بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

چینش الفاظ و اغراض نهفته درآن

                                                                                                            میلاد چوبداری*
چکیده                                                                                               
ترفندهای موجود در اعتبارات زبانی از این جهت که دالانی برای نیل به اغراض بلاغی هستند، بسیار مورد توجه بلاغیون قرار می گیرند. چینش الفاظ نیز به عنوان یک ترفند در ساختار اعتبارات زبانی می تواند مانند سایر ترفند های زبانی، نقش آفرینی کند و آبستن اغراضی بلاغی باشد. در این مقاله به بررسی ابعاد مختلف چینش الفاظ به عنوان یکی از ترفند های زبانی و اغراض بلاغی نهفته در دل آن پرداخته شده است. بررسی این ترفند به صورتی همه جانبه در دو بخش «اجزای کلام» و «اجزای متن» صورت گرفته و اقسام ترفند؛ یعنی تقدیم وتأخیر و توسیط، در مجال تقسیم فوق بر روی آیات و روایات تطبیق شده اند.
در این مقاله به دست آمده که تقدیم و تأخیر به خودی خود به عنوان یک ترفند زبانی مستقل شمرده     نمی شود بلکه در واقع به همراه توسیط، تشکیل دهنده ی ترفند زبانی چینش الفاظ می باشد. لذا می بایست به صورت مستقل در بابی جداگانه از دانش بلاغت مورد تحلیل و موشکافی قرار گیرد و اغراض بلاغی نهفته در وجود آن بررسی گردد.

کلید واژه: چینش/ تقدیم و تأخیر/ توسیط/ چینش الفاظ/ ترفند زبانی.
مقدمه
ترفند های زبانی گنجایش هایی گفتاری هستند که به منظور رساندن معنایی مشخص در اعتبارات زبانی تألیف می شوند. تسلط بر انتخاب و گزینش ترفندهای زبانی با توجه به معانی مأخوذ در آنها، همواره معیاری برای تفوّق شاعران و سخنوران به شمار می رفته است. در حقیقت ایشان بخش زیادی از زیبایی کلام خود را مرهون همین ترفند های زبانی و گزینش مناسب آنها می دانند. از همين رو تحلیل آنها به عنوان یکی از خیزش‌گاه‌های معنا، مي‌تواند مفسّر را در كشف و تحلیل معاني یاری نماید.
چینش الفاظ به عنوان یک ترفند زبانی، گنجایش گفتاري بسيار مهمی است که همواره مورد توجه سخنوران و بلیغان بوده است. به طوری که عبدالقاهر جرجانی درباره‌ی «معناداری تقدیم (به عنوان یکی از انواع چینش) در یک متن بلیغ» می‌نویسد:
«تقدیم، بابی پرفایده، سرشار از محاسن، گسترده وناپیداکران است که همواره از معنایی تازه پرده برمی دارد؛ و مخاطب را با لطیفه ای معنایی رو به رو می سازد. »
پرداختن به ترفند چینش، زمانی مهم تر جلوه می کند که بدانیم ترفند زبانی فوق هیچ گاه با چنین نامی در بین بلغاء شناخته شده نبوده و همیشه جزئی از ترفند؛ یعنی تقدیم و تأخیر، آن هم نه در همه ی مواضع خود بلکه در برخی از مواضع تقدیم و تأخیر، مورد بررسی بلغاء قرار گرفته است. به علاوه، در آثار بلغاء هیچ اثری از قسم دوم چینش؛ یعنی «توسیط» نیز دیده نمی شود.
از طرف دیگر، هرگاه بخواهیم ابعاد مختلفِ ترفندی زبانی را در استعمالات عقلا مورد کنکاش قرار دهیم لازم می آید ابعاد ترفند رادر وسعت کل زبان مشاهده کنیم. لذا این صحیح نیست که ترفند را فقط در گستره ی اجزای کلام ببینیم و معناداری تقدیم و تأخیر را تنها در فضای اجزای کلام بررسی کنیم، بلکه چه کلام و چه متن و چه اجزای دیگر زبان، همگی جزئی از اجزای اعتبارات زبانی هستند و ترفند می بایست به گستره ی  تک تک آنها مورد بررسی قرار گیرد.
همه ی مطالب فوق در حالی است که مفسرین از آنها غافل نبوده و در کتب تفسیری خود معناداری ترفند را چه در «توسیط» و چه در اجزای دیگر زبان مورد تحلیل و بررسی قرار داده اند.
کم و کاستی های موجود در علم بلاغت نسبت به ترفند زبانی چینش، نگارنده را بر آن داشت تا پژوهشی گسترده در زمینه ی ابعاد مختلف ترفند مذکور صورت دهد و مباحث مربوط به آن را با استعانت از توجهات مفسران در کتب تفسیری، به صورت مجموعه ای منظم و دسته بندی شده در آورد و اغراض نهفته در ترفند را برای مشتاقان علم بلاغت تا سر حد توان آشکار سازد.
از جمله مباحثی که با واکاوی اغراض چینش می توان پاسخ گوی آن بود مباحث مهمی ازقبیل سبک زندگی اسلامی است. درواقع باتبیین و تطبیق ترفند چینش می توان جایگاه بسیاری از مسائل را در یک زندگی مطلوب اسلامی از آیات و روایات بدست آورد. در جریان مقاله یک مورد از خیل مثال های آن از نظر خوانندگان خواهد گذشت تا شاید این مقاله سنگ بنایی در راستای نیل به این اهداف از طریق مباحث بلاغی باشد.
در نوشته ی حاضر قصد داریم بدانیم؛ آیا تقدیم و تأخیر به خودی خود ترفندی زبانیست یا در ذیل ترفند زبانی دیگری قرار می گیرد؟ اگر در ذیل ترفندی دیگر است نام آن ترفند چیست؟ قسیم های دیگر تقدیم و تأخیر به منظور تشکیل دادن ترفند زبانی کدامند و توضیح آنها چیست؟ آیا تقدیم و تأخیر تنها در اجزای کلام صورت می پذیرد؟ آیا قسیم های تقدیم و تأخیر هم تنها در اجزای کلام قابلیت بررسی دارند و در سایر قسمت های زبانی تحلیل ناپذیرند؟؟؟ آیا تقدیم و تأخیر می تواند در غیر از اغراضی که عموم کتب بلاغی برای آن ذکر کرده اند، استعمال شود؟ آیا تقدیم و تأخیر، در تقدّم و تأخّرهای وجوبی نحو نیز اجرا می شود؟ در چه صورت؟ و ...
در این مقاله ابتدا تبیین و توضیح ترفند چینش از نظر خواننده گذرانده می شود سپس روند مقاله در قالب دو بخش «اجزای متن» و «اجزای کلام» پی گرفته می شود. در قسمت اول به بررسی اجزای یک متن پرداخته شده؛ لذا به تحلیل چینش یک یا چند کلام نسبت به یک یا چند کلام دیگر می پردازیم. در قسمت بعدی، تنها چینش اجزای یک کلام مورد بررسی قرار می گیرد. سپس در مجال هر بخش نیز توضیح و بسط و تطبیق اقسام مختلف چینش مورد بررسی قرار گرفته واغراض ترفند در فضای هر قسمت مورد تحلیل واقع می شود.
در این نوشته از روش کتابخانه ای بهره گرفته شده و از نوع مقالات تحلیلی به شمار می رود.
مقاله حاضر دارای ثمرات بسیاری در علم بلاغت است و محصلین علوم بلاغی و ادبی می توانند از این نوشته بهره مند شوند.
تبیین ترفند چینش
با تحلیل و بررسی آثار بلغاء و مفسران  می توان به این نکته دست یافت که ترفند زبانی چینش در دو  حیطه متن و کلام قابل بررسی است.
از آنجایی که بلاغت نظری چند گام عقب تر از بلاغت عملیست، در بسیاری از کتب تفسیری مشاهده    می کنیم که مفسرین، قواعد تدوین شده توسط بلغاء را در مباحث تفسیری خود کافی ندانسته، دست به تولید قواعد بلاغی زده اند که یا آن را بیان کرده و در مباحث خود از آن بهره جسته اند و یا اینکه ارتکازاً با آنها و لوازم مربوط بدانها کار کرده، از بیان قواعد آنها به صورت صریح وواضح خودداری نموده اند. یکی از این موارد، معناداری چینش الفاظ در اجزای متون می باشد که هیچ گاه در دانش بلاغت سخن از آن گفته نشده است در حالی که مفسرین از معناداری مربوط به آن غافل نبوده، در مباحث تفسیری خود از آن بهره مند     شده اند.  
بلاغیون در اعصار گذشته، به گستردگی تقسیم بالا به بحث چینش الفاظ نمی نگریستند. آنها از تمام بحث چینش، تنها تقدیم و تأخیر آن را، آن هم نه به صورت مستقل بلکه در ذیل بحث های دیگر بلاغی خود، به صورت مختصر مورد بررسی قرار می دادند.  آنها تقدّم و تأخر را تنها بین مسند و مسند الیه و عامل و معمول می دیدند و هیچ گاه تعمیم آن را بین اجزای یک کلام، یا حتی وسیعتر، بین اجزای یک متن ندیدند. این نوع بررسی موجب می شد حتی حق همان تقدیم و تأخیر هم به خوبی ادا نشود.
با گذشت زمان، محققین متوجه این کمبود شدند. آنها با گسترش دید خود از مسند و مسند الیه و عامل و معمول، به اجزای کلام و حتی اجزای متن، کم کم به فکر تحلیل بحث چینش، به صورت گسترده افتادند و سرانجام کل بحث در قالب دو قسمتِ «تقدیم و تأخیر» و «توسیط» تحلیل شد.  
 «تقدیم و تأخیر» فوق اعم از «تقدیم وتأخیر» مذکور بلاغیون است؛ زیرا تقدّم و تأخّر حاضر، تنها رابطه ی بین مسند و مسند الیه و عامل و معمول در کلام را شامل نمی شود بلکه ارتباط میان هر جزئی از کلام یا متن را با جزء دیگری از آنها مورد بررسی قرار می دهد.
با گسترش دیدگاه، بحث بدیع اما پر کاربردِ «توسیط» پایش به عرصه ی بلاغت باز می شود. اینجا دگر بحث روی عامل و معمول نیست بلکه رابطه ی میان اجزای کلام است که نمود می یابد. اینجا آن چه برای مفسر، خیزش‌گاه معنا شده است، نه تقدیم است و نه تأخیر؛ بلکه امر سومی است که از این دو عنصر زبانی ترکیب شده است؛ یعنی اگر بپذیریم که در بین دالّ و مدلول باید رابطه‌ی دلالی (تناسب لازم برای انتقال ذهنی مخاطب از یکی به دیگری) وجود داشته باشد، باید این را هم پذیرفت که در پاره‌ای از موارد، معنایی(معنای ثانوی) از متن فهمیده می‌شود که تقدیم جزئی از جمله - از آن جهت که فقط تقدیم است- تناسب لازم را با آن معنا(معنای ثانوی) ندارد تا بتواند بر آن دلالت کند بلکه از آن جهت که محفوف به دو شیء دیگر است می‌تواند بر آن دلالت نماید. این معنا مدلول صِرف تقدیم نیست همان طور که از صِرف تأخّر نیز فهمیده نشده است، بلکه آن چه دالّ بر این معنا است «توسیط» می باشد.
«توسیط» به عنوان یکی از اقسام ترفند زبانی چینش، در دو حیطه قابل بررسی است. گاه «توسیط» عنوانی است که برمعناداری یک تقدیم ویک تأخیر به صورت مرکّب و توأمان اطلاق می شود مانند کسی که می گوید: «علوم مورد علاقه ی من به ترتیب عبارتند از فقه و تفسیر و فلسفه.» که در این صورت باید مقصودش این باشد که «تفسیر برای او از فلسفه مهم تر اما فقه از تفسیر هم برایش مهم تر است.» مقصودی که افهامش از ترکیبِ معنای یک تقدیم(تقدیم فقه بر تفسیر) و معنای یک تأخیر(تأخیر فلسفه نسبت به تفسیر) صورت پذیرفته است.  اما گاه نیز همین عنوان (توسیط) بر معناداری الفاظی اطلاق می گردد که صِرف وسط قرار گرفتن، فارق از تقدیم یا تأخیرشان غرض دار است. برای مثال در دعای 51 صحیفه ی سجادیه آمده است: «دعوتك يا رب مسكينا مستكينا مشفقا خائفا وجلا فقيرا مضطرّا إليك أشكو إليك يا إلهي ضعف نفسي عن المسارعة فيما وعدته‏». با اندک دقتی، متوجه وسط قرارگرفتن تعبیر«یا ربّ» درمیان حال و ذوالحال می شویم. سید علی خان در کتاب گران قدر خود، غرض از توسیط منادا را اظهار تضرع بیشتر می داند.  در واقع، در این مثال، ما از تقدیم «دعوتک» بر «یا ربّ» و از تأخیر «مسکیناً» نسبت به «یا ربّ» معنای فوق را برداشت نکرده ایم بلکه آنچه خیزش گاه معنا شده وسط قرار گرفتن «یا ربّ» است.  
در ادامه به مثال های بیشتری در رابطه با هر یک از چینش های فوق اشاره خواهیم کرد.
چینش اجزای کلام
 دقت در چگونگی چینش میان اجزای کلام به منظور تطابق آن با مقتضای حال، همواره ذهن بلغاء و سخنوران را به خود مشغول کرده است؛ چراکه تیزبینی در چگونگی انتخاب اجزاء، سهم زیادی از اغراضشان را برآورده خواهد کرد.
از آن حیث که علم نحو بر اساس غایتش، درباره قواعد تألیفیه و اعرابیه  سخن می گوید، این قسم از چینش الفاظ، به طور کلی در حیطه ی علم نحو قرار می گیرد. بديهي است كه اگر این چینش برآمده از الزامات نحوي باشد، هيچیک از اغراض بلاغي بر آن مترتب نخواهد شد. مثلاً تقديم فعل بر فاعل یا تقدیم مضاف بر     مضاف إلیه و امثال آنها از آنجایی که در دانش نحو واجبند، آبستن هیچ معنایی نمی باشند. اما همین چینش اگر در موضعی واقع شود که خلاف الزامات نحوی عمل شده باشد، خود، هنجار گریزی و چینشی معنادار خواهد بود چرا که هنجارگریزیِ متکلم بلیغ در علم نحو، بی غرض و سهوی نخواهد بود و حتی می تواند با پشت سر گذاشتن دیوار ضخیمی همچون الزامات نحوی، بیانگر اهمیت غرض محفوف در کلام به مخاطب باشد. از طرف دیگر، اگر چینش در جایی قرار گیرد که علم نحو در آن، قاعده ای الزامی نداشته باشد(چه قاعده ترجیحی داشته باشد چه نداشته باشد)، در محدوده ی دانش معانی می گنجد. موارد چینش معنادار از نگاه بلاغیون، در نمودار زیر نشان داده شده است.

در میان مصادیق چینش، برخی از آنها در بین عامه ی مردم به صورت وضع در آمده است و همه ی مردم اعم از بلیغ و غیر بلیغ، برای رساندن معانی، از آنها بهره می گیرند. از جمله مثال های آن، تقدیم ما حقه التأخیر است.  این مصداق، در میان عموم مردم به صورت هیئتی وضع شده در آمده است. مردم نیز در گفتار و نوشتار خود، از معناداری آن برای انتقال معانی ذهنی استفاده می کنند. برای بررسی معناداری این دسته از مصادیق، دیگر گفتار بلیغ موضوعیت ندارد بلکه با وضع شدن هیئت چینش، همه ی مردم آن را به کار می گیرند و گفتار و نوشتارشان قابلیت بررسی معناداری فوق را داراست. بنابراین معناداری مصادیق وضع شده (مانند تقدیم ما حقه التأخیر) در کلام بلیغ، نیازی به قرینه ندارد. در حقیقت برای اثبات خلاف معناداری فوق است که یافتن قرینه ضرورت می یابد.
در مقابل، برخی دیگر از مصادیق چینش قرار می گیرند که هیچ گاه در استعمالات مردم، بویی از وضع   نبرده اند و در گفتار افراد بلیغ، همیشه در شرایط خاص و موقعیت هایی معین، معنادار به حساب می آمده اند. معناداری چنین مصادیقی حتی در نوشتار و سخنان افراد نیمه بلیغ نیز آن چنان بروز و ظهوری ندارد. برخی از این مصادیق را در گفتار مردم بلیغ نیز می توان یافت. البته به شرط آنکه به اراده شدن آنها از سوی فرد بلیغ اطمینان داشته باشیم. اما دسته ای دیگر از همین مصادیق را به دلیل اوج خلاقیت و نوآوری فرابشری آن، حتی در آثار افراد بلیغ نیز نمی توان یافت. بلکه تنها گفتار الهیست که یارای بر دوش کشیدن معناداری آنها را خواهد داشت. این مصادیق، دیگر از هوش و ذکاوت بشر زمینی خارج اند و یافت شدنشان در هر مجالی، تلقی معجزه را در اذهان مردم درپی خواهد کرد.
توضیحات فوق می تواند اشکال مناسبی بر رفتارهای برخی بلاغیون باشد. عده ای از آنها، معناداری همه ی اقسام چینش را در گفتار عامه ی مردم (غیر بلیغان) و بدون توجه به بلاغت متکلمان بررسی می کردند. این در حالی بود که معناداری هیئات وضع نشده، در کلام عامه ی مردم قطعاً قابل برداشت نبود. ایشان در مباحث خود بدون توجه به بلیغ بودن یا نبودن راویان احادیث، معناداری هیئات فوق را غافلانه بر روی احادیث نقل به مضمون نیزتحلیل می کردند و بدون توجه به نکات بالا به واکاوی معناداری همه ی اقسام چینش می پرداختند. در مقابل نیز برخی دیگر، با مشاهده ی افراط هایی از این قبیل و با دست نیافتنی دیدن بلغایی با این سطح از نبوغ و اطمینان و خلاقیت، کل بحث چینش را کنار می گذاشتند و اجازه ی بررسی هیچ کدام از اقسام آن را حتی در کلام بلیغ نیز نمی دادند.
در این مجال بر آن شدیم تا چینش های معنادار از نگاه بلاغیون را مورد تحلیل و واکاوی قرار دهیم.  چینش هایی که گاه معناداری بلاغی خود را از مخالفت قواعد الزامی نحو کسب کرده اند و گاه در مجال قواعد ترجیحی دانش نحو به معنایی بلاغی رسیده اند و یا حتی گاه گاهی با استعانت از عدم ترجیحات نحوی در معنایی جلوه نموده اند.     
الف) نحو قاعده ی الزامی دارد
اگر فصاحت را زیرمجموعه ی بلاغت ندانیم ، هیچ بعید نیست که اغراض بلاغی اقتضا کند، پای بر روی فصاحت بگذاریم. بنابراین هنجارگریزی به عنوان یکی ازخیزش گاه های مهم معنا قابلیت بررسی می یابد و جایگاه آن باید در علم معانی مورد تحلیل و موشکافی قرار گیرد. از آنجایی که بسیاری از بلاغیون فصاحت را مقدمه ی بلاغت می دانند، توجهی به بحث هنجارگریزی، در بحث های بلاغی خود نکرده اند. لذا تحلیل معناداری آن در مثال های بلغاء و قرآن صورت نگرفته یا در حد مطلوبی انجام نشده است. بنابراین برای این قسمت، مثال مطلوبی در جستار های بلاغی پیدا نکردیم. امید است با پیشرفت این دانش کلیدی، پژوهش های در خوری در رابطه با معناداری بلاغیِ هنجارگریزی نحوی صورت پذیرد.
ب) نحو قاعده ی ترجیحی(اصل) دارد
در نظام ساختاری کلام آنجا که علم نحو، اصلی ترتیب دیده است، دو راه در پیش داریم؛ یا بدان اصل نحوی عمل می کنیم و یا بر خلاف آن رفتار می نماییم. در هر دو صورت از لحاظ بلاغی می تواند غرضی را به دنبال داشته باشد. در حالت دوم که وجود غرض بلاغی محرز است چراکه معناداری تقدیم بالوضع است.  در حالت نخست هم که بر اساس ترجیحات نحوی عمل شده بود، غرض دار بودنش وابسته به شرایط است.
دراین قسمت تنها مثال های «تقدیم و تأخیر» می گنجد؛ چراکه دانش نحو درباره ی «توسیط»، هیچ قاعده ی ترجیحی ندارد. بنابراین در جایگاه حاضر تنها «تقدیم و تأخیر» است که نمود می یابد.
1)    رعایت اصول نحوی
در کتب بلاغی برای رعایت اصول نحوی اغراضی مانند تخصیص، تصریح بر عموم سلب، تبرک جستن، اهتمام، تعجیل مسرت، تعجیل سوء و تشویق بر متأخّر و امثال آن را ذکر کرده اند  اما جستارهای بلاغی در تفاسیر قرآن و شروح نهج البلاغه و صحیفه سجادیه، مثال هایی متقن برای همه ی اغراض فوق نیافت. در این قسمت، تنها تقدیم فاعل معنوی است که می تواند در قالب مثالی اطمینان آور خودنمایی کند. لذا در ادامه، به تحلیل و بررسی تقدیم فاعل معنوی به عنوان تنها مثال رعایت اصول نحوی خواهیم پرداخت.


1-1 تقدیم فاعل معنوی
در دانش نحو، هرگاه اصلی نحوی تبیین می گردد، ترجیح آن است که جملات، بدان اصل نحوی عمل نمایند. اما گاهی اوقات اتفاق می افتد که قاعده ای وجوبی با اصلی نحوی تداخل می کند. در این شرایط جایگاهِ عمل بدان اصل نحوی از بین رفته و به قاعده ی وجوبی عمل می شود.
در علم نحو اصل این است که مسند الیه بر مسند مقدم گردد ، هرچند که در این علم به صورت مستقیم به آن اشاره ای نشده باشد. تا زمانی که قاعده ای وجوبی با اصل فوق تداخل نکند، عادتاً شرایط اقتضا می کند که از اصل نحوی تبعیت گردد. حال، هرگاه مسند و مسند الیه، هردو اسم باشند، این اصل با تمام قدرت فرمانروایی می کند. اما اوضاع همیشه بدین منوال نیست؛ چراکه اگر مسند، فعل قرار گیرد، مناسباتِ اصل فوق برهم خورده به طوری که به امّا و اگرها وابسته می شود؛ به عبارتی ساده تر می توان گفت که اگر قاعده ی وجوبی امتناعِ تقدّمِ فاعل بر فعل، با اصلِ تقدمِ مسند الیه بر مسند تداخل کند، زمینه ی اجرای اصل نحوی را از بین خواهد برد. برای مثال، مسند را «ضَرَبَ» و مسند الیه را «زِید» در نظر بگیرید. با ترسیم مواد و شرایط فوق، عملاً بین دو راه مقابل مخیَّرم: یا جمله ی فعلیه (ضَرَبَ زِیدٌ) و عمل بدان قاعده ی وجوبی (امتناع تقدیم فاعل بر فعل) را انتخاب می کنیم که در این صورت «زید» را فاعل «ضَرَبَ» قرار داده و زمینه ی عمل بدان اصل نحوی؛ یعنی تقدّم مسند الیه (زید) بر مسند (ضَرَبَ) را از بین می بریم. و یا جمله ی اسمیه (زِیدٌ ضَرَبَ) را   بر می گزینیم که در این صورت اصل نحویِ تقدّمِ مسند الیه بر مسند، با تمام قدرت اجرا می شود و این در حالی است که با اختیار کردن جمله ی اسمیه، زمینه ی تداخل بین آنها نیز از بین رفته است. 

 
با در نظر گرفتن توضیحات فوق، در جمله هایی مانند «... اللَّهُ يخَْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن يَشَاء ...» (بقره  105) و «اللَّهُ يَسْتهَْزِئُ بهِِم...» (بقره 15) مسند الیه، اسم معرفه ای است که اولاً : بر مسند خود مقدم شده، ثانیاً : مسندش فعل است و ثالثاً : فاعل آن فعل هم، ضمیری است که به همین اسم مقدّم بر می گردد؛ در بلاغت کلاسیک ما چنین گونه ای از مسند الیه، «فاعل معنوی» نامیده شده است.  البته از فاعل معنوی، اغراض گوناگونی قصد     می شود که برای توضیح و بسط آنها فاعل معنوی را در قالب دو قسمت مطرح کرده و سپس به توضیح آنها می پردازیم.


    تقدیم فاعل معنوی در جمله های منفی
در زبان عربی وقتی فاعل معنوی مقدم می شود؛
 اگر ادات نفی پیش از فاعل معنوی ذکر شود، معنای جمله آن است که گوینده می خواسته فعل را از این فاعل، نفی و در دیگران حصر کند (برای فاعل نامشخص دیگری اثبات کند) حصری که برای هیئت فوق وضع گشته است.  بنابراین، معناداری چنین هیئاتی نیاز به هیچ گونه قرینه ای ندارد. با همه ی این توضیحات، معنای چنین جملاتی آن است که فعل، به وجود آمده اما این فاعلی (فاعل معنوی) که مقدم شده، انجام دهنده ی فعل نیست. مانند جمله ی «ما أنا قلت هذا» که متکلم با آوردن این عبارت، فعل گفتن را از خودش نفی و در دیگران حصر می کند.
در جملاتی که ادات نفی پس از فاعل معنوی ذکر شده باشد، اگر با قرینه ای دالّ بر حصر همراه باشد، به معنای حصر و در غیر این صورت، فقط به معنای تأکید است ؛ چراکه این گونه جملات برای تأکید وضع    شده اند و عدول از معنای وضعی به معانی دیگر(حصر) نیازمند قرینه است. برای مثال، در آیه ی «مَا تُنفِقُونَ إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ وَ مَا تُنفِقُواْ مِنْ خَيرٍْ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنتُمْ لَا تُظْلَمُون» (بقره 272) که چنین قرینه ای وجود ندارد، مقدم شدن «أنتم» در جمله ی «أَنتُمْ لَا تُظْلَمُون» فقط برای تأکید است.


    تقدیم فاعل معنوی در جمله های مثبت
در این قسمت، اصل بر این است که تقدیم فاعل معنوی، فقط بر تقویت و تأکیدِ حکم دلالت کند. دلالتی که نشأت گرفته از وضع می باشد. اما گاهی اوقات، تقدیم فوق در شرایطی روی می دهد که حالِ خطاب، متکلم را به استفاده از حصر در کلام خود وادار می کند؛ در چنین فضایی، حال خطاب، خود قرینه ای است که دلالت تقدیم بر حصر را می رساند.
1)    درآیه‌ی خجسته ی «وَ أَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَ مِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ ءَاخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لَا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ وَ مَا تُنفِقُواْ مِن شىَ‏ْءٍ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنتُمْ لَا تُظْلَمُونَ» (انفال 60) در جمله‌ی «اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ»، تقدیم فاعل معنوی نمی‌تواند دلالتی جز تأکید داشته باشد. زیرا معنای وضع شده برای تقدیم فاعل معنوی، تأکید است و به منظور عدول از معنای وضعی، قرینه ای محکم و قابل اعتنا نیاز است. قرینه ای که مخاطب را از معنای وضعی، به معنای مجازی هدایت نماید. در اینجا نیز از مجموعه ی عبارت «لَا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ» معنای حصر فهمیده می شود وقرینه ای متقن برای افاده ی معنای حصر توسط فاعل معنوی(اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ) وجود ندارد. لذا عدول از معنای وضعی جایز شمرده نشده و در آن متوقف می ماند.


2)    در فضایی (حال خطاب) که زلیخا تمام اتهام ها را متوجه یوسف (علیه السلام) کرده و با طرح ادعای بی گناهی خود، یوسف (علیه السلام) را گناه کار معرفی نموده، حضرت یوسف(علیه السلام) نیز برای تبرئه ی خود فرمود: «هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي‏» (یوسف 26). زیرا او هم متقابلاً می خواسته اتهام ها را متوجه زلیخا کرده و از خودش نفی کند. با توجه به توضیحات فوق، حال خطاب، متکلم را به استفاده ازغرض حصردر کلام خود وا می دارد؛ چراکه با متمرکز شدن اتهام ها به حضرت یوسف(علیه السلام)، او نیز متقابلاً در مقابل اتهام ها از خود دفاع خواهد کرد. غرض حصر می تواند عکس العملی مناسب در مقابل شرایط موجود باشد. در مثال هایی از این قبیل، حال خطاب به تنهایی می تواند قرینه ای باشد تا ما با استفاده از آن، از معنای وضعی(تأکید) عدول کرده و غرض از تقدیم فاعل معنوی را حصر بخوانیم.    


3)    در جمله ی «قَالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ الَْانَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدتُّهُ عَن نَّفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِين» (یوسف51) زلیخا که پس از حبس کردن طولانی یوسف (علیه السلام) از متهم کردن و زندانی کردن او پشیمان شده بود، با مقدم کردنِ «أنا» گناه مراوده را در خودش حصر کرد تا یوسف (علیه السلام) کاملاً تبرئه شود. در این مثال نیز همانند مثال قبل، حال خطاب، متکلم را واداشته تا از غرض حصر در کلام خود استفاده نماید.  غرض حصری که معنای وضعیِ تقدیم فاعل معنوی نبوده، اما با در نظر گرفتن قرینه ی حال خطاب، فهمیدنش کار دشواری نیست.
2)    خلاف اصل نحوی
در قرآن و روایات ، خلاف اصل عمل نمودن یک عکس العمل رایج به شمار رفته واغراض گوناگونی از آن اراده می شود. در این قسمت نیز در صدد این برآمدیم که مثال های مربوط به آن را ذکر کرده و پس از تنقیح آنها به استخراج اغراضشان بپردازیم.
1)    در آیه ی «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِين»(فاتحه5) مفعول به ؛ یعنی «ایّاک» مقدم شده است در حالی که اصل در قواعد نحوی، مؤخّر شدن مفعول به از فعل است. تفاسیر قرآن کریم غرض از تقدیم فوق را اختصاص مفعول به فعل می دانند. در تحلیل معناداری تقدیم موجود در آیه، نیازی به قرینه و تراکم ظنون نداریم؛ چراکه اختصاص(حصر)، معنای وضعی تقدیم ما حقه التأخیر است. بنابراین معنای آیه  می شود: « تنها تو را می پرستیم و غیر تو را نمی پرستیم» که در واقع معبودیت را مخصوص خداوند می دانیم.

 


2)    در آیه ی «وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَة رَجُلٌ يَسْعى‏ قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ» جارومجرور بر فاعل مقدم شده در حالی که اصل در علم نحو خلاف آن است. مفسران از این تقدیم نیز نگذشته اند و آن را مورد تحلیل قرار داده اند. برای مثال، علامه طباطبایی (ره) در تفسیر گران سنگ خود، علت تقدیم فوق را اهتمام ذکر کرده اند. نظير اين تعبير در داستان موسى (علیه السلام) و آن مرد قبطى آمده و فرموده است:      وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى‏- مردى از دورترين نقطه شهر آمد در حالى كه مى‏دويد. در اين آيه كلمه ی «رجل» جلوتر از «اقصى المدينة» آمده، و در آيه مورد بحث، بعد از آن قرار گرفته است. بعيد نيست نكته‏اش در آیه ی قبلی اين باشد كه در آنجا عنايت و اهتمام، به آمدن مردم و خبر دادنش به موسى (ع) بوده، كه درباريان درباره كشتن تو مشورت مى‏كردند؛ و لذا كلمه ی «رجل» را جلوتر آورد.

و در درجه دوم نیز، اهتمام خود آن مرد به زودتر رسيدن و خبر دادن به موسى (ع) است، و لذا جمله ی «يسعى» را به عنوان حال، مؤخر آورد، به خلاف آيه ی مورد بحث كه اهتمام در آن به آمدن از دورترين نقطه شهر است، تا بفهماند بين رسولان و آن مرد، هيچ تبانى و سازش قبلى در امر دعوت نبوده و هيچ رابطه‏اى با او نداشته‏اند، لذا جمله ی «مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ» را مقدم آورد، و كلمه ی «رجل» و «يسعى» را بعد از آن ذكر نمود.
ج) نحو قاعده ای ندارد و حکم به جواز می دهد


در بسیاری از ساختارهای کلامی، مناسباتی وجود دارد که دانش نحو قاعده ای برای آنها ترسیم نمی کند؛ به عبارت دیگر، موضع گیری علم نحو در مورد آنها جواز نحوی است. با این وجود، جهت گیری متکلم بلیغ نسبت به هریک از جهات جواز، غرضی عقلایی می طلبد. بنابراین به منظور آشنایی با این گونه اغراض، خواننده را به ادامه ی بحث و مثال های مربوط به آن توجه می دهیم.
1)    تقدیم اجزایی فاقد اصل
نوعی از تقدیم که جزئي از كلام نسبت به جزء دیگر مقدم می شود؛ به طوری كه علم نحو نسبت به تقدیم یا تأخیر آن سکوت کرده باشد.
1-    1 تقديم یکی از دو طرف عطف نسق بر دیگری
دانش نحو درباره‌ی تقدیم یا تأخیرِ دو طرف عطف نسق هیچ نظری نمی‌دهد، اما این سکوتِ دانش نحو مانع از نگاه معنادار مفسّران به این گونه از تقدیم‌ها در قرآن نشده است. آنها بدون توجه به سکوت نحویون، به بررسی معانی نهفته در دل این گونه از چینش ها پرداخته اند.
1)    الزَّانِيَةُ وَ الزَّانى فَاجْلِدُواْ كلُ‏َّ وَاحِدٍ مِّنهُْمَا مِاْئَةَ جَلْدَةٍ وَ لَا تَأْخُذْكمُ بهِِمَا رَأْفَةٌ فىِ دِينِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَْخِرِ وَ لْيَشهَْدْ عَذَابهُمَا طَائفَةٌ مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ(نور 2) الزَّانى لَا يَنكِحُ إِلَّا زَانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزَّانِيَةُ لَا يَنكِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَ حُرِّمَ ذَلِكَ عَلىَ الْمُؤْمِنِينَ(نور 3)
در این آیات دو حکم از احکام زناکاران بیان شده است. در آیه ی نخست که در صدد بیان مجازات است، زن زناکار مقدم شده، اما در آیه ی دوم، که در صدد بیان ازدواج زناکاران است، مرد زناکار مقدم شده است و این در حالی است که جواز نحوی بر تقدّم و تأخّر فوق حاکم است. زمخشری بر آن است که در نکاح، نقش آفرینی اصلی با مرد است و از همین حیث نیز جنس مرد اهمیت بیشتری می یابد؛ زیرا این مرد است که نکاح را با خواستگاری شروع می نماید. برای همین هم در آیه ی دوم که در صدد بیان حکم نکاح است، مرد مقدم شده است، اما در زنا، نقش آفرینی اصلی با زن زناکار است، زیرا تا زن با عشوه و طنّازی خود، مرد را به طمع نیندازد، مرد به طمع نمی افتد، برای همین هم در آیه ی نخست، که در صدد بیان حکم مجازات زناست، زن که نقش و اهمیت بیشتری در تحقق جرم داشته، مقدم شده است. 

ابن عاشور ضمن بازگو کردن همین سخن زمخشری، افزوده است که تقدیم مذکور برای این بوده که آیه بر روی زنان، بازدارندگی بیشتری داشته باشد. در واقع ابن عاشور بحث اهم و مهم را از حقیقت و واقع، به دیدگاه متکلم سوق داده است؛ به عبارتی دیگر، او از یک طرف با ذکر نمودن سخن زمخشری، بر آن عقیده بوده که میزان اهمیت دو جنسِ مرد و زن را در شرایط و     موقعیت های گوناگون حقیقی شرح دهد اما با ضمیمه نمودن بحث بازدارندگی به شمار اغراض تقدیم، در صدد این بر آمده تا ملاک بحث اهمیت را از حقیقت و واقع به دیدگاه و اختیار متکلم بکشاند. وی تقدیم فوق را از این جهت نیز حائز اهمیت می داند. اما به هر حال تعبیر «کل واحد منهما» نشان      می دهد که منشأ بودن زن، موجب اولویت او در مجازات نیست.


2)    يُوصِيكمُ‏ُ اللَّهُ فىِ أَوْلَدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنثَيَينْ‏ِ فَإِن كُنَّ نِسَاءً فَوْقَ اثْنَتَينْ‏ِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ وَ إِن كاَنَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَ لِأَبَوَيْهِ لِكلُ‏ِّ وَاحِدٍ مِّنهُْمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِن كاَنَ لَهُ وَلَدٌ فَإِن لَّمْ يَكُن لَّهُ وَلَدٌ وَ وَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِن كاَنَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ مِن بَعْدِ وَصِيَّة يُوصى بهَا أَوْ دَيْن ءَابَاؤُكُمْ وَ أَبْنَاؤُكُمْ لَا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكمُ‏ْ نَفْعًا فَرِيضَةً مِّنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ كاَنَ عَلِيمًا حَكِيمًا. (نساء 11)
یکی از مهم ترین انگیزه های تقدیم، تقدیم اهمّ بر مهم است، اما نباید پنداشت کلمه های خاصی وجود دارند که همیشه مهم هستند و همیشه باید مقدم شوند؛ یعنی مهم بودن اجزای جمله، مطلق نیست، بلکه در شرایط گوناگون تغییر می کند. اهمیت اجزای کلام، تابع شرایط جمله و مقتضای حال است؛ یعنی ممکن است در موقعیت خاصی حال خطاب اقتضا کند که گوینده، جزء خاصی از کلام را مهم دانسته و در نتیجه، مقدّم کند، اما در موقعیت دیگری، حال خطاب اقتضا کند که همان جزء را غیر مهم دانسته و در نتیجه، مؤخّر نماید. بنابراین، اهمیت، مقوله ای مطلق و تغییر ناپذیر نیست، بلکه       مقوله ای نسبی است که در پی تغییر مؤلفه هایی مانند حال خطاب، سیاق و ... تغییر می کند، دقت در تحلیل آیه ی فوق، ادعای مذکور را روشن تر خواهد کرد.


در دانش فقه و در بحث تقسیم اموال میت، ادای دیون او بر اجرای وصایایش مقدم و دارای اهمیت بیشتری است. در این امر، هیچ شک و اختلافی نیست همان طور که علامه طباطبایی نیز بدان اشاره دارند ؛ اما در عین حال، هم در این آیه ی مبارک و هم سه مرتبه در آیه ی بعد ، وصیت بر دِین مقدم شده است. همین قراین نشان دهنده ی آن است که تقدیم فوق غرض دار است. یکی از مفسران، به خوبی دلیل تقدیم آیه را ذکر کرده است.


همان گونه که گفته شد، در لسان بلغاء اصل بر این است که اهم بر مهم مقدم شود. اما در کمال ناباوری در آیه ی فوق مشاهده می شود که مهم (وصیت) بر اهم (دِین) مقدم شده است. در پاسخ به تعجب مخاطب عرض می شود: بله اصل، مقدم شدن اهم بر مهم است و ليكن بسا اتفاق می افتد، اهم و مهم در شرایط خاصی تغییر می کنند و دستور مهم (در ظاهر) در هنگام بيان كردن (نه در مقام عمل) جلوتر از اهم(در ظاهر) بيان مى‏شود، از اين بابت كه وظيفه اهم(در ظاهر) به خاطر قوت ثبوتش احتياجى به سفارش ندارد، به خلاف مهم(در ظاهر) كه نيازمند تاكيد و تشديد است. يكى از وسايل تاكيد و تشديد هم همين است كه جلوتر ذكر شود. لذا با وجود چنین شرایطی(ملاک اهمیت)، اهم به مهم و مهم به اهم تغییر عنوان می دهد. به همین دلیل است که مهمِ فقهی بر اهمِ فقهی مقدّم می شود. نیازمند بودن وصیت در آیه ی فوق بدین خاطر است که بازماندگان میت می دانند که با انکار کردن وصیت میت و دِین او، سهم الارث بیشتری نصیبشان می شود؛ بنابراین، برای انکار وصیت و دِین میت به اندازه ی کافی انگیزه دارند. از سوی دیگر، میان وصیت میت و دِین او فرق مهمی وجود دارد، چراکه دین معمولاً به وسیله ی شخص بستانکار، پی گیری و اثبات می شود اما در وصیت ممکن است شخص ذی نفع از اصل وصیت میت بی خبر و اثبات وصیت نیز برای او دشوار باشد؛ همین تفاوت است که برای بازماندگان میت، فرصت انکار وصیت را فراهم می کند، در حالی که اطلاع بستانکار از بدهی میت و ادله و شواهدی که او معمولاً برای اثبات طلب خود دارد، فرصت انکار دِین را از آنها سلب می کند. در نتیجه، برای اجرای وصیت میت، انگیزش مؤکدی لازم است، اما برای ادای دِین او چنین تأکیدی لازم نیست. از همین روست که خداوند متعال در این آیه، وصیت میت را با دو اسلوب مورد تأکید قرار داده است: یکی اینکه آن را بر دِین مقدم فرموده و دیگری آنکه با جمله ی «یوصی بها» توصیفش نموده است.
3)    ولَا تَقْتُلُواْ أَوْلَادَكُم مِّنْ إِمْلَقٍ  نحَّْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إيَّاهُمْ (انعام 151)
            ولَا تَقْتُلُواْ أَوْلَادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَاقٍ نحَّْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إيَّاكمُ‏ْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطًْا كَبِيرًا(إسراء 31)
از موارد دیگری که اهمیت، انگیزه ای برای تقدیم قرار می گیرد همین دو آیه می باشد. در این دو آیه به روشنی خواهید دید که اهمیت، انگیزه ای ثابت نیست بلکه متناسب با شرایط و مقام، متفاوت جلوه     می کند. خطاب این دو آیه متوجه کسانی است که فرزندان خود را از فقر و تنگدستی می کشتند و خداوند با تأکید بر این که روزی فرزندان و والدینشان بر عهده ی خود اوست، آنان را از چنین عملی بازمی دارد. تفاوت مهمی که میان این دو آیه وجود دارد این است که علت فرزند کشی در آیه ی نخست، فقر، اما در آیه ی دوم فقط نگرانی از فقر (خشیه املاق) است نه خود فقر، بنابراین در آیه ی نخست، خطاب خداوند با کسی است که بالفعل گرفتار فقر است، اما در آیه ی دوم با کسی است که هنوز خودش گرفتار فقر نیست، بلکه فقط نگران است که با تولد فرزندش گرفتار فقر گردد.


پس برای مخاطبان آیه ی نخست، که بالفعل گرفتار فقرند، روزی خودشان از روزی فرزندانشان     مهم تر و برای مخاطبان آیه ی دوم که بدون فرزندان مشکلی ندارند، روزی فرزندانشان از روزی خودشان مهم تر است و چنین است که در آیه ی نخست (نَرْزُقُكُمْ وَ إيَّاهُمْ) روزی والدین بر روزی فرزندان و در آیه ی دوم (نَرْزُقُهُمْ وَ إيَّاكمُ) روزی فرزندان بر روزی والدین مقدّم شده است.  و
2-1   ترتیب بین نعت های یک منعوت


برای مثال در آیه‌ی «وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إيمانَهُ أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً ...»(غافر28) برای فاعل، سه نعت‌ آمده است: یکی «مُؤْمِنٌ» ، دیگری «مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ» و سومی «يَكْتُمُ إيمانَهُ» .
دانش نحو برای چینش صفات یک موصوف، ضابطه‌ای‌ ارائه نداده است؛ اما متکلم بلیغ، مقدّم کردن یکی از صفات را فرصتی برای انتقال معنای ثانویه می داند؛ برای همین هم دانش تفسیر و  بلاغت، در یک گفتار بلیغ نمی‌توانند معناداری این تقدیم را بگذارند و بگذرند. بر همین اساس تفتازانی در کتاب «مختصرالمعانی» خود دلیل تقدیم فوق را امکان اشتباه مخاطب در تشخیص متعلَق «مِنْ آل فِرْعَوْنَ» می داند چرا که اگر«مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ» پس از «يَكْتُمُ إيمانَهُ» قرار می گرفت این امکان وجود داشت که مخاطب متعلَقِ «مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ» را «يَكْتُمُ » بداند.  لذا در این مثال، غرض از تقدیم را رفع اشتباه مخاطب می داند.


2)    توسیط
در بلاغت کلاسیک ما، «توسیط» عنوان شناخته شده‌ای نیست اما معناداری آن کمتر از تقدیم و تأخیر     نمی باشد. مؤلّفین بلاغت کلاسیک، صفر تا صدِ بررسی این پدیده‌ی معنادار زبانی را به اربابان تفسیر سپرده و خود از بررسی و تحلیل معناشناختی آن، چشم پوشی کرده‌اند. البته در مجال اجزای کلام، مثالی درخور و شایسته یافت نشد. لکن امید است که با فراگیر شدن دانش بلاغت، مثال هایی شایسته و مناسب برای بخش حاضر یافت شود. شایان ذکر است که برای توسیط، مثال های مطلوبی در بخش اجزای متن بیان شده است که در ادامه بدانها خواهیم پرداخت.


چینش اجزای متن
با تحلیل و موشکافی چینش اجزای کلام، در این قسمت، نوبت به آن می رسد که معناداری چینش چند کلام یا چند متن را که خود جزئی از متنی بزرگ ترند، بررسی نماییم.
بعد از کلام، نوبت به متون می رسد. متونی که تشکیل یافتن ساختارشان از تعدادی کلام، واضح و مبرهن است. در مباحث متون، گاهی ممکن است فضای چینش الفاظ، از محدوده ای به اندازه ی یک کلام تجاوز نکند و گاهی نیز ممکن است چیزی بیش از یک کلام را تحت تأثیر خود قرار دهد. اینجا همان جایی است که دیگر قلمرو علم نحو به پایان رسیده و باید افسار چینش را علمی دیگر بر دست گیرد.
از آن پس، دانش معانی، معناداری چینش الفاظ را از قوانین علومی دیگر مانند علم اسلوب ها و مانند آن      می گیرد. هر چند که تا به امروز ساختار مدونی برای آنها وجود نداشته و همواره به صورت جزیره ای مورد بحث قرار گرفته اند. این مهم بدین شکل است که علوم فوق، جوازات، ترجیحات و الزامات خاص خود را مانند علم نحو به دانش معانی ارائه می دهد، او نیز با بررسی آنها در متون، معناداری چینش های اجزای متن را استخراج می کند. برای مثال، علم داستان نویسی به عنوان یک دانش متن گرا، قواعد و قوانین خاص خود را اعم از جوازات، ترجیحات و الزامات، به علم معانی ارائه می دهد. او نیز با تطبیق قواعد فوق بر متون داستانی، از تقدّم و تأخّرِ صدر و ذیل داستان به دور از قواعد داستان نویسی، معنای ثانوی نهیده در پس داستان را استخراج کرده و به گوش همگان می رساند. که خود همین قواعد داستان نوسی نیز می تواند با استفاده از آیات قرآن بدست آید و ما شاهد داستان نویسی اسلامی باشیم که امید است با نگاه محققین شاهد این سنخ کارها باشیم.


علم معانی قابلیت این را دارد که تمام اقسامی را که برای چینش الفاظ ترسیم کردیم، به چینش اجزای متن نیز بار کند. بنابراین در بدو کار، بحث را با «تقدیم و تأخیر» آغاز کرده و مثال های مربوط به آن را غرض یابی خواهیم کرد.
1) تقدیم و تأخیر


1-1    زركشي در کتاب ارزشمند خود يكي از اسباب تقديم را تقديم انگيزه بر انگیخته (تقديم الدّاعي) دانسته و برای آن، آیه ی «يغضوا من أبصارهم و يحفظوا فروجهم» را مثال زده است. در آیه ی فوق، تقدیم یا تأخیر هرکدام از دو عبارتِ «يغضوا من أبصارهم» و «يحفظوا فروجهم» بر یکدیگر هیچ رجحانی ندارد. وی با تمسک به این حدیث نبوی(صلي الله عليه وآله وسلم) که فرمود: «العينان تزنيان والفرج يصدّق ذلك أو يكذّبه- دوچشم زنا می کنند و فرج آن را تصدیق می کند و یا تکذیبش می نماید.» توضیح داده که نگاه بد، انگیزه ای برای بی عفتی (انگیخته) است و نقش شروع کننده در گناه دارد؛ به عبارت دیگر، وی می خواهد با اهم دانستن انگیزه، غرض از تقدیم فوق را اهتمام به انگیزه نسبت به انگیخته بداند. از همین رو نیز در آیه ی فوق، حفظ چشم (انگیزه) برحفظ فرج (انگیخته) مقدم شده است.
2-1    وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَة اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إلاَّ إبْليسَ أبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ (بقره 34)
در آیه ی شریفه، معناداری چینشِ دو کلامِ معطوف بر هم، فارغ از چینش اجزایشان، مورد بررسی قرار گرفته است و مفسّر با تکیه بر چگونگی چینش میان آنها، نکته ای ظریف و نغز را استخراج نموده است. این معناداری در حالی است که علم داستان نویسی حکم به تقدّم قسمت هایی می کند که در واقع سریع تر و زودتر اتفاق افتاده باشد.


شکی نیست که ابلیس پیش از آن که از امتثال فرمان الهی ابا کند، خود را بزرگتر از آدم یافت (استکبار) و چون خود را برتر از آدم می دانست از امتثال امر او ابا کرد؛ بنابراین استکبار از نظر مراتب وقوع، پیش از ابا روی داده، اما با این حال در متن آیه، پس از ابا بیان شده است!
یکی از مفسران که چینش الفاظ قرآن را موسیقی آفرین می داند معتقد است از واژه های «الملائکه» و «لآدم» و «الّا» و «أبی» و «کان» و «الکافرین»، آوای «آ» به گوش می رسد، جالب اینکه از واژه های «اسجدوا» و «فسجدوا» و «إبلیس» و «استکبر» نیز آوای «سین» شنیده می شود. برای به وجود آمدن موسیقی، باید میان هر یک از این آواها با آوای بعدی فاصله ی تعریف شده ای وجود داشته باشد، افزون بر این باید چیدمان آواهای «آ» و «سین» نیز به صورت یکی در میان باشد.


چنان که مشهود است در این آیه، این فاصله ی طبیعی همراه با آن چیدمان مطلوب به صورت بسیار هنرمندانه ای ایجاد شده تا آهنگ دل نشینی تولید شود و بر گرایش های مخاطب اثر بگذارد، ناگفته پیداست که این هارمونی موسیقیایی، مرهون چینش یک در میان آواهای «آ» و آواهای «سین» و فاصله ی منظم آواها از یکدیگر است، در حالی که اگر در این آیه، کلمه ی «استکبر» بر کلمه ی «أبی» مقدم شد، سه اتفاق روی می داد که هر یک از آنها به تنهایی برای مختل کردن هارمونی موسیقیایی موجود کافی بودند:
دو آوای «سین»  بدون آنکه آوای «آ» در میانشان باشد پشت سر هم قرار می گرفتند(ابلیس و استکبر).
دو آوای «آ» بدون آنکه آوای «سین» در میانشان باشد پشت سر هم قرار می گرفتند(أبی و کان).
فاصله ی موجود در میان آواها دچار آشفتگی و در نتیجه، هارمونی موسیقیایی موجود، به طور کامل از دست می رفت.


3-1    اهالی تفسیر اغلب، معناداری تقدیم را فقط در جایگاهی بررسی می کنند که مقدّم و مؤخّر، هر دو در یک جمله یا یک کلام و به طور کلی در نزدیکی یکدیگر قرار گرفته باشند، در حالی که گاه دو سخن با اینکه فاصله قابل توجهی با یکدیگر دارند، اما باز هم مقدّم شدن یکی از آنها بر دیگری معنادار است.


نگاه مفسّر وقتی از وسعت کافی برخوردار نباشد، فقط تقدیم و تأخیری را حساب می کند که جزء مقدّم شده اش در نزدیکی جزء مؤخّر واقع شده باشد، در حالی که در یک نگاه وسیع، شخص تقدیم و تأخیرهای دیگری را هم رصد می کند که در گفتاری بلیغ، آنها هم دارای معنای ثانویه هستند. برای مثال، در یک نگاه وسیع تر می توان مشاهده کرد که در میان همه ی داستان های قرآن، داستان خلقت بشر در آغاز سوره ی بقره بر دیگر داستان های قرآن مقدّم شده است. این در حالی است که در ارتباط با تقدّم و تأخّر متون داستانیشان هیچ الزام و ترجیحی در علم مرتبط با آنها حکم فرما نیست و جواز مطلق وجود دارد. جالب آنکه مطالعات انجام شده در رشته ی «نقل داستان» نشان می دهد که مهم ترین و جذاب ترین داستان برای هر فردی، داستان تولّد اوست. بنابراین شاید بتوان غرض از مقدم شدن داستان حضرت آدم(علیه السلام) بر دیگر داستان ها را جذابیت و اهمیت آن دانست.
2) توسیط


با تحلیل و بررسی مبحث «تقدیم و تأخیر متنی»، بحث را با «توسیط» پی می گیریم. توسیطی که در چینش اجزای متن، معناداریش قابل انکار نیست و توجه به آن، در تفسیر و تحلیل متون ادبی کمک شایانی به اربابان تفسیر کرده و خواهد کرد.
1-1    فَأَزَ لَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنهَْا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كاَنَا فِيهِ وَ قُلْنَا اهْبطُواْ بَعْضُكمُ‏ْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكمُ‏ْ فىِ الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتَاعٌ إِلىَ‏ حِينٍ (بقره36) فَتَلَقَّى ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ كلَِمَتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ  إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (بقره37) قُلْنَا اهْبطُواْ مِنهَْا جَمِيعًا  فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنىّ‏ِ هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَاىَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيهِْمْ وَ لَا هُمْ يحَْزَنُونَ (بقره 38)


در این آیه، توبه ی آدم (علیه السلام) میان دو بار امر به هبوط (اهبطوا) فاصله شده است. علامه طباطبایی (ره)، از همین «توسیط» با توجه به اینکه بعد از توبه هم امر به هبوط (اهبطوا) وجود دارد، نتیجه می گیرد که توبه ی آدم (علیه السلام) در زمانی انجام شده است که او و همسرش هنوز کاملاً از بهشت اخراج نشده بودند(به قرینه ی«اهبطوا» دوم) اما موقعیتشان در بهشت نیز دیگر همان موقیعت سابق نبود(به قرینه ی «اهبطوا» اول). در واقع با کمی دقت می توان گفت غرض از توسیطِ توبه بین دو بار امر به هبوط، تعیین زمان توبه ی آنها بوده است.  
2-1    وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إلاَّ إيَّاهُ وَ بالْوالِدَيْن إحْساناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريماً (اسراء 23) وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلّ‏ِ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُل رَّبّ‏ِ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانىِ صَغِيرًا (اسراء 24) رَّبُّكمُ‏ْ أَعْلَمُ بِمَا فىِ نُفُوسِكمُ‏ْ إِن تَكُونُواْ صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُورًا (اسراء 25) وَ ءَاتِ ذَا الْقُرْبىَ‏ حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لَا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا(اسراء 26)


در این آیات، خداوند پس از امر به توحید عبادی (أَلاَّ تَعْبُدُوا إلاَّ إيَّاهُ) و احسان به والدین (بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً) واجبات فراوانی را بیان نموده است. البته این امر(مقدم کردن نیکی به والدین بر سایر واجبات به جز توحید عبادی) تنها به همین آیه نیز ختم نمی شود. در آیه 83 سوره ی بقره «وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَ بَني‏ إِسْرائيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بالْوالِدَيْن إحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَليلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُون» و آیات دیگر  نیز به همین منوال عمل شده است. صاحب المیزان از اینکه احسان به والدین میان توحید و واجبات دیگر قرار گرفته (توسیط)، نتیجه می گیرد که احسان به والدین پس از توحید عبادی، مهمترین واجب شرعی و خشم آنان نیز پس از شرک به خداوند مهم ترین گناه است.  


یک از مباحثی که بسیار مورد توجه محققین واقع شده، بحث سبک زندگی اسلامی و جایگاه هر یک از امور در زندگی مطلوب اسلامی است. در همین راستا یکی از نکاتی که از آیه قابل برداشت است اینکه در زندگی اسلامی بعد از توحید و عبادت پروردگار، احسان به والدین نقشی اساسی و کلیدی دارد اما متأسفانه درجامعه ی امروز، احترام به والدین جایگاه اصلی خود را از دست داده است. در جوامع امروز بشری به جای احسان به والدین شاهد آن هستیم که بسیاری از انسان ها، پدران و مادران خود را به خانه های سالمندان منتقل می کنند.
البته این موضوع جای کار بیشتری دارد که امید است محققین با رویکردی بدیع و در عین حال بلاغی به آیات قرآن و روایات اهل بیت (علیهما السلام) نظر کرده، از دل همین آیات و روایات، اولویت و اهمیت امور را استخراج نمایند.





نتیجه گیری

1)    تقدیم و تأخیر ترفندی زبانی نیست بلکه جزئی از یک ترفند زبانی(چینش الفاظ) به شمار می رود.
2)    تقدیم و تأخیر تنها در اجزای کلام تحلیل نمی شود بلکه در اجزای متن نیز قابلیت تحلیل دارد بدین معنا که می تواند جزئی از متن نسبت به جزء دیگر آن مقدم یا مؤخر شود.
3)    تقدیم و تأخیر می تواند در غیر از اغراضی که در کتب بلاغی برای آن ذکر کرده اند، به کار رود.
4)    پیش رفتن بر خلاف تقدّم و تأخّرهای وجوبیِ نحوی امکان پذیر است تنها در صورتی که در ورای آن، غرض بلاغی مهمی نهفته باشد.
5)    تقدیم و تأخیر به همراه توسیط، ترفند چینش الفاظ را تشکیل می دهند.
6)    توسیط آن است که قسمتی از جمله محفوف به دو شیء دیگر باشد و به واسطه ی وضعیت پیش آمده، معنای خاصی از جمله فهمیده شود.
7)    توسیط علاوه بر اجزای کلام در میان پاره های متنی(اجزای متن) نیز می تواند معنادار باشد.   



کتابنامه

1)    قرآن کریم
2)    صحیفه ی سجادیه
3)    تفتازانی، سعدالدین(بی تا). المختصرالمعانی(بی چا). قم: منشورات دارالحکمة.
4)    تفتازانی، سعدالدین(1310ه.ق). المطول(چاپ اول). قاهره: مطبعة سنده.
5)    جرجانی، عبد القاهر(1413ه.ق). دلائل الاعجاز(چاپ سوم). قاهره: مطبعة المدنی.
6)    زرکشی، بدر الدین(1377ه.ق). البرهان فی علوم القرآن(چاپ اول) قاهره: دار إحیاءالکتب العربیة.
7)    صفایی بوشهری، غلام علی(1428ه.ق). بدائة النحو(چاپ دوم). قم: مدیریة العامة للحوزة العلمیة قم.
8)    عشایری منفرد، محمد(1392 ه.ش). معناشناسی بلاغی قرآن(چاپ اول). قم: انتشارات جامعه الزهرا سلام الله علیها.
9)    هاشمی، احمد(1420ه.ق). جواهر البلاغه(چاپ دوم). قم: انتشارات مرکز مدیریت حوزه ی علمیه قم.

منابع نرم افزاری:

10)    ابن عاشور، محمد بن طاهر(بی تا). التحریر و التنویر(بی چا) (جامع التفاسیر نور).
11)    سبكى، على بن عبد الكافى(بی تا). عروس الافراح فی شرح تلخیص المفتاح، محقق: عبدالحمید هنداوی، چاپ اول. بیروت: المکتبة العصریة(نرم افزار قواعد ادبیات عربی نور).
12)    سيالكوتى، عبد الحكيم بن شمس الدين(1362ه.ش). حاشیة سیالکوتی علی کتاب المطول(چاپ دوم). قم: منشورات الرضی(نرم افزار قواعد ادبیات عربی نور).
13)    خمينى، سید مصطفى(1418ه.ق). تفسير القرآن الكريم(چاپ اول). موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(نرم افزار جامع التفاسیر نور).
14)    زمخشرى، محمود(1407ه.ق). الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل(چاپ سوم). بیروت: دار الكتاب العربي(نرم افزار جامع التفاسیر نور).
15)    طباطبایی، محمد حسین(1417ه.ق). الميزان في تفسير القرآن(چاپ پنجم). قم: دفتر انتشارات اسلامى(نرم افزار جامع التفاسیر نور).
16)    عربشاه، ابراهیم بن محمد (بی تا). الأطول شرح تلخیص مفتاح العلوم، محقق: عبدالحمید هنداوی، چاپ اول. بیروت: دارالکتب العلمیة(نرم افزار قواعد ادبیات عربی نور).
17)    مدنی، سید علی خان کبیر(1421ه.ق). ریاض السالکین فی شرح صحیفة سید الساجدین(چاپ سوم). قم: مؤسسة النشر الإسلامی(نرم افزار جامع الاحادیث نور).
18)    مظفر، محمد رضا(1387ه.ش). أصول الفقه، تعلیقه ی زارعی، چاپ پنجم. قم: انتشارات بوستان کتاب(نرم افزار جامع اصول فقه نور).


مدرسه علمیه حقانی

استفاده از مطالب این سایت بلامانع می باشد.