بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

حذف و ذکر از نظر بلاغی

چکیده :
موضوع علم معانی شناخت احوال لفظ عربی از حیث افاده معنای ثانویه است. شناخت معانی ثانویه ی احوال لفظ نزد فرد بلیغ ، علی الخصوص قرآن کریم تأثیر فراوانی در فهم صحیح متون دارد ، به طوری که برخی از اهالی بلاغت معتقدند ، فهم متون بدون شناخت غرض و مراد جدّی متکلّم حاصل نمی شود


 یکی از این احوال حذف و ذکر است. حذف و ذکر در اجزای متن ، کلام و کلمه رخ می دهد.  بحث حذف و ذکر اجزای متن در اسلوب شناسی و اجزای کلام در علم نحو و اجزای کلمه در علم صرف مطرح گردیده است. و در این مقاله فقط حذف و ذکر اجزای کلام مورد پی گیری است. برای شناخت اغراض حذف و ذکر ابتدا باید هنجارهای مربوط به آن را شناخت .
 حذف و ذکر در معنا و لفظ رخ می دهد. و هر کدام از انواع آنها در ارکان و قیود قابل جریان است. پس از جریان آنها در ارکان قیود برخی از اقسام آن وجوبی و برخی دیگر جوازی است. ترجیح  از هر یک از طرفین جواز توسط فرد بلیغ نشان از غرضمند بودن آن کلام دارد. برای شناخت این اغراض باید قرائن لفظی و غیر لفظی را بررسی کرد. در علم معانی برخی از این اغراض مطرح گردیده است. مثل : اختصار که از اغراض حذف و اختصاص که از اغراض ذکر است.


کلید واژه :
    علم معانی – غرض – معنای ثانویه – احوال لفظ - حذف – ذکر


مقدمه:
انسان از سالهای آغازین حیات خود وقتی که آرام آرام برای ارتباط با دیگران با زبان انس می گیرد. انس وی با زبان به قدری زیاد است که گاهی توجهی به الفاظ ندارد و فقط به انتقال صحیح و دقیق مقصود خود می اندیشد.
در این میان برخی انسان ها ، برای سخن گفتن علاوه بر انتقال مقصود دقّت فراوانی در انتخاب الفاظ ، نوع لحن و دیگر مسائل تأثیر گذار در انتقال پیام به نحو احسن می کند تا بتواند علاوه بر انتقال مقصود خود روی مخاطب نیز اثر بگذارند تا انگیزه ای برای اجرای محتوای کلامشان را در مخاطب ایجاد کنند . همچون اینکه امیرالمؤمنین (علیه السلام) بلیغ ترینِ سخنوران بین خلائق، با  خطبه ای که در جنگ صفّین قرائت کردند بگونه ای روی مخاطبین خود اثر گذاشتند ، که آنان در حال تشنگی ، نهر آب را از یاران معاویه پس گرفتند.
فرد بلیغ برای اثرگذاری روی مخاطب از ظرفیّت های زبانی استفاده ی مناسب و بجا می کند. مقصود از ظرفیّت های زبانی گزینه هایی است که متکلّم می تواند کلام خود را از بین آنان بسازد ، مثلاً می تواند جزئی از کلام را بر دیگری مقدّم کند یا نکند ، مسند خود را اسم بیاورد یا فعل ، این جزء کلام را معرفه بیاورد یا نکره. لذا شناخت این ظرفیّت ها برای فهم صحیح کلام بلیغ ضروریست.
یکی از این ظرفیّت های زبانی بحث حذف و ذکر است.  این مبحث از دیرباز مورد نظر علماء بلاغت قرار گرفته است و بسياري آنان در کتب خود بخشی برای بررسی این بخش داشته اند ، به عنوان نمونه  عبدالقاهر در کتاب دلائل ، سکاکی در مفتاح ، خطیب در تلخیص اين بحث را مطرح نموده اند.
ما نیز با هدف شناخت بیشتر این ظرفیّت زبانی و تطبیق اغراض مطرح شده برای آن با توجه به تفاسیر و اصول شیعه سعی در یافتن پاسخ این سؤال داریم :
«حذف و ذکر چه اغراض بلاغی ای را دارند؟ »
برای یافتن پاسخ این سؤال باید در ابتدا پاسخ سؤالات زیر را بیابیم سپس به سؤال اصلی پاسخ دهیم :
جایگاه این بحث در کدام علم است؟
هدف علم معانی چیست ؟
کلام یا اجزای آن چگونه باعث ایجاد اغراض می شوند ؟
روش شناسایی این اغراض چیست؟ به بیان بهتر از کجا می توان فهمید چه کلامی دارای چه غرضی است؟
مقصود از حذف و ذکر در بلاغت چیست؟
آیا حذف ذکر اقسامی دارد ؟
آیا همه ی این اقسام قابلیّت داشتن معنای ثانوی ( غرض ) را دارند ؟
با توجه به سؤال اصلی و سؤالات فرعی مطرح شده ، این مقاله را در دو بخش مطرح می کنیم . در ابتدا با فصلی با عنوان کلیّات سعی در پاسخ به سؤالات فرعی و شناخت ترفند حذف و ذکر می کنیم و سپس در فصلی دیگر اغراض مطرح شده برای آن را بررسی می کنیم.
ضمناً این مقاله به روش کتابخانه ای و تحلیلی می باشد. و مخاطب آن کسانی هستند که آشنایی ابتدایی با علم بلاغت داشته باشند.


1- کلیّات بحث:
برای دست یابی به اغراض حذف و ذکر ابتدا نیازمند پاسخ به سؤالات فرعی مطرح شده در مقدمه هستیم ، لذا در این قسمت با یک سیر منطقی مبانی بحث را مطرح کرده سپس به شناسایی حذف و ذکر و هنجار های زبانی مربوط به آن ها می پردازیم .
1-1علم معانی و غایت آن
برای بررسی اغراض حذف و ذکر در ابتدا باید بدانیم جایگاه بررسی این موضوع در کدام علم است . لذا در ابتدا سعی در جایگاه شناسی این بحث خواهیم داشت.
ادبیات عرب شامل علوم مختلفی است که هر کدام از آن علوم وظیفه بررسی و شناخت ضوابط مربوط به بخشی از کلام یا کل آن با وجوه مختلف را دارد. مثلاً علم لغت وظیفه ی بررسی معنای ماده کلمات بدون در نظر گرفتن وجود آنها در جمله را دارد. وعلم صرف وظیفه بررسی هیئت های کلمه را دارد.
علم بلاغت نیز علمی است که در آن کلام و اجزاء آن با حیث خاصّی بررسی می شود. طبق قول مشهور این علم از سه علم معانی ، بیان و بدیع تشکیل شده است .
علم معانی در طول تاریخ تطوّر خاصّی داشته است ، ولی همیشه این علم را علمی ، برای دسترسی به اغراض متکلّم می دانسته اند. ولی هر کدام از مصنّفین با بیان متفاوتی اشاره به این امر کرده اند ولی پس از خطیب قزوینی در کتاب تلخیص المفتاح این تعریف تغییر قابل اعتنایی نکرده است . ایشان علم معانی را اینگونه تعریف می کنند.
«علم معانی ، علمی است که به وسیله ی آن احوال لفظ عربی ای که بوسیله ی آن احوال ، کلام مطابق با مقتضای حال می شود، شناخته می شود.»(خطیب قزوینی ، الصعیدی ، 2005 م ، ج1 ، ص 33 )
برای توضیح این تعریف به مثال زیر در زبان فارسی دقّت کنید :
ما برای فهماندن امر به نشستن به مخاطب می توان از واژه های متفاوتی استفاده کنیم. اگر در مقام احترام به شخص مقابلمان باشیم از واژه ی «بفرما» ، و اگر رابطه صمیمی و دوستانه ای با مخاطب داشته باشیم از واژه «بشین» و اگر در موضع خشم باشیم از واژه «بتمرگ» استفاده می کنیم ؛ تمامی این واژه ها برای معنای امر به نشستن استفاده می شوند ولی متکلّم هر کدام از این واژه ها را در شرایط خاصّی و با غرض ایجاد تأثیر خاصّی در مخاطب به کار می برد. اگر قصد احترام داشته باشد از واژه «بفرما» ، اگر قصد توهین و تحقیر داشته باشد از واژه «بتمرگ» و اگر قصد صمیمیّت یا صرف تفهیم را داشته باشد از واژه «بشین» استفاده می کند. یعنی زبان فارسی برای رساندن این معنا سه گزینه در مقابل مخاطب قرار می دهد که متکلّم با توجه به شرایط تخاطب و غرضی که برای استفاده از کلام داشته یکی از این گزینه ها را انتخاب می کند.
همین فرایند در زبان عربی نیز جاری است . به عنوان مثال برای به کار بردن یک معنا گاهی از غالب ایجاز ، گاهی از غالب مساوات و گاهی از اطناب استفاده می شود. استفاده از هر کدام از این گزینه ها با توجه غرض متکلّم و شرایط خطاب است.  


با این توضیح سه عنصر در تکلّم وجود دارد:
1- شرایط تخاطب ، که در علم بلاغت به آن مقتضی حال می گویند. ( الهاشمی ، 1878 م ، 28 )
2- غرض متکلّم ، که در علم بلاغت به آن معنای ثانویه می گویند. ( الهاشمی ، 1878 م ، ص 37 )
3- ویژگی ها و ظرفیت های زبانی ، که در در علم بلاغت به آن احوال لفظ می گویند. (خطیب قزوینی ، الصعیدی ، 2005 م ، ج1 ، ص 33 ) البته برخی از محققین امروز این قسم را ترفند های زبانی می خوانند.
حال با توجه به تعریفی که از خطیب ارائه شد و توضیحات فوق می توان نتیجه گرفت ، علم بلاغت به دنبال شناخت ویژگی های زبانی و اغراضی که از آنها قصد می شود، می باشد.
با توجه به این توضیحات می توان دریافت برای بررسی اغراض هر یک از ظرفیّت های زبانی باید به علم معانی رجوع کنیم. پس ما نیز که به دنبال بررسی اغراض حذف و ذکر هستیم باید در علم پاسخ سؤال خود را بجوییم.
1-2روش بدست آوردن اغراض بلاغی :
حال که دانستیم برای دستیابی به اغراض باید به علم معانی رجوع کنیم ، باید بدانیم که چگونه در این علم به غرض متکلّم دست پیدا می کنند .
هدف از این بحث شناخت روش استنباط اغراض در علم معانی است تا بتوانیم در بخش نهایی که قصد بررسی اغراض مطرح شده برای حذف و ذکر را داریم ، با متد و روش تحلیل صحیح قضاوت کنیم.
اگر به کتاب هایی که در عرصه بلاغت تألیف شده است مراجعه شود می توان روش علمای بلاغت در استخراج نکات بلاغی متون را فهمید. اگر چه این روش به صراحت در این کتب بیان نشده است امّا از مثال ها ، تطبیقات و تحلیل هایی که بیان شده می توان فهمید آن ها برای فهم اغرا ض روش خاصّی پیروی می کرده اند.
با توجه به عناصر 3 گانه ای که در شکل گیری یک کلام بلیغ تأثیرگزار است (احوال لفظ ، مقتضی حال ، معنای ثانویه)  بلاغیون برای رسیدن به اغراض و قاعده سازی از روش زیر استفاده می کردند :


1-2-1طرح سؤال
مفسّرین و بلاغیون در ابتدا با مشاهده متون بلیغ با یک سؤال اساسی مواجه بوده اند. و آن اینکه چرا متکلّم از این غالب کلامی استفاده کرده است. مثلاً چرا متکلّم در آیه {ایّاک نعبُدُ} مفعول را مقدّم کرده است . البته باید توجه داشت این غالب کلامی گاهی کل کلام ، گاهی جزئی از آن و گاهی اعمّ از کلام و بخشی از یک متن بوده است.  در این مرحله فهمنده متن باید با دقت و تیزبینی تمام به بررسی الفاظ بپردازد و هر سوالی را که در زمینه غالب های زبانی قابلیت طرح شدن دارد، مطرح نماید. همچنین در این مرحله میزان سوالات نیز متناسب با مرتبه  بلاغی متکلم است. یعنی وقتی تلاش برای فهم قرآن و کلمات معصومین داریم ، به احتمالات کوچک نیز اعتنا می کنیم و سؤال می پرسیم ، چون کلام آنها از بالاترین ظرافت ها بر خوردار است ولی درباره سایر متون متناسب با متکلّم آن اعمال دقّت می کنیم.
1-2-3تبیین مقام
در این مرحله باید به هر میزان که توان و امکان وجود دارد، حال خطاب تصویر شود. تصویر حال خطاب باید اطمینان آور باشد. چنین حال خطابی را می توان با اسبابی به دست آورد. این اسباب عبارتند از:
-    توجه به متکلم
-    توجه به زمان
-    توجه به مکان
-    توجه به عرف مخاطبه
-    توجه به مخاطب
-    توجه به موضوع مخاطبه
-    توجه به خود کلام
-    و...
این اطلاعات را می توان از خود کلام و قرائن مقالیه ای که وجود دارد به دست آورد. قرائن مقالیه را می توان از روایت راویان، علم تاریخ، علم رجال، دیگر گفتارهای متکلم و ... به دست آورد.


1-2-3تحلیل کلام
تا به اینجا، ترفندهای زبانی متکلم مورد سوال واقع شده و حال خطاب کلام روشن گشته است. در این مرحله باید به غرض پژوهی هر یک از ترفندهای زبانی متکلم متناسب با حال خطاب پرداخت.
در این مرحله تمام احتمالات معنایی ای(در فضای مراد جدی و اغراض نه در فضای مراد استعمالی) که ترفندهای زبانی متکلم قابلیت تحمل آنان را دارد با توجه به حال خطاب مورد بررسی قرار می گیرد. این احتمالات معنایی فواید کلام نامیده می شوند. در این میان برخی از این احتمالات اثبات و برخی دیگر رد می شوند و برخی دیگر به صورت احتمال باقی می مانند. معانی اثبات شده همان اغراض متکلم هستند که مراد جدی وی را شکل می دهند.
بنابراین میتوان به این نتیجه رسید که فائده با غرض متفاوت است و میتوان گفت فائده در حقیقت همان مطلق قابلیت زبانی یک استعمال است و غرض استفاده از قسمتی یا همه آن قابلیت زبانی متناسب با حال خطاب است.


1-3 حجیت اغراض فهم شده
در پایان این بخش سوال مهمی پیش می آید و آن اینکه دلیل حجیت معانی به دست آمده چیست؟ با چه دلیلی می توان آن ها را به عنوان مراد جدی متکلم اخذ کرد؟ به چه میزان می توان غرض داری انتخاب های زبانی متکلم را اثبات کرد؟
اثبات حجیت معانی بلاغی وابسته به اثبات دو مقدمه است. اول، اثبات اینکه هر ظهوری حجت است(بحث کبروی) و دوم، اثبات اینکه این معانی به دست آمده از مصادیق ظهور به شمار می روند(بحث صغروی).
در علم اصول فقه، بحث کبروی-یعنی اثبات حجیت ظهور- مورد بررسی قرار گرفته و با استناد به سیره عقلا و عدم ردع شارع از آن، اثبات شده است و تنها لازم است در اینجا بحث صغروی مورد بررسی قرار گیرد. بنابراین این بخش به دنبال پاسخ به این سوال است که آیا معانی بلاغی فهم شده از کلام، از مصادیق ظهور به شمار می روند؟


ظهور در اصطلاح یعنی احتمال راجح. توضیح آنکه اگر در یک جمله احتمالات معنایی متعددی وجود داشته باشد اما عقلا بر اساس روش فهم خود، یکی از احتمالات را بر دیگران ترجیح دهند، این احتمال راجح را ظهور کلام و کلام را ظاهر در آن می دانند.
بر اساس این تعریف مشخص می شود که برای اثبات حجیت مباحث بلاغی باید به احتمال راجح دست پیدا کنیم و با توجه به آنچه در بالا گفته شد، دست یابی به این احتمال راجح باید بر اساس روش فهمی باشد که عُقَلا در فهم معانی الفاظ بر آن توافق دارند. این روش، روش جمع آوری قرائن است. عقلا برای فهم مراد متکلم قرائن کلام وی را در نظر می گیرند و بر اساس این قرائن از میان احتمالات موجود یکی را بر می گزینند و در صورت عجز از به دست آوردن قرائن، کلام را حمل بر هیچ یک از احتمالات نمی کنند.
از آن جا که فهمنده ی متون مقدس که به دنبال فهم نیت و قصد اصلی گوینده است، باید سکوت در برابر متن را به شایسته ترین وجه تمرین کند؛ او هرگز حق ندارد پیش برداشت های خود را بر متن تحمیل کند. گاه فهمنده از پیش برداشت های خود به طور کامل فاصله می گیرد و در می یابد که متن تنها با در نظر گرفتن ماهیت لفظی خود بر معنایی دلالت دارد، ولی باز هم قرائن اطمینان آوری در کنار متن می نشیند و با متن همکاری می کند تا همان متنی که بدون این قراین، معنای بدوی دیگری داشت، اینک در پرتو همکاری همه ی قراین در معنایی دیگر ظهور می یابد . این ظهور، مدیون تمام قراینی است که احتمالات دیگر کلام را با حضور خود، مردود کردند.


با توجه به آنچه گفته شد می توان دریافت برای حجیت مباحث بلاغی باید آن را با استفاده از قرائن، به مرتبه ظهور رساند.
سوال مهمی که در اینجا وجود دارد این است که چه قرائنی در فهم مراد جدی متکلم ما را یاری می نماید و در این مهم از چه قرائنی می توانیم استفاده نماییم؟ پاسخ این است که در اعتبارات خاص زبانی، فرد بلیغ تمام شرایط موجود را در نظر گرفته و در فهماندن مقصود خود به آنها تکیه می کند. بنابراین فهمنده کلام، برای رسیدن به همان فهمی که متکلم انتظار داشته، به همه آن شرایط و نقش آنها در رساندن مقصود گوینده، نیاز دارد. با این بیان می توان گفت در فضای اعتبارات خاص، تنها قواعد عام زبانی نقش آفرین نیستند بلکه به منظور پی بردن به مراد متکلم، می بایست شرایط خاص مورد بررسی قرار گیرد تا به وسیله قرینه قرار دادن آن ها، فهمنده کلام بتواند یک یا چند احتمال معنایی را بر دیگران ترجیح دهد.


این قرائن و شرایط گاهی در خود کلام موجود بوده و مخاطب را به سوی معنای مقصود هدایت می کنند که به این گونه از قراین، لفظیه گویند و گاهی در خود کلام حاضر نیستند. به این دسته از قراین، غیر لفظیه گفته می شود.  
«قراین غیر لفظیه را می توان در چهار دسته کلی قرار داد:
1.    خصوصیّات متکلم
2.    لحن متکلّم
3.    خصوصیّات مخاطب
4.    فضای حال بر جوّ گفتگو » ( عشایری ،1392 ش ، ص 131 )
در بخش دانستیم که چگونه باید به اغراض بلاغی دست پیدا کنیم و در ادامه برای رسیدن به پاسخ سؤال اصلیمان نیازمند شناخت ترفند زبانی حذف و ذکر و هنجار های مربوط به آن دو هستیم.


1-4 شناخت ترفند حذف و ذکر
با نگاهی که در روش بدست آوردن اغراض گفتیم ، ذکر و حذف را می توان در مراتب مختلفی تصوّر کرد:
1.    ذکر و حذف صرفی : ذکر و حذف اجزای یک کلمه مثل حذف جوازی همزه در ترکیب    «أ أستکبرتم ؟= أستکبرتم ؟»
2.    ذکر و حذف نحوی : ذکر و حذف اجزای کلام مثل ذکر یا حذف یک قید
3.    ذکر و حذف اسلوبی : ذکر و حذف یک یا چند جمله به طور کامل . (الهاشمی ، 1878 م ، ص 154 ) مثل : {كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِين }( بقره: 213)
تمامی این اقسام شأنیّت اینکه در این تحقیق مورد پی گیری قرار بگیرند را دارند ولی ما به دلیل برخی مشکلات که نسبت به مباحث اسلوبی وجود دارد و همچنین نیاز به تحقیق بیشتر در مورد حذف صرفی فقط به بحث از ذکر و حذف نحوی می پردازیم و اغراض آن را بیان می کنیم.
یکی از مهم ترین مباحثی که در مورد ذکر و حذف از نظر بلاغی اهمیت دارد ، مشخص شدن مفهوم آن و رابطه آنها با برخی دیگر از ترفند های  مطرح شده توسط بلاغیون مانند ، اطلاق و تقیید و ایجاز و اطناب (خصوصاً ایجاز) است.
برای رسیدن به پاسخ این مسأله ابتدا نیاز به تبیین دو ترفند حذف و ذکر داریم . هنجارهای زبانی موجود در مورد حذف و ذکر را باید در علوم ادبی ، دیگر خصوصاً نحو جست و جو کرد. اولین نکته ای که در شناسایی هنجارهای حذف و ذکر مورد اهمیت است ، این است که حذف در لسان نحویون گاهی در مورد لفظ ، گاهی معنا و گاهی هر دو می باشد. لذا این دو نوع حذف را توضیح می دهیم .

تقسیم حذف به لفظی و معنوی :
 متکلم در سیر تکلم نسبت به اجزایی که برای کلام متصوّر است  از حالات زیر خارج نیست :





    اگر جزء در کلام قصد شده باشد به آن ذکر معنوی می گویند. اگر جزء مقصود در لفظ ذکر شده باشد به آن ذکر لفظی و اگر این جزء مقصود در لفظ ذکر نشده باشد به آن حذف لفظی می گویند. و اگر جزئی در کلام قصد نشده باشد به آن حذف معنوی می گویند. 
1-5جریان حذف و ذکر لفظی معنوی در ارکان و قیود :   
    حال برای بررسی دقیق تر موضوع  و شناخت هنجار های نحوی این تقسیم را در اجزاء کلام جاری می کنیم. از آنجایی که در این بخش نمی خواهیم ، بحث هر یک از جزئیات کلام را به طور خاص بحث کنیم ، فقط از تقسیم کلام به ارکان و قیود بحث می کنیم که شامل تمام اجزای کلام است.
در ابتدا باید رکن و قید را بشناسیم ، مقصود ما از رکن همانطور که نحویون می گویند ، مسند و مسند الیه است. حال ، چه فعل و فاعل ، چه فعل و نائب فاعل و چه مبتدا و خبر. و مقصود از قید ، قید نحوی است. یعنی هر آنچه متعلّق ارکان می باشد. مثل : ظرف ، حال ، تمییز ، اقسام مفعول و ... .
باید توجه شود که در اینجا مقصود از قید ، قید اصولی نیست ، زیرا در تعبیر اصولیون خود قیود نیز می توانند صاحب قید باشند و قید اصولی اعمّ از قید نحوی است.
حال که مقصود از رکن و قید را دانستیم می توانیم هنجارهای موجود درباره حذف و ذکر ارکان و قیود بشناسیم .
در مورد ارکان باید گفت که حذف معنوی در مورد ارکان ممتنع است ، به عبارت دیگر ارکان کلام واجب ذکر(مقصود ذکر معنوی ) هستند. چون اگر رکن کلام مقصود نباشد ، کلام شکل نمی گیرد.
امّا در قیود حذف معنوی ممکن است . که در کتب بلاغی این نوع حذف را با عنوان «عدم تعلّق غرض متکلّم به بیان آن قید » یا در بحث احوال متعلّقات فعل ، به عنوان «تنزیل متعدی به منزله لازم»  ذکر شده است. (الهاشمی ،1878 م ، ص 123 )     
این نوع حذف زمانی رخ می دهد که قرینه ای برای حذف لفظی آن نداشته باشیم . یا قرینه ای داشته باشیم که ثابت کند این جزءِ محذوف توسط متکلّم قصد نشده است.


برای روشن تر شدن این بحث به مثال زیر توجه کنید :
{ وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَترْضى‏ } (ضُحی: 5)
ترجمه : « و بزودى پروردگارت تو را عطا خواهد داد، تا خرسند گردى »
واژه «اعطاء» متعدّی به دو مفعول است در آیه دیگری خداوند سبحان می فرماید : {قالَ رَبُّنَا الَّذي أَعْطى‏ كُلَّ شَيْ‏ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى‏} (طه : 50) . ولی در اینجا با وجود اینکه قرینه ی لفظی وجود ندارد. مفعول به دوّم حذف شده است. با دقّت به حال خطاب و آیه قبل {وَ لَلاْخِرَةُ خَيرٌ لَّكَ مِنَ الْأُولىَ} می توان فهمید که خداوند یک اعطای مهمی در آخرت به پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلم ) خواهند داشت. و با توجه به اینکه قرینه ی لفظی و لبّی برای آن قرار نداده اند ، نمی توان فهمید که این مقدّر چه بوده ، از طرفی نیز آیه قبل خلاف آن را تایید می کند زیرا اعطای اخروی به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلم ) چیزی نیست که به راحتی بتوان بیان کرد و نیازی به بیان آن نیز نیست. البته باید توجه داشت ، قصد کردن معنا برای انتقال به مخاطب با علم داشتن مخاطب به آن چه که قصد کرده متفاوت است ، درست است که خدای متعال می داند که در آخرت چه به ایشان اهدا خواهند کرد ولی قصد نکرده اند که آن چه که به ایشان اعطاء می کند را به مخاطبین انتقال دهند. علاوه بر این توضیحات برخی تفاسیر نیز مؤیّد این معنا هستند.


با این توضیح مشخص شد که گاهی تفهیم یک قید توسط متکلّم اراده نشده است. به عبارت دیگر رکن مطلق آورده شده است. البته با این توضیحات ذکر معنوی قید نیز واضح گشت و هر جا قیدی ذکر شود یا قرینه برای حذف آن قید وجود داشته باشد ، آن قید ذکر معنوی شده است. در ارکان که این ذکر واجب است و در قیود نیز جوازی است و به ذکر معنوی قیود ، تقیید می گویند.  چه در لفظ آمده باشد ، چه نیامده باشد.


نکته مهمی که در حذف یا ذکر معنوی قیود باید بدان توجه شود ، این است که آیا متکلّم این معنا را قصد کرده یا نه ، به عبارت دیگر مستند به غرض متکلّم است.
    امّا درباره ی حذف لفظی ، این نوع حذف در ارکان و قیود امکان پذیر است . در ارکان اگر مانع لفظی  برای ذکر وجود داشت ، حذف واجب  است . و در غیر موارد وجوب ذکر لفظی ، حذف و ذکر هر دو جایز است.
در قیود نیز مانند ارکان اگر مانع لفظی برای ذکر یا حذف وجود نداشته باشد ، حذف یا ذکر آنها جایز است .
البته توجه داشته باشید که در ارکان و قیود ذکر معنوی در این قسمت پیشفرض است. با توجه به اینکه توضیح این اقسام طولانی شد ، برای جمع بندی این مطالب نمودار زیر ارائه می شود :

1-6 اقسامی از حذف و ذکر که دارای معنای  ثانویه هستند
همانطور که در ابتدای بحث گفته شد ، متکلّم بلیغ برای بیان کلام خود از ظرفیّت های مختلف ترفند های زبانی استفاده می کند و متناسب با مقتضای حال و غرضی که دارد یکی از حالت ها را انتخاب می کند . نمود این ظرفیت های زبانی در قاعده هایی است که ادیبان ارائه کرده اند .
در موردی که ادیبان چند حالت برای ارائه کلام مشخّص می کنند ، به عبارت دیگر قاعده جوازی ارائه می کنند ، متکلّم می تواند یکی از گزینه ها را انتخاب کند. به انتخاب یکی از حالات جوازی توسط متکلّم بلیغ با توجه به شرایط خطاب ، هنجارگزینی می گویند.
حال این هنجارگزینی گاهی با غرض تفهیم انجام می شود و گاهی با اغراض دیگر که مطابق با مراد استعمالی نیست.  معمولاً آن دسته از اغراضی مورد  توجه بلاغیون قرار کرفته است که صرف تفهیم مراد متکلّم نبوده است ، لذا ما نیز به تبعیّت از ایشان فقط این دسته از اغراض را بیان می کنیم.
همان طور که گفته شد هنجار گزینی بین قاعده های جوازی رخ می دهد. لذا ما نیز در ابتدا قواعد جوازی مربوط حذف و ذکر با توجه به تحلیل که ارائه کردیم را در این بخش کنار هم می گزاریم ، تا در فصل اصلی به دنبال اغراض آن باشیم.
1.    ذکر یا حذف لفظی ارکان
2.    حذف یا ذکر معنوی یک قید یا همان اطلاق یا تقیید آن
3.    ذکر یا حذف لفظی قیود
2- بررسی اغراض مطرح شده برای حذف و ذکر
پس از آنکه ترفند حذف و ذکر را مطرح کردیم و ابعاد آن را شناختیم نوبت پاسخ دادن به سؤال اصلی می رسد و حال باید ببینیم که چه اغراضی برای اقسام مختلف حذف یا ذکر مطرح شده است.
قبل از ورود به بحث باید یک نکته توجه داده شود و آن اینکه در کتب بلاغی اغراض اقسام مختلف حذف و ذکر به ترتیبی که بیان خواهد ، شد بیان نکرده ، بلکه مسند و مسند الیه و هر یک از قیود را در بخش های جداگانه مطرح کرده اند و در هر بخش ترفندهای زبانی مختلف ، مثل حذف و ذکر ، تعریف و تنکیر و تقدیم و تأخیر و اغراض ناشی از آنها را مطرح کرده اند.
بیان اغراض اطلاق و تقیید نزد بلاغیون حیثیتی مستقلّ از حذف و ذکر دارد . و بلاغیون اغراض تقیید به هر یک از قیود را جداگانه بررسی کرده اند. امّا درباره ی اغراض اطلاق چیزی نگفته اند. همچنین قیود را با نگاه حذف و ذکر لفظی بررسی نکرده اند. ولی با توجه به تحلیلی که از حذف و ذکر ارائه کردیم صحیح این است که  برای بررسی تام همه ی اجزای کلام در مورد یک ترفند زبانی اغراض حذف و ذکر را با سیر زیر مطرح کنیم :
1.    ذکر یا حذف لفظی ارکان
2.    ذکر یا حذف لفظی قیود
3.    حذف یا ذکر معنوی یک قید یا همان اطلاق یا تقیید آن
ولی ما به خاطر رعایت هویت جمعی علم بحث اطلاق و تقیید را ذیل حذف و ذکر مطرح نمی کنیم و فقط بحث از اغراض حذف و ذکر در ارکان و قیود را مطرح می کنیم.
قبل از شروع بیان اغراض باید به یک نکته مهم اشاره شود و آن اینکه علوم بلاغی مانند صرف و نحو مخصوص به زمان خاصّی نیستند و همین الآن یک شخص بلیغ می تواند ، غرضی را اراده کند که در هیچ کتاب بلاغی ای گفته نشده باشد و ما نیز از باب نمونه برخی از این اغراض را مطرح می کنیم .
2-1اغراض حذف یا ذکر لفظی رکن در کلام
2-1-1اغراض مطرح شده برای ذکر لفظی رکن  
2-1-1-1اختصاص : (الهاشمی ، 1878 م ، ص 82 و 104)
یکی از مواردی که از اغراض ذکر دانسته اند اختصاص است ،  منظور از اختصاص همان معنای لغوی آن است  ، یعنی «منحصر بفرد شدن ، کسی یا چیزی در امری» (بستانی ، 1375 هـ ش ، ص 28)
 البته معنای آن با توجه به متعلّق آن تفاوت پیدا می کند و نوعی خاص از اختصاص مراد می شود ، مثلاً اگر از ذکر مسند غرض اختصاص داشته باشیم ، مسند مختص و مسند الیه مختص به است و اگر از ذکر مسند إلیه غرض اختصاص داشته باشیم ماجرا بالعکس است. یکی مثال هایی که برای اختصاص بیان می کنند، آیه زیر است که ما در اینجا به تطبیق این مثال می پردازیم :
{أُوْلَئكَ عَلىَ‏ هُدًى مِّن رَّبِّهِمْ  وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ} ( بقره : 5 )
    برای توضیح این مثال لازم است در ابتدا ترکیب نحوی آیه مورد توجه قرار گیرد : اولین «اولئک» مبتدا و مشارالیه آن «الذین» در آیات قبلی است که با توجه به صله آن به مقصود مؤمنان هستند ، «علی هدی ...» خبر ، «اولئک» دوم عطف بر «اولئک» اول و مبتدا است و المفلحون خبر اولئک دوم می باشد . به خاطر وجود چند قرینه حذف «اولئک» دوم جایز است :


1- قرینه ی لفظی اولئک اول
2- قرینه ی سیاق آیات قبلی که همگی درباره صفات مؤمنان است،
مجموع این دو قرینه تشکیل دهنده سیاق آیه هستند. که با توجه به آن، کاملاً واضح است که اگر «اولئک» دوم  ذکر نمی شد ، همه می دانستند مقصود از «المفلحون» مؤمنان است. در نتیجه این سؤال برای تحلیلگر بوجود می آید که : چرا با وجود قرینه لفظی و سیاق کلام متکلّم اولئک دوم را ذکر کرده است ؟ برای پاسخ به این سؤال به سراغ تفاسیر می رویم :
زمخشری در تفسیر کشاف نوشته است : ( زمخشری ، قرن ششم ، ج1 ، ص 46 )


« پس ببین خداوند عز و جل چگونه تکرار کرده ، تنبیه بر اختصاص متقین به رسیدن آنچه که هیچ کس از راه های گوناگون دیگر بدان نایل نمی شود و آن (طریقه تنبیه بر اختصاص) : ذکر اسم اشاره و تکرار آن و معرفه آوردن مفلحین و وسط آوردن ضمیر فصل بین مفلحون و اولئک است . تا مراتب آنها را به تو نشان دهد و تو را ترغیب کند به طلب آنچه آنها طلب کردند ، و تو را برای فرستادن آنچه آنها فرستادند با نشاط کند و تو را از طمع تهی و امید دروغین و امید داشتن از خدا آنچه را که خلاف حکمتش است و کلمه الهی بدان سبقت نگرفته است ، بازدارد.»
همان طور که واضح است کشاف غرض از ذکر اولئک را به همراه یک سری عوامل دیگر ، اختصاص رستگاری به مؤمنان می داند. یک چیز که شاید در کلام کشاف مبهم باشد ، این است که می گوید خداوند تنبیه بر اختصاص را تکرار کرده است که اشاره به ابتدای آیه می باشد.  
در تفسیر الوجیز  آمده :


« تکرار «اولئک» افاده اختصاص آنها را دارد و آنها را از غیر خودشان بواسطه هر یک از دو مزیتی که دارند، تمییز می دهد.»  ( عاملی ، محمودی ، قرن یازدهم ، ج1 ، ص 69 )
با توجه به آنچه در تفاسیر دیده شد که این دو مورد به عنوان نمونه آورده شده ، بسیاری از مفسرین غرض از ذکر اولئک دوم را اختصاص رستگاری به مؤمنان به واسطه دو صفت مذکور در آیات قبل دانسته اند.


ظاهراً ظهور اختصاص در این آیه از موارد اتفاقی است ولی اینکه آیا این اختصاص ناشی از ذکر اولئک باشد نیاز به قرینه دیگری دارد. البته با توجه به عبارت زمخشری مجموع ، تکرار اولئک ، ضمیر  فصل و معرفه بودن مسند دال بر اختصاص است.
2-1-1-2کلام در مقام ردّ مخاطب باشد. (الهاشمی ، 1878 م ، ص 105)
یکی اغراضی که بلاغیون برای ذکر بیان کرده اند این است که مخاطب چیزی را انکار می کند و متکلم با وجود اینکه قرینه برای حذف جزئی از کلام که مورد انکار است وجود دارد ، آن را ذکر می کند تا با انکار مخاطب مقابله کند. مثال معروفی که برای آن می زنند آیه زیر است.  
{قُلْ يُحْيِيها الذي أَنْشَأَهَا أَوّلَ مَرَّة} ( یس : 79 ) ، جواباً لقوله تعالى: {مَنْ يُحْيِي الْعِظامَ وَهي رَميمٌ} (یس : 78)
در این شاهد چون قرینه لفظی برای حذف «یحییها» وجود دارد حذف آن جایز است ، ولی متکلم ذکر را ترجیح داده است که بیانگر وجود غرض خاصی است که باعث رجحان ذکر بر حذف شده است. اولین نکته ای که وجود دارد ، اثبات اینکه «من یحیی العظام . . . » در موضع انکار است می باشد. یکی از مهم ترین ادله شأن نزول آیه است که حال خطاب را برایمان ترسیم می کند:


    « او (ابى بن خلف، يا امية بن خلف، يا عاص بن وائل) در بيابان قطعه استخوان پوسيده‏اى را پيدا مى‏كند، و استخوانى كه معلوم نبود از چه كسى است؟ آيا به مرگ طبيعى مرده؟ يا در يكى از جنگهاى عصر جاهلى به طرز فجيعى كشته شده؟ يا بر اثر گرسنگى جان داده؟ به هر صورت فكر مى‏كرد دليل دندان‏شكنى براى نفى معاد پيدا كرده است، با خشم توأم با خوشحالى قطعه استخوان را برداشته، مى‏گويد: لأخاصمن محمدا (من با همين دليل به خصومت با محمد برمى‏خيزم) آن چنان كه نتواند جوابى دهد! با عجله به سراغ پيامبر اسلام ص آمد و فرياد زد بگو ببينم چه كسى قدرت دارد بر اين استخوان پوسيده لباس حيات بپوشاند؟ و سپس قسمتى از استخوان را نرم كرد و روى زمين پاشيد، و فكر مى‏كرد پيامبر اسلام ص هيچ پاسخى در برابر اين منطق نخواهد داشت.» (مکارم شیرازی ، 1375 هـ ش ، صص 458 و 459 )
    از شأن نزول کاملاً واضح است که صاحب کلام برای انکار معاد این کلام را گفته است .


قرینه ی دیگری که وجود دارد این است که استفهام کلام وی استفهام انکاری است و استفهام وی حقیقی نمی باشد. قرینه ای که برای انکاری بودن استفهام وی می توان اقامه کرد جمله حالیه «و هی رمیم » است. او  وی استخوان پوسیده را مقابل پیامبر (صلی الله علیه وآله ) گرفته و می گوید ، ببین چگونه این استخوان پوسیده را باد می برد، امکان ندارد ، کسی دوباره این ذرّات گرد آورد و بر آن گوشت بپوشاند ، سپس در آن روح بدمد.
    برای اینکه مطمئن شویم از زبان زمخشری شاهدی را  در این باره ذکر می کنیم : ( زمخشری ، قرن ششم ، ج4 ، ص 31 )
« « من يحيى العظام » بر طریقه انکار آمده است چون زنده کردن مردگان از صفاتی است که خداوند قادر به آن توصیف می شده و وی می خواسته (نعوذ بالله ) نا توانی را به خدا نسبت دهد و او را به مخلوقات که توان زنده کردن مردگان را ندارند ، تشبیه کند.»
    البته علاوه بر قرائن فوق آیات  دیگری با مضمون شبیه به این آیه وجود دارد ، که ظاهر در انکار معاد است به عنوان نمونه آیاتی که در سوره واقعه وجود دارد :
}وَ كاَنُواْ يَقُولُونَ أَ ئذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَابًا وَ عِظَمًا أَ ءِنَّا لَمَبْعُوثُونَ(47) أَ وَ ءَابَاؤُنَا الْأَوَّلُونَ(48) قُلْ إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَ الاَخِرِينَ(49) لَمَجْمُوعُونَ إِلىَ‏ مِيقَاتِ يَوْمٍ مَّعْلُومٍ(50) ثمَّ إِنَّكُمْ أَيهَّا الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ(51) { ( واقعه 47 تا 51)
    سه تأکید در جواب پرسش آنها و اطلاق صفت «مکذبّون» به مخاطبان آیه دال بر منکر بودن آنان است.
تا اینجا اثبات کردیم که «من یحیی العظام . . . » در مقام انکار است حال باید ثابت کنیم ، ذکر « یحییها» از نوع ذکر بلاغی در این قسم است یعنی قرینه برای حذف آن وجود دارد سپس اثبات کنیم غرضی برای این ذکر وجود دارد.     یکی از مواضعی که نحویون حذف را در آن جایز می دانند ، در پاسخ به سؤال است . در این گونه موارد خود سؤال قرینه ای برای حذف آن است ، مثلاً اگر کسی بگوید :«من جاء؟» جایز در پاسخ گفته شود: «علیٌ.» یا «جاء علیٌ» در آیه نیز اینگونه است و «یحییها» در آیه اول قرینه ای برای حذف «یحییها» در آیه دوم است. یعنی جایز است گفته شود: «الذی أنشأها اوّل مرة» ، و با توجه به آنچه در بخش اول گفته شد ، ذکر «یحییها » بلاغی است . حال باید غرض آن را دریابیم.


    با توجه به آنچه تا کنون گفته شد آیه در مقام انکار است و متکلم جمله اول زنده شدن مردگان را انکار می کند. در نتیجه خداوند برای رفع این انکار نیاز به کلامی دارد که هم تأکید بر وقوع معاد داشته باشد و هم قدرت خداوند را بر زنده کردن مردگان نشان دهد ، «الذی أنشأها اوّل مرة» اثبات می کند ، خداوند چون خالق نخستین است ، پس توانایی بر زنده کردن مردگان را دارد و این به کمک قرینه ی موجود در سؤال وقوع معاد را نیز تأکید می کند ولی ذکر «یحییها» این امر را تأکید می کند تا انکار مخاطب را بر طرف سازد.
2-1-1-3 افاده بر فعل یا اسم بودن :
«افاده بر فعل بودن مسند تا دلالت بر این امور کند : 1- تجدّد 2- حدوث مقید به یکی از زمان های سه گانه  یا افاده بر اسم بودن آن تا مطلقا دلالت بر ثبوت کند.» (الهاشمی ، 1878 م ، ص 105)
    برای توضیح این مورد نیاز به یک مقدمه تقریباً طولانی داریم :
اصل معنا و خصوصیت معنا :
    این بحث فقط در ذکر کاربرد ندارد بلکه در بخش های دیگر خصوصاً حذف نیز تأثیر گزار است . برای روشن شدن بحث ابتدا به مثال زیر توجه کنید :
{حَتىَّ إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُم مِّن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ*وَ اقْترَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذَا هِىَ شَاخِصَةٌ أَبْصَرُ الَّذِينَ كَفَرُواْ يَاوَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فىِ غَفْلَةٍ مِّنْ هَاذَا بَلْ كُنَّا ظَلِمِينَ} ( انبیاء ، 96 و 97 )


در مورد جمله «یا ویلنا قد کنّا ....» این سؤال مطرح است که این جمله توسط چه کسانی مطرح شده نقش ترکیبی آن چیست ؟
در مورد اینکه این جمله گفته کیست ، مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر خود می فرمایند:
«" يا وَيْلَنا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا"- اين جمله حكايت كلام كفار است كه در هنگام مشاهده قيامت كه ناگهان مى‏رسد به خود نفرين مى‏كنند، و ادعا مى‏كنند كه در غفلت از اين صحنه مى‏زيسته‏اند. » ( طباطبایی ، موسوی همدانی،1374 ، ج14 ، ص 461 )
در مورد نقش ترکیبی آن نیز در الجدول آمده است : «و جملة: «يا ويلنا ...» في محلّ نصب مقول القول لقول مقدّر أي: يقولون يا ويلنا ... و جملة القول- أو القول المقدّر- حال من فاعل كفروا. » ( صافی محمود بن عبد الرحیم ، 1418 ق ، ج17 ، ص 70 )


در نتیجه یعنی این جمله در محل نصب برای عاملی مقدّر است.  آن فعل مقدّر دارای معنای «قول» است. این که مفسیرین و معربین می گویند در اینجا معنای قول در تقدیر است مسامحه در تعبیر است و مشخص نیز دقیقاً چه گونه قولی است آیا خود یقولون در تقدیر است یا مترادفات آن مثل : « یستغیثون یا یصیحون یا یستصرخون یا ... » . ادیبان با توجه به قواعد و هنجارها و قرائن مقدّر بودن فعلی را تشخیص داده اند ولی اینکه دقیقاً این مقدّر چیست از عهده قرائن خارج است. قرائن حتی توان پاسخ گویی به اینکه آیا این مقدر ماضی است یا مضارع ، اسم است یا فعل را هم ندارند. آقای عشایری محذوفی را که از دلالت قرائن بدست می آید «اصل المعنا» و پاسخ پرسش های دیگری که در توان قرائن نیست را «خصوصیت المعنا» می نامند. ( عشایری منفرد ، 1392 ش ، ص ؟ )
ایشان در ادامه می فرمایند :


«   حال اگر در مقام خاصی مقتضی خاصی وجود داشته باشد که گوینده را علاوه بر اصل المعنا به بیان خصوصیات معنا نیز وادار کند ناچار باید از حذف اجزای کلام خودداری کند تا بتواند آن خصوصیات را هم مورد دلالت قرار بدهد، اما اگر مقتضی خاصی در مقام وجود نداشته باشد که متکلم را به بیان این خصوصیات وادار کند چندان که مثلاً بیان معانی برآمده از اسم بودن یا فعل بودنِ معنای مورد نظر یا ماضویت و مضارعیتِ فعلِ موردِ نظر هیچ اهمیتی برای متکلم نداشته می تواند برای پرهیز از بیهوده گوئی به حذف آن جزء از کلام اقدام کند. » (عشایری منفرد ، 1392 ش ، ص ؟)
حالات متکلم نسبت به اصل المعنی و خصوصیات المعنی :
با توجه به این مطالب متکلّم در بیان مراد خود با توجه به اصل المعنا و خصوصیت المعنا سه حالت برای وی قابل تصوّر است :
« 1- گاه  متکلم هم برای بیان اصل معنا و هم تصریح  به خصوصیات معنوی  آن معنا مقتضی دارد. در چنین فضائی  متکلم نمی تواند تن به حذف اجزای کلام بدهد. مثلاً در آیه ی «يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ» ( بقره : 9) به قرینه ی «یخادعون» که در آیه ی اول ذکر شده است ، گوینده می توانست «وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ»  را حذف کند و حد اکثر به جای آن از تعبیری مثل "و الله کذا" استفاده کند. اما متکلم "خصوصیت معنا (حصر)" را برای القاء به مخاطب بسیار مهم می دانسته است. بدیهی است که در صورت حذف اگرچه مفهوم "مقابله به مثل از سوی خداوند" به صورت مبهمی قابل القاء بود، اما حصر موجود در آیه جز به تصریح و تعبیر قابل القاء به مخاطب نیست.
2- گاه بیان کردن آن خصوصیات معنوی هیچ اهمیتی ندارد؛ چه مقام سخن اصلاً مقتضی بیان آن خصوصیات نیست ، و صِرف انتقال اصل المعنا به مخاطب متکلم را به اهداف گفتاری خود می رساند.


 3- گاه حتی ممکن است بیان آن خصوصیات معنوی ضد غرض متکلم و در تضاد با  مقتضای حال باشد ، مثل مواردی که گوینده در آن موارد  -به هر دلیل-  به دنبال کتمان بخشی از واقعیت است. » (عشایری منفرد ، 1392 ش ، ص ؟)
نکته مهمی که نتیجه ی این بحث است و به بحث ما مرتبط است این است که ؛    
«متکلم بلیغ وقتی جزئی از کلام را ذکر می کند هم به اصل المعنا توجه دارد و هم به خصوصیات معنا.  با توجه به این تحلیل است که اهالی بلاغت و تفسیر گاهی بدون آن که اصل ذکر شدن جزئی از کلام را چندان معنادار بدانند دست بر روی خصوصیات کلمه ی مذکور می گذارند تا با بررسی معنای ثانویه ی موجود در آن به خصوصیات معنا دست بیابند.»( عشایری منفرد ، 1392 ش ، ص ؟)
    تطبیق بحث با غرض مطرح شده :
این مورد مطابقت با توضیحاتی که درباره اصل المعنا و خصوصیت معنا دادیم مطابقت دارد. یعنی این ذکر در جایی صورت می گیرد که جایز است کلمه ی دیگری به جای فعل یا اسم ذکر شود  (یا حتی کلمه ای ذکر نشود) چون اصل المعنا واضح است ولی چون خصوصیات معنا برای متکلم مهم است وی فعل یا اسم را ذکر می کند. مثالی که برای این مورد می زنند ، آیه زیر است:
{إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خَادِعُهُم} ( نساء /  142 )
     درباره ی «خادعهم» در آیه فوق دو نوع بررسی ممکن است :
1- غرض از اصل ذکر مسند «خادهم» چیست ؟
2- غرض از اسم آوردن مسند چیست ؟
آنچه که در این تحقیق مورد توجه است ، پاسخ به سؤال اول است و سؤال دوّم باید ذیل بخش «اسم یا فعل یا ظرف شدن مسند » در علم بلاغت بررسی شود.  


درباره ی سؤال اوّل باید گفت در اینجا قرینه ی لفظی برای حذف لفظی مسند وجود ندارد و این ذکر موضوع علم معانی نیست و به خودی خود برای ذکر مسند غرضی وجود ندارد ولی برای هنجارگزینی بین اسم یا فعل آوردن مسند غرض وجود دارد. و قرینه ی لبّی ای هم که برای فهم اصل المعنی وجود دارد ، کمکی به ما برای جواز حذف مسند نمی کند و فقط قرینه ای است برای اینکه غرض از اسم آوردن مسند معیّن گردد.
با توجه به این توضیحات غرض مطرح شده برای هنجارگزینی بین اسم یا فعل آوردن مسند است و غرض برای اصل ذکر مسند نیست.
2-1-2اغراض مطرح شده برای حذف لفظی یک رکن:
2-1-2 – 1 اختصار : (الهاشمی ، 1878 م ، ص 84)


یکی از اغراضی که برای چنین حذفی بیان شده است ، اختصار است. به نظر می رسد اختصار فائده ذاتی حذف است و دیگر اغراض در طول این غرض قرار دارند ، لذا وجود چنین غرضی مسلّم است و هر جا حذفی رخ دهد ، اختصار کلام مورد غرض متکلّم است. با حال با تلفیق این مطالب با حال خطاب می توان نتیجه گرفت ، هر جا حال خطاب اقتضای اختصار و موجز گویی را داشت علاوه بر آن قرینه لفظی نیز برای حذف لفظی وجود داشت ، جزء کلام حذف می شود. علاوه بر این با نظر داشتن اینکه در قرآن کریم چون متکلّم خداوند است ، تمامی فائده های کلام مورد غرض خداوند هستند ، لذا هر جای قرآن کریم که چنین حذفی رخ دهد ، غرض اختصار مقصود متکلّم است و سایر اغراض در طول آن قرار دارند ، لذا مثال هایی که بلاغیون (مانند : «وَ قَالَتْ عجُوزٌ عَقِيمٌ»(ذاریات : 29)) برای آن ذکر می کنند ، نیازی به تطبیق و قرینه یابی ندارند.


2-1-2-2پاک نگه داشتن زبان از بردن نام آن چیز : (الهاشمی ، 1878 م ، ص 85)
یکی دیگر از اغراضی که بلاغیون برای چنین حذفی ذکر کرده اند ، پاک نگه داشتن زبان از بردن نام چیزی است. حال این کار می تواند به دلائل مختلفی انجام شود ، خباثت آن چیز ، تحقیر آن ، تکبّر متکلّم و ... . مثالی که برای این غرض ذکر شده آیه :«صُمُّ  بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ» (بقره : 16) در این آیه آنچه به عنوان محذوف است ، مبتدای «صمٌّ» می باشد. با توجه به سیاق کلام و آیات قبلی این محذوف «منافقون» می باشد. قرینه ای که در تأیید این غرض می توان خباثت منافق ها و مبغوض بودن آنها در درگاه الهی که از همین آیات برداشت می شود ، در نظر گرفت . علاوه بر این خداوند در آیات 171 بقره  عبارتی این چنینی را در مورد کافران به کار می برد و مبتدای «هم» که عائد به کافران است را حذف می کند . علاوه بر این حال خطاب در آیه بیان ویژگی های منافقان است و اگر غرض مطرح شده مورد توجه قرار گیرد ، اوج خباثت منافقان به مخاطب انتقال داده می شود.
2-1-2-3 تکثیر فائده : (الهاشمی ، 1878 م ، ص 85)


یکی از اغراضی که بلاغیون مطرح کردن تکثیر فائده است که مقصود از آن این است که با حذف مسند الیه : کلام بر دو وجه مختلف حمل شود که هم با مبتدای محذوف معنا دهد هم با خبر محذوف معنای دیگر دهد و چند معنای خوب برداشت شود. شاهدی که برای آن ذکر می کنند آِیه زیر است.
{وَ جَاءُوا عَلىَ‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ  قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا  فَصَبرٌ جَمِيلٌ  وَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلىَ‏ مَا تَصِفُون} (یوسف:18 ) یا : فامری صبر جمیل.
در توضیح این شاهد مثال باید گفت که ادعای بلاغیون این است که اینجا با حذف مبتدای شاهد مثال دو احتمال زیبا در کلام داده می شود :
1-    مبتدا محذوف:صبری(امری) صبر جمیل
2-    خبر محذوف:صبر جمیل اجملُ من غیره
و در واقع این حذف رکن باعث تکثیر فائده ایجاد دو معنای زیبا شده است.
به شاهدی که بلاغیون برای اثبات این غرض مطرح می کنند ، اشکالاتی وارد است که به سبب آنها نمی توان آن را پذیرفت :
1-    قرینه ای برای اثبات این مدعا مطرح نشده است.
2-    شاهد مطرح شده اثبات کننده ادعا نیست ، زیرا حذف مبتدا در صبر جمیل وجوبی است  و طبق مشهور حذفی موضوع علم معانی بود که حذف جوازی در آن رخ داده باشد.


2-1-2-4 احتراز از عبث : (الهاشمی ، 1878 م ، ص 105)
    در این بخش گفته شد قرینه برای حذف لفظی رکن وجود دارد و طبق قواعد زبانی متکلّم اختیار دارد ، یکی از دو طرف را برگزیند . و از آنجایی که در این مقام متکلّم بلیغ فرض می شود، برای برگزیدن هر کدام از طرفین رجحان غرضی دارد. . تاکنون اغراض ذکر و تعدادی از اغراض حذف گفته شد حال اگر متکلم برای ذکر آن غرضی نداشته باشد و آن را ذکر کند مرتکب کار بیهوده و عبث شده است . در نتیجه باید در چنین موضعی جزئی که برای حذف آن قرینه وجود دارد را حذف کند. شاهدی که بلاغیون برای این مورد ذکر می کنند آیه زیر است :
{وَ أَذَانٌ مِّنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلىَ النَّاسِ يَوْمَ الحجِ الْأَكْبر أَنَّ اللَّهَ بَرِى‏ءٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ  وَ رَسُولُهُ  فَإِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَيرْ لَّكُمْ  وَ إِن تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُواْ أَنَّكُمْ غَيرُ مُعْجِزِى اللَّهِ  وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ} (توبه : 3)
ولی ایشان قرینه ای برای اثبات این مدعا ذکر نکرده اند و ما نیز قرینه ای بر این امر نیافتیم. علاوه بر آن این نوع بیان مخالف با اصل بودن ذکر است.
2-2 ذکر یا حذف لفظی قیود :
2-2-1اغراض مطرح شده برای ذکر قیود :
         در جواهر البلاغه ص 122 ذکر شده که اغراض چنین ذکری همان اغراضی است که در ذکر مسند الیه گذشت و مثالی برای آن بیان نمی کنند.
2-2-2 اغراض مطرح شده برای حذف قیود : ( الهاشمی ، ، 1878 م ، ص 122 )


 2-2-2 – 1 طلب اختصار :
یکی از مثال هایی که برای این قسم مطرح است ،
و آیه {یمحو الله ما یشاء و یثبت} (رعد : 39 ) ای : یثبت ما یشاء(الهاشمی  ، 1878 م ، ص 122)
در این مثال قرینه لفظی برای حذف «ما یشاء» وجود دارد ، از طرفی مانع لفظی برای ذکر وجود ندارد لذا حذف و ذکر در آن جایز است. با این توضیح حذف این قید اقتضای داشتن غرض را دارد. و با توجه به توضیحاتی که درباره ی غرض اختصار در حذف ارکان داده شد ، این مورد نیاز به تطبیق ندارد.
2-2-2- 2 بیان بعد از ابهام :
{فمن شاء فلیؤمن }(کهف : 29) ای : فمن شاء الایمان ..
در این مثال قرینه لفظی برای حذف «ایمان» وجود دارد ، از طرفی مانع لفظی برای ذکر وجود ندارد لذا حذف و ذکر در آن جایز است. و غرض از حذف آن بیان بعد از ابهام این نوع بیان کلام ، غرض انگیزشی دارد و باعث می شود مخاطب با دقّت بیشتری ادامه ی کلام را دنبال کند.
2-2-2-3 محافظه بر وزن و فاصله :
{سیذّکر من یخشی} (اعلی : 10) که اگر گفته شود ، «یخشی الله » دیگر مانند رئوس آیات قبل نیست.


نتیجه گیری
نتیجه اینکه حذف و ذکر اقتضای اغراض فراوانی را دارد و با وجود اینکه بلاغیون برخی از این اغراض را مطرح کرده اند باید دانست این اغراض محدود نیستند ، چون هم اکنون نیز اگر استعمالی توسط فرد بلیغی صورت بگیردکه دارای غرضی باشد که متفاوت از اغراضی است که تاکنون شناسایی شده این استعمال نیز موضوع علم معانی خواهد بود.

فهرست منابع :
1.    قرآن کریم
2.    الهاشمی ، احمد ، المردانی ، عبد الحمید ، عبدالحمید ، محمد ، الشامیری ، السید کاظم ، (1388 ش) ، جواهر البلاغه ، نسخة محققه و منقحة ، (چاپ دوّم) ، قم : حوزه علمیه قم
3.    بستانی ، فؤاد معصوم ، ( 1375 ش ) ، فرهنگ ابجدی ، (چاپ دوّم ) ، تهران : نشراسلامی
4.    خطیب قزوینی ، عبد المتعال الصعيدي (2005 م ) ، بغية الإيضاح لتلخيص المفتاح في علوم البلاغة ، (چاپ هفدهم) ، بی جا : مکتبة الادب
5.    زمخشری ، محمود ، (قرن ششم) ، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل ، (چاپ سوّم) ، بیروت : دار الكتاب العربي
6.    صافی ، محمود بن عبد الرحیم ، (1418 ق) ، الجدول فى اعراب القرآن ، (چاپ چهارم) ، دمشق-بیروت : دار الرشيد مؤسسة الإيمان
7.    طباطبایی ، سید محمد حسین ، (قرن چهاردهم) ، المیزان فی التفسیر القرآن ، (چاپ پنجم) ، قم : دفتر انتشارات جامعه ی مدرسین حوزه علمیه قم
8.    طباطبایی ، سید محمد حسین ، موسوی همدانی ، سید محمد باقر ،  (قرن پانزدهم) ، ترجمه المیزان فی التفسیر القرآن ، (چاپ پنجم) ، قم : دفتر انتشارات جامعه ی مدرسین حوزه علمیه قم
9.    عاملی ، علی بن حسین ، محمودی ، شیخ محمود ، (قرن یازدهم) ، الوجیز فى تفسير القرآن العزيز ، (چاپ اول) ، قم : دارالقرآن الکریم
10.    عشایری منفرد ، محمد ، (1392 ش) ، تحلیل ادبی نهج البلاغه و صحیفه سجّادیه (چاپ اول) ، قم : مرکز بین المللی ترجمه و نشر المصطفی
11.    عشایری منفرد ، محمد ، (1392 ش) ، معناشناسی بلاغی قرآن کریم ، (چاپ اوّل) ، قم : انتشارات جامعه الزهراء
12.    مکارم شیرازی ، ناصر ، (قرن پانزدهم) ، تفسیر نمونه ، (چاپ اول) ، تهران : دار الكتب الإسلامية   


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.