‏ ، مشهد ، نشر مرتضى‏ ، سال چاپ: 1403 ق‏) _ جامع الأحادیث 3.6

[153]الإحتجاج / ترجمه جعفرى ؛ ج‏2 ؛ ص257 (طبرسى ، احمد بن على ، الإحتجاج / ترجمه جعفرى ، چاپ: اول ،تهران ، اسلامیه ، 1381 ش.) _ جامع الأحادیث 3.6

[154]الفصول المختارة ؛ ص88 (مفيد ، محمد بن محمد ، الفصول المختارة ، چاپ: اول ، قم ، 1413ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

[155]الفوائد الطوسية ص265 (الحر العاملي (وفات : 1104) ، الفوائد الطوسية (تحقيق : علق عليه وصححه العالمان المتتبعان الحاج السيد مهدي اللازوردي والشيخ محمد درودي) ، قم ، المطبعة العلمية ، شعبان 1403) _ مکتبة أهل بیت (علیه السلام) 2.0

[156]بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج 29 ص335 و ص336

[157]زهر الربيع ؛ ص451 (جزايرى ، نعمت الله بن عبد الله ، زهر الربيع ، چاپ: اول ، بيروت ، مؤسسة العالمية للتجليد ، 1421 ه.ق.) _ محدث جزائری (نرم افزار نور)

[158]عوالم العلوم و المعارف والأحوال من الآيات و الأخبار و الأقوال (مستدرك سيدة النساء إلى الإمام الجواد) ؛ ج‏11-قسم-2-فاطمةس ؛ ص701

[159]الحدائق الناضرة في أحكام العترة الطاهرة ج 23 ص551 (المحقق البحراني (وفات : 1186) ، قم ، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[160]كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء ( ط.ج ) ج1 ص97 (الشيخ جعفر كاشف الغطاء (وفات : 1228) (تحقيق : مكتب الإعلام الإسلامي - فرع خراسان - المحققون : عباس التبريزيان ، محمد رضا الذاكري ( طاهريان ) وعبد الحليم الحلي) ، كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغراء ( ط.ج ) ، الطبعة الأولى ، ناشر : مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى ( مركز النشر التابع لمكتب الإعلام الإسلامي ) ، چاپخانه : مطبعة مكتب الإعلام الإسلامي ، 1422ق - 1380 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[161]الخصائص الفاطمیة ج1 ص576

[162]منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى) ؛ ج‏9 ؛ ص278 (خويى هاشمى ، ميرزا حبيب الله ، منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى) ، چاپ: چهارم ،  تهران ، المکتبة الإسلامیة ، 1400 ق.) _ جامع الأحادیث 3.6

[163] نور الأفهام في علم الكلام ج2 ص43 (السيد حسن الحسيني اللواساني (وفات : 1400) (تحقيق : السيد ابراهيم اللواساني) ، نور الأفهام في علم الكلام ، الطبعة الأولى ، قم ، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة ، 1425ق) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[164]التفسير الكاشف ج2 ص58 (محمد جواد مغنية (وفات : 1400) ، التفسير الكاشف ، الطبعة الثانية ، بيروت –لبنان ، دار العلم للملايين ، كانون الثاني ( يناير ) 1987) _ مکتبة أهل البیت (علیهم السلام) 2.0

[165]من فقه الزهراء عليها السلام؛ ج‌3، ص: 19 (شيرازى، سيد محمد حسينى ، من فقه الزهراء عليها السلام ، اول ، قم –ايران ، رشيد ، 1428 ه‍ ق) _ جامع فقه أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[166]منهاج الصالحين (للوحيد)؛ ج‌1 ص: 192 (خراسانى ، حسين وحيد ، منهاج الصالحين (للوحيد) ، پنجم ، قم –ايران ، مدرسه امام باقر عليه السلام ، 1428 ه‍ ق) _ جامع فقه أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[167]الإمامة في أهم الکتب الکلامیة ص67 (السيد علي الحسيني الميلاني ، الإمامة في أهم الكتب الكلامية ، الطبعة الأولى ، قم ، ناشر : منشورات شريف الرضي ، چاپخانه : مهر –قم ، 1413ق - 1372 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[168] تشييد المراجعات وتفنيد المكابرات ج1 ص243 (السيد علي الحسيني الميلاني ، تشييد المراجعات وتفنيد المكابرات ، الطبعة الرابعة ، قم ، اشر : مركز الحقائق الإسلامية ، چاپخانه : وفا - قم ، 1427ق - 1385 ش) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[169]المحسن السبط مولود أم سقط ص294 (السيد محمد مهدي الخرسان ، المحسن السبط مولود أم سقط ، الطبعة الأولى ، ناشر : دليل ما ، چاپخانه : نقارش ، رجب 1427) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[170]حياة الإمام الحسين ( ع ) ج1 ص23 (الشيخ باقر شريف القرشي ، حياة الإمام الحسين ( ع ) ، الطبعة الأولى ، النجف الأشرف ، مطبعة الآداب ، 1394ه - 1974 م) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0

[171]الأسرار الفاطمية ص218 (الشيخ محمد فاضل المسعودي (تقديم : السيد عادل العلوي) ، الأسرار الفاطمية ، قم ، ناشر : مؤسسة الزائر في الروضة المقدسة لفاطمة المعصومة عليها السلام للطباعة والنشر  - رابطة الصداقة الإسلامية ، چاپخانه : أمير ، 1420 - 2000 م) _ مکتبة أهل بیت (علیهم السلام) 2.0


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.